نگار از پنجره برگشت، نشست روی مبل کوچک کنار تخت. گوشی را از روی میز عسلی برداشت، صفحه را لمس کرد. چند پیام نخوانده بود، از فرهاد، از یکی از همکارهای قدیمی دانشگاه، از شرکت بیمه. هیچ کدام مهم نبود.
انگشتش رفت سمت دفترچه تلفن، اسم مادر را پیدا کرد: «مادر». فقط همین. نه اسم کوچک، نه فامیل. مادر. عکس پروفایلش هم قدیمی بود، همان عکس سیاه و سفیدی که سالها پیش از مادر گرفته بود، قبل از اینکه برود.
چند ثانیه به اسم مادر زل زد. دکمه تماس را فشار نداد، فقط نگاه کرد. دلش میخواست زنگ بزند، صدایش را بشنود، بگوید «مامان، من برگشتم.» اما نمیتوانست. چیزی توی گلویش گیر کرده بود، مانع میشد.
انگشتش روی اسم مادر ماند، گرمای گوشی زیر پوستش. یک بار دیگر شماره را نگاه کرد، ارقامی که حفظ بود، توی ذهنش حک شده بود. ۰۲۱… بیست و سه سال پیش هم همین شماره را داشت. تنها چیزی که توی این سالها عوض نشده بود.
شب آخر، بیست و سه سال قبل نگار بیست و دو ساله توی اتاقش نشسته بود، چمدان کوچک را بسته بود، فردا صبح پرواز داشت. مادر آمد توی اتاق، نشست کنارش. دستش را گرفت، گفت: «دخترم، مواظب خودت باش.» نگار سرش را بلند نکرد، به چمدان نگاه کرد. مادر گفت: «هر وقت دلتنگ شدی، زنگ بزن.» نگار چیزی نگفت. مادر بلند شد، رفت. صبح، توی فرودگاه، نگار نگاهش نکرد. فقط رفت.
نگار انگشتش را از روی اسم مادر برداشت. نمیتوانست. شاید فردا، شاید بعد از این که کمی جا بیفتد، شاید بعد از این که با خودش کنار بیاید.
گالری عکس را باز کرد. عکسهای مادر را ورق زد. چندتایی قدیمی بودند، از روزهایی که مادر جوان بود و موهایش سیاه. چندتایی جدیدتر، که دوست مادر فرستاده بود، از توی آسایشگاه. مادر توی عکسها پیر شده بود، موهایش سفید، چشمهایش خالی. انگار که کسی چراغ را خاموش کرده باشد.
نگار یکی از عکسها را بزرگ کرد. چشمهای مادر را نگاه کرد. همان چشمها، همان رنگ، اما نورش رفته بود. آلزایمر، دوست مادر گفته بود. کمکم یادها پاک میشوند. اول اسمها، بعد چهرهها، بعد همه چیز.
شاید الان مادر او را یادش نمیآمد. شاید فکر میکرد همسایهاش است، یا پرستار، یا یک غریبه. شاید بهتر بود. شاید راحتتر بود.
نگار گوشی را گذاشت کنار. بلند شد، رفت دوباره کنار پنجره. باران قطع شده بود، اما آسمان هنوز ابری بود. خورشید از لای ابرها میزد بیرون، نوری خاکستری میریخت روی شهر.
به این فکر کرد که فردا باید برود آسایشگاه. باید مادر را ببیند. ده سال بود ندیده بودش. ده سال. چه طور میشود آدم ده سال مادرش را نبیند؟ چه طور میشود آدم ده سال از کسی که به دنیا آوردهاش دور باشد، بدون این که دلتنگ شود؟
اما نگار دلتنگ شده بود. هر روز، توی تورنتو، شبها که تنها بود، به مادر فکر میکرد. به دستهایش، به صدایش، به آن شب آخر که نگاهش نکرد. اما همیشه یک چیزی مانع میشد. غرور؟ ترس؟ شرم؟ نمیدانست.
حالا برگشته بود. اما شاید دیر شده بود.
گوشی دوباره زنگ زد. فرهاد بود. نگار جواب داد:
– الو؟
– سلام نگار. چطوری؟ راحتی توی آپارتمان؟
– آره فرهاد، ممنون. خوبم.
– فردا وقت دکتر داری. از دکتر آرش محیری؟ یادت که نرفته؟
– نه یادمه.
– آدم خوبیه نگار. بهش اعتماد کن. میتونه کمک کنه.
– کمک به چی فرهاد؟ به کی؟
– به این که بفهمی چرا با وجود همه چی، حس خوبی نداری.
نگار سکوت کرد. فرهاد همیشه رک بود، همیشه راست میگفت. شاید به خاطر همین دوستش داشت.
– باشه فردا میرم. ببینیم چی میشه.
تلفن را قطع کرد. به باران نگاه کرد. به فردا فکر کرد. به دکتر محیری. به مردی که قرار بود درمانش کند. مردی که فرهاد میگفت آدم خوبی است.
اما کمک… کی میتوانست کمکش کند؟ مگر میشد به کسی کمک کرد که خودش نمیداند مشکلش چیست؟
نگار دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود.



