جاده لغزنده بود. باران میبارید، آن بارانهای تند پاییزی که آسمان را میشویند و زمین را آینه میکنند. رشاد پشت فرمان نشسته بود، دستهایش را محکم روی فرمان فشار داده بود. مریم کنار دستش بود، به بیرون نگاه میکرد و از برنامه فردا میگفت.
– فردا میریم خونه مادرم، یادت نره. زهرا رو هم میبریم، قول داده براش کیک بپزه.
رضا و سعید، دو پسرش، صندلی عقب نشسته بودند و با هم دعوا میکردند. رضا پانزده ساله بود، سعید دوازده ساله. همیشه دعوا داشتند، بر سر همه چیز. اما رشاد ته دلش خوشحال بود از این دعواها، از این که بچههایش زنده بودند، پرانرژی بودند، زندگی میکردند.
– بابا سعید گوشیمو گرفت!
– بابا رضا داره اذیتم میکنه!
مریم برگشت عقب: «بسه دیگه، دارین بابا رو نگران میکنین. درست بشینین.
باران تندتر شد. برفپاککنها تند تند می چرخیدند، اما باز هم دید کم بود. رشاد سرعت را کم کرد، چراغها را روشن کرد. جاده پیچ در پیچ بود، کنارش دره، پاییناش رودخانه.
– امیرعلی، آرومتر برون. عجله نداریم.
– آروم میرم مریم. نگران نباش.
چند دقیقه بعد، از پشت پیچ، ناگهان چراغهای یک کامیون ظاهر شد. کامیون از لاین مقابل میآمد، تند، خیلی تند. جاده لغزنده بود، باران میبارید، دید کم بود. راننده کامیون کنترل را از دست داده بود، ماشین کج کج میآمد، مستقیم به سمتشان.
رشاد فریاد زد: مریم!
فرمان را چرخاند به راست، ترمز کرد، اما جاده لغزنده بود، ماشین سر خورد. لاستیکها جیغ کشیدند، بوی سوختگی پیچید توی هوا. مریم فریاد زد: مواظب باش!
بعد، صدای مهیب برخورد آمد.
تکههای شیشه پخش شد توی هوا، فلز مچاله شد، بدنه ماشین در هم فرو رفت. دنیا چرخید، چند بار، بیوقفه. صداها مبهم شدند، دور، انگار که از ته چاه میآیند. بعد همه چیز سیاه شد.
❄️❄️❄️
روشنایی. نور سفید، تند، چشمها را میزد. رشاد چشم باز کرد، اما هیچ چیز نمیدید. فقط نور بود، و درد. دردی که از همه جای بدنش میآمد، از قفسه سینه، از سر، از دستها.
صداها میآمد: «فشار خونش پایینه»، «آمپول اپینفرین»، «سریع ببرینش اتاق عمل. »
خواست حرف بزند، اما لبهایش حرکت نمیکرد. خواست بپرسد مریم کجاست، بچهها کجان، اما صدایی از گلویش در نمیآمد.
دوباره تاریکی.
❄️❄️❄️
بار دوم که چشم باز کرد، در اتاق بیمارستان بود. سقف سفید، دیوارهای سفید، بوی تند مواد ضدعفونی. دست چپش بانداژ شده بود، پای راستش گچ گرفته بود. نفس کشیدن سخت بود، قفسه سینهاش درد میکرد.
نگاهش چرخید توی اتاق. خالی بود. فقط تخت بود، و دستگاهها، و او.
دکمه زنگ را فشار داد. چند دقیقه بعد، پرستاری آمد. زن جوانی بود با چشمهای خسته.
– بیدار شدید آقای رشاد؟ چطور هستید؟
– خانوادهام… زنم… بچههام کجان؟
پرستار نگاهش کرد، نگاهی که رشاد تا ابد فراموش نکرد. نگاه ترحم، نگاه افسوس، نگاه خبر بد.
-بهتره اول استراحت کنید. بعداً…
– الان میخوام بدونم. کجان؟
پرستار نفس عمیقی کشید. دستش را گذاشت روی دست رشاد، آن دستی که بانداژ شده بود. آرام گفت:
– آقای رشاد… همسر شما و دو پسرتون… متأسفم. آنها در صحنه تصادف… جان باختند.
دنیا ایستاد.
کلمات توی گوش رشاد میچرخیدند، اما معنی نمیدادند. جان باختند. مریم. رضا. سعید. اینها که دیروز زنده بودند، دیروز دعوا میکردند، دیروز برنامه فردا را میریختند. اینها که همه زندگیاش بودند. جان باختند؟
– نه… اشتباه میکنید… اونا زندهان… من دیدمشون… دیروز…
پرستار سرش را تکان داد: «متأسفم آقای رشاد. من خیلی متأسفم. »
رشاد خواست فریاد بزند، اما صدایی نیامد. خواست بلند شود، اما بدنش کار نمیکرد. فقط ماند، به سقف خیره، با اشکهایی که از گوشه چشمهایش میریختند روی بالش.
❄️❄️❄️
ده روز بعد، توی همان بیمارستان، پرستاری آمد و گفت: «آقای رشاد، دخترتون رو میخواید ببینید؟ زهرا. »
زهرا.
– کجاست؟ بیاریدش پیشم.
پرستار نگاه کرد، آن نگاه را دوباره. نگاه ترحم. نگاه افسوس.
– آقای رشاد…. دکترها احیاش کردن، اما… به کما رفته.
کما.
این کلمه را شنیده بود، اما هیچ وقت فکر نمیکرد برای دختر خودش بشنود. زهرا، دختر هشت سالهاش، پر از زندگی، پر از آرزو، پر از خنده. حالا توی کما.
❄️❄️❄️
اولین بار که به دیدنش رفت، یک ماه بعد بود. خودش هنوز روی ویلچر بود، اما اصرار کرده بود ببرندش. وارد اتاق آیسییو شدند. دستگاهها بوق میزدند، لولهها وصل بودند، و زهرا روی تخت خوابیده بود، بیحرکت، با چشمهای بسته.
مثل این که خواب باشد. مثل شبهایی که توی خانه، رشاد میرفت بالای سرش نگاه میکرد که خوابیده یا بیدار است. اما آن موقع، نفس میکشید، پلک میزد، گاهی توی خواب لبخند میزد. حالا هیچ کدام نبود. فقط بدن بود، بدون روح.
ویلچر را بردند کنار تخت. رشاد دست زهرا را گرفت. دستش گرم بود، اما بیحرکت. انگشتهای بلند، ناخنهای مرتب، دستی که همیشه نقاشی میکرد، مینوشت، ساز میزد.
– زهرا… دخترم… بابا اومده.
اشک میریخت، بیوقفه. دست دخترش را فشرد، اما جوابی نیامد.
– بیدار شو دخترم… پدر تنهاست. مادرت رفت، برادرات رفتن… تو رو دارم فقط… بیدار شو خوشگلم.
سکوت. فقط بوق دستگاهها.
❄️❄️❄️
رشاد کنار پنجره نشسته بود، دستش هنوز روی جعبه چوبی بود. اشک روی صورتش خشک شده بود، اما ردّش مانده بود.
به دریاچه نگاه کرد. آفتاب غروب میکرد، آب نارنجی شده بود. مرغ ماهیخوار برگشته بود، روی آب نشسته بود، صبور.
پانزده سال گذشت. زهرا هنوز در کما بود. رشاد هنوز هر روز نامه مینوشت. و عشق هنوز زنده بود.
جعبه را بست. بلند شد، رفت توی آشپزخانه. چای تازه دم کرد، استکانی ریخت، برگشت کنار پنجره. نشست، به غروب نگاه کرد، به مرغ ماهیخوار، به زندگیای که رفته بود و زندگیای که مانده بود.



