فصل ۱: «صبحهای بیصدا» کانون: آرش ۱-۱. آیینه نور مهآلود صبح از پنجره کوچک مطب میتابید توی صورتش، سایههای نرمی...
ادامه مطلبجاده لغزنده بود. باران میبارید، آن بارانهای تند پاییزی که آسمان را میشویند و زمین را آینه میکنند. رشاد پشت...
ادامه مطلبنامه را تا کرد، لبهها را صاف کرد، گذاشت کنار. بعد بلند شد و رفت سمت جعبه چوبی که کنار...
ادامه مطلبمه داشت کنار میرفت، اما هنوز روی دریاچه نشسته بود. رشاد کاغذ تازهای برداشت، نوک خودکار را روی آن گذاشت....
ادامه مطلبصبح زود بود، هنوز مه روی دریاچه نشسته بود. رشاد پشت پنجره خانه چوبیاش نشسته بود، رو به آب. پاییز...
ادامه مطلبشب از راه رسیده بود، آرام و بیصدا مثل همیشه. نگار چراغها را خاموش کرده بود، فقط نور زردرنگ چراغ...
ادامه مطلبگوشی بوق زد، نگار را از خلسه بیرون آورد. صفحه را نگاه کرد، پیام فرهاد بود. بازش کرد: نگار جان،...
ادامه مطلبانگار که از ته چاهی به سطح کشیده شده باشد، نفس عمیقی کشید، سینهاش تند تند بالا و پایین میرفت....
ادامه مطلبنگار بیست و دو ساله بود، اما آن شب بزرگتر از همه سالهای عمرش شد. ساعت از یازده شب گذشته...
ادامه مطلبنگار از پنجره برگشت، نشست روی مبل کوچک کنار تخت. گوشی را از روی میز عسلی برداشت، صفحه را لمس...
ادامه مطلب