فصل ۲: «زنی کنار پنجره»
۲-۱. چمدان باز نشده
نگار کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه میکرد. پاییز تهران را خیس کرده بود، خیابانها لغزنده، آسمان یکدست خاکستری. دستش را گذاشت روی شیشه، سرما را حس کرد. شیشه سرد بود، مثل خیلی چیزهای دیگر.
سه روز بود که به این آپارتمان آمده بود. سه روز و هنوز چمدان وسط اتاق بود، باز نشده. همان چمدان بزرگ مشکی که همراهش بود از تورنتو تا اینجا. هنوز بسته بود، انگار که نگار مطمئن نبود میماند یا نه. انگار که یک پایش هنوز توی هواپیما بود، آماده برای فرار.
چمدان را نگاه کرد. بندهایش هنوز بسته بود، برچسب فرودگاه هنوز رویش بود. تاریخ سه روز قبل. انگار همین دیروز بود، انگار یک قرن پیش.
توی فرودگاه، چمدانها را از روی تسمه برداشت، همین چمدان مشکی را. به سمت در خروجی رفت، توی دلش امید داشت کسی منتظرش باشد. داییاش قول داده بود بیاید. دایی محمود، تنها کسی که بعد از این همه سال هنوز باهاش تماس میگرفت، هنوز میپرسید حالت چطوره.
اما دایی نیامده بود. ده دقیقه منتظر ماند، سی دقیقه، یک ساعت. بعد پیامش آمد: «کار داشتم دخترم، خودت با تاکسی برو. آدرس رو فرستادم.»
نگار پیام را خواند، هیچ حسی نداشت. نه ناراحت شد، نه عصبانی. فقط تایپ کرد: «باشه دایی، نگران نباش.» و بعد سوار تاکسی شد و آمد به این آپارتمان.
تاکسی توی باران راه افتاده بود، شیشهها بخار کرده بود، راننده آهنگ غمگینی میگذاشت. نگار به بیرون نگاه میکرد، به خیابانهایی که یادش نمیآمد. بیست سالی می شد رفته بود. همه چیز عوض شده بود، یا شاید او عوض شده بود، شاید هر دو.
رسید اینجا، چمدان را گذاشت وسط اتاق، نشست روی مبل و زل زد به دیوار. همان طور ماند تا شب شد. تا باران شروع شد. تا صبح شد. سه روز همین طور گذشت. بلند میشد، میرفت کنار پنجره، برمیگشت مینشست، دوباره بلند میشد. چمدان همان جا ماند، بسته، انگار که منتظر بود نگار تصمیم بگیرد بماند یا برگردد.
برگردد کجا؟ به تورنتو؟ به آن آپارتمان کوچک توی محله لاتن، به آن زندگی تکراری، به آن شبهای بیخوابی، به آن حس پوچی که همراهش بود هر جا میرفت؟
نه. برای برگشتن هم دیر شده بود. یا شاید هیچ وقت وقتش نبود.
نگار دستش را از روی شیشه برداشت. به چمدان نگاه کرد. باید بازش میکرد. باید لباسها را میآورد بیرون، توی کمد میچید، باید تصمیم میگرفت که میماند. لااقل برای مدتی.
اما نمیتوانست. تا چمدان بسته بود، میتوانست با خودش بگوید که مسافر است، که موقتی است، که فردا شاید برگردد. تا چمدان بسته بود، مجبور نبود با این واقعیت روبرو شود که جایی به اسم «خانه» ندارد.
نه تورنتو خانه بود، نه تهران. هیچ کجا.
بیست سال قبل، فرودگاه مهرآباد. نگار بیست و دو ساله، چمدان کوچک دستش، بلیط توی جیب. مادر آمده بود بدرقهاش، با چشمهای گریان، دستهای لرزان. نگار نگاه نکرده بود به مادر. فقط گفته بود «خداحافظ» و رفته بود. از آن روز تا حالا، مادر را ندیده بود. فقط چند تا تماس تلفنی، چند تا عکس، چند تا پیام. بعد کمکم تماسها کم شد، مادر مریض شد، بردندش آسایشگاه، و نگار هنوز برنگشته بود.
بلند شد، رفت سمت چمدان. زانو زد کنارش، دستش را گذاشت روی زیپ. چند ثانیه مکث کرد. بعد زیپ را کشید، صدای باز شدن توی سکوت اتاق پیچید. چمدان باز شد. لباسها توی هم جمع شده بودند، بو میدادند، چروک بودند. چند تا کتاب، چند تا دفتر، عکسی قاب شده از مادر که سالها پیش توی کشو گذاشته بود و حالا همراهش آورده بود.
نگار عکس را برداشت. مادر توی عکس جوان بود، چهل و پنج ساله، موهای بلند سیاه، لبخند. همان لبخندی که نگار یادش نمیآمد آخرین بار کی دیده بود. شاید همان روز توی فرودگاه، شاید قبلتر.
با انگشت روی شیشه عکس کشید، روی صورت مادر. بعد عکس را گذاشت کنار، روی زمین.
بلند شد، رفت دوباره کنار پنجره. باران هنوز میبارید، یکنواخت، بیوقفه.
فردا باید میرفت به دیدن مادر. ده سال بود ندیده بودش. ده سال. شاید مادر او را نمیشناخت، شاید یادش رفته بود دختری دارد که رفته کانادا و هیچ وقت برنگشت.
نگار دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود.
۲-۲. تلفن قطع شده
نگار از پنجره برگشت، نشست روی مبل کوچک کنار تخت. گوشی را از روی میز عسلی برداشت، صفحه را لمس کرد. چند پیام نخوانده بود، از فرهاد، از یکی از همکارهای قدیمی دانشگاه، از شرکت بیمه. هیچ کدام مهم نبود.
انگشتش رفت سمت دفترچه تلفن، اسم مادر را پیدا کرد: «مادر». فقط همین. نه اسم کوچک، نه فامیل. مادر. عکس پروفایلش هم قدیمی بود، همان عکس سیاه و سفیدی که سالها پیش از مادر گرفته بود، قبل از اینکه برود.
چند ثانیه به اسم مادر زل زد. دکمه تماس را فشار نداد، فقط نگاه کرد. دلش میخواست زنگ بزند، صدایش را بشنود، بگوید «مامان، من برگشتم.» اما نمیتوانست. چیزی توی گلویش گیر کرده بود، مانع میشد.
انگشتش روی اسم مادر ماند، گرمای گوشی زیر پوستش. یک بار دیگر شماره را نگاه کرد، ارقامی که حفظ بود، توی ذهنش حک شده بود. ۰۲۱… بیست و سه سال پیش هم همین شماره را داشت. تنها چیزی که توی این سالها عوض نشده بود.
شب آخر، بیست و سه سال قبل نگار بیست و دو ساله توی اتاقش نشسته بود، چمدان کوچک را بسته بود، فردا صبح پرواز داشت. مادر آمد توی اتاق، نشست کنارش. دستش را گرفت، گفت: «دخترم، مواظب خودت باش.» نگار سرش را بلند نکرد، به چمدان نگاه کرد. مادر گفت: «هر وقت دلتنگ شدی، زنگ بزن.» نگار چیزی نگفت. مادر بلند شد، رفت. صبح، توی فرودگاه، نگار نگاهش نکرد. فقط رفت.
نگار انگشتش را از روی اسم مادر برداشت. نمیتوانست. شاید فردا، شاید بعد از این که کمی جا بیفتد، شاید بعد از این که با خودش کنار بیاید.
گالری عکس را باز کرد. عکسهای مادر را ورق زد. چندتایی قدیمی بودند، از روزهایی که مادر جوان بود و موهایش سیاه. چندتایی جدیدتر، که دوست مادر فرستاده بود، از توی آسایشگاه. مادر توی عکسها پیر شده بود، موهایش سفید، چشمهایش خالی. انگار که کسی چراغ را خاموش کرده باشد.
نگار یکی از عکسها را بزرگ کرد. چشمهای مادر را نگاه کرد. همان چشمها، همان رنگ، اما نورش رفته بود. آلزایمر، دوست مادر گفته بود. کمکم یادها پاک میشوند. اول اسمها، بعد چهرهها، بعد همه چیز.
شاید الان مادر او را یادش نمیآمد. شاید فکر میکرد همسایهاش است، یا پرستار، یا یک غریبه. شاید بهتر بود. شاید راحتتر بود.
نگار گوشی را گذاشت کنار. بلند شد، رفت دوباره کنار پنجره. باران قطع شده بود، اما آسمان هنوز ابری بود. خورشید از لای ابرها میزد بیرون، نوری خاکستری میریخت روی شهر.
به این فکر کرد که فردا باید برود آسایشگاه. باید مادر را ببیند. ده سال بود ندیده بودش. ده سال. چه طور میشود آدم ده سال مادرش را نبیند؟ چه طور میشود آدم ده سال از کسی که به دنیا آوردهاش دور باشد، بدون این که دلتنگ شود؟
اما نگار دلتنگ شده بود. هر روز، توی تورنتو، شبها که تنها بود، به مادر فکر میکرد. به دستهایش، به صدایش، به آن شب آخر که نگاهش نکرد. اما همیشه یک چیزی مانع میشد. غرور؟ ترس؟ شرم؟ نمیدانست.
حالا برگشته بود. اما شاید دیر شده بود.
گوشی دوباره زنگ زد. فرهاد بود. نگار جواب داد:
– الو؟
– سلام نگار. چطوری؟ راحتی توی آپارتمان؟
– آره فرهاد، ممنون. خوبم.
– فردا وقت دکتر داری. از دکتر آرش محیری؟ یادت که نرفته؟
– نه یادمه.
– آدم خوبیه نگار. بهش اعتماد کن. میتونه کمک کنه.
– کمک به چی فرهاد؟ به کی؟
– به این که بفهمی چرا با وجود همه چی، حس خوبی نداری.
نگار سکوت کرد. فرهاد همیشه رک بود، همیشه راست میگفت. شاید به خاطر همین دوستش داشت.
– باشه فردا میرم. ببینیم چی میشه.
تلفن را قطع کرد. به باران نگاه کرد. به فردا فکر کرد. به دکتر محیری. به مردی که قرار بود درمانش کند. مردی که فرهاد میگفت آدم خوبی است.
اما کمک… کی میتوانست کمکش کند؟ مگر میشد به کسی کمک کرد که خودش نمیداند مشکلش چیست؟
نگار دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود.
۲-۳. آن شب (22 سالگی)
نگار بیست و دو ساله بود، اما آن شب بزرگتر از همه سالهای عمرش شد. ساعت از یازده شب گذشته بود، فردا امتحان ریاضی داشت، درسهای آخر را مرور میکرد. کتاب ریاضی روی میز باز بود، معادلات جلوی چشمش خط خطی میشدند، اما فکرش جای دیگری بود. صدای تلویزیون از اتاق مادر میآمد، همان سریال تکراری که هر شب پخش میشد. همه چیز عادی به نظر میرسید. شبی مثل شبهای دیگر.
بعد، صدای شکستن شیشه آمد.
نه صدای معمولی، صدای چیزی که با شدت به شیشه خورده بود و آن را شکسته بود. صدای تیز، برنده، که توی سکوت شب پیچید و نگار را از جا پراند.
چند ثانیه همان طور ماند، نفس در سینه حبس شده بود. شاید لیوانی افتاده بود، شاید چیزی از طاقچه. اما صدای دیگری نشنید. نه صدای جمع کردن شیشه، نه صدای حرکت. فقط سکوت.
بلند شد، آرام راه رفت توی راهرو. در اتاق مادر نیمهباز بود. نگار مکث کرد، خواست برگردد، اما چیزی جلو کشیدش. در را هل داد، باز شد.
مادر کنار تخت نشسته بود، به دیوار زل زده بود. دست چپش را گرفته بود دور مچ دست راست، و از لای انگشتانش خون میچکید. روی زمین، کنار تخت، تکههای شیشه پخش بود. قاب عکسی شکسته بود، عکس پدر که سالها پیش قاب گرفته بودند. توی دیوار هم سوراخ بود، جایی که قاب به آن کوبیده شده بود.
نگار نگاه کرد به دست مادر، به خون که روی زمین میچکید، قطره قطره، روی فرش تیره پخش میشد. نگاه کرد به چشمهای مادر، چشمهایی که خالی بود، گم شده بود، انگار که کسی خانه را ترک کرده بود و فقط دیوارها مانده بودند.
مادر برگشت به سمتش نگاه کرد. چشمهایشان توی هم افتاد. مادر نگاه میکرد، اما انگار نمیدید. انگار نگار را نمیشناخت.
نگار خواست حرف بزند، بگوید چی شده، بگوید چرا، بگوید چه طور کمک کند. اما کلمات نبودند. دهانش خشک شده بود، زبانش سنگین شده بود. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد.
مادر لبش را تکان داد، زمزمه کرد: «ببخشید… ببخشید…» صدا نمیآمد، فقط حرکت لبها. همان طور تکرار میکرد، «ببخشید… ببخشید…»
نگار یک قدم عقب رفت، دو قدم، سه قدم. به پشت سرش نگاه کرد، راهرو تاریک بود. صدای قلبش توی گوشش میزد، تند، وحشتناک. دوباره نگاه کرد به مادر. خون هنوز میچکید، روی زمین، روی فرش، روی سفیدی پیراهن مادر.
و بعد، نگار فرار کرد.
از اتاق دوید بیرون، از راهرو، تا آشپزخانه. دستش را گذاشت روی پیشخوان، نفس نفس میزد. داشت خفه میشد. پنجره را باز کرد، هوای سرد پاییزی خورد توی صورتش. نفس عمیق کشید، دوباره، دوباره.
به اتاق مادر فکر میکرد، به آن چشمهای خالی، به خون، به «ببخشید» گفتنهای مادر. چی شده بود؟ چرا؟ مادر همیشه غمگین بود، همیشه ساکت، همیشه دور. اما این… این را هیچ وقت ندیده بود.
توی آشپزخانه ماند، نمیتوانست برگردد. صدای آمدن پدر را نشنید. پدر همیشه دیر میآمد، همیشه سر کار بود، همیشه نبود. نگار صدایش را شنید که از اتاق مادر میآمد، اول آرام، بعد بلندتر. چیزی میگفت، اما نگار نمیفهمید چه.
بعد صدای آمبولانس آمد. آژیر توی شب پیچید، نزدیک و نزدیکتر. نگار همان جا ماند، توی آشپزخانه، پشت پیشخوان، تا آمبولانس رسید، تا مادر را بردند، تا پدر آمد و گفت «تو خونه بمون، من میرم بیمارستان…»
نگار هیچی نگفت. فقط سرش را تکان داد.
پدر رفت. خانه خلوت شد. نگار ماند با فرش خونی اتاق مادر، با تکههای شیشه، با قاب عکسی که دیگر عکس پدر را نداشت.
نرفت آن اتاق. در را بست. برگشت توی اتاق خودش، نشست پشت میز. کتاب ریاضی هنوز باز بود. نگاه کرد به معادلات، اما هیچی نمیدید. فقط چشمهای خالی مادر را میدید، فقط «ببخشید» گفتنهایش را میشنید.
صبح شد. نگار نرفته بود بیمارستان. پدر زنگ زد گفت مادر خوب است، دستش را بخیه زدند، چند روز میماند. نگار گفت «باشه» و تلفن را گذاشت.
چند روز بعد، مادر از بیمارستان برگشت. دیگر هیچ وقت مثل قبل نشد. مادر ساکتتر شد، غمگینتر، دورتر. پدر بیشتر ماند توی خانه، کمتر رفت سفر. انگار همه چیز عادی بود. اما هیچ چیز عادی نبود.
نگار دیگه نمیتوانست به چشمهای مادر نگاه کند. هر بار که نگاه میکرد، آن شب را میدید. آن چشمهای خالی را. آن خون را. آن «ببخشید» را.
سال بعد، بورسیه گرفت برای کانادا. رفت. فکر میکرد با دور شدن، همه چیز را پشت سر میگذارد. اما هیچ چیز را پشت سر نگذاشت. همه چیز را با خودش برد. توی چمدان کوچک، توی دلش، توی شبهای بیخوابی تورنتو.
برگشت به حال. نگار توی آپارتمان تهران، کنار پنجره، باران میبارید. دستش را روی شیشه گذاشت، سرد بود. چشمهایش خیس بود، بیآنکه بداند کی گریه کرده.
به مادر فکر کرد، به آن شب، به بیست سالی که از آن شب گذشته بود. فکر کرد به تمام روزهایی که میتوانست زنگ بزند، میتوانست برگردد، میتوانست بگوید «ببخشید مادر.» اما نگفت. نرفت. نکرد.
حالا مادر توی آسایشگاه بود، آلزایمر داشت، یادها را یکی یکی گم میکرد. شاید الان مادر او را یادش نمیآمد. شاید آن شب را یادش نمیآمد. شاید همه چیز را فراموش کرده بود.
چمدان باز بود، لباسها روی زمین ریخته بود. باید جمع میکرد، باید مرتب میکرد، باید تصمیم میگرفت بماند. اما نمیتوانست. همان طور ماند کنار پنجره، به باران نگاه کرد، به شهری که غریبه بود، به زندگیای که نمیشناخت.
فردا باید میرفت دکتر محیری. مردی که فرهاد میگفت میتواند کمک کند. کمک… مگر میشد به کسی کمک کرد که زخمش بیست ساله بود، چرک کرده بود، توی دلش ریشه دوانده بود؟
نمیدانست. اما فردا میرفت. چون چارهای نبود. چون همه راهها را رفته بود و هیچ راهی نمانده بود.
چشمهایش را بست. آن شب را دید، مادر را دید، خون را دید. و بعد چشم باز کرد، به باران نگاه کرد، به قطرههایی که پاک میکردند شیشه را، اما هیچ چیز را پاک نمیکردند از دلش.
بلند شد، رفت سمت چمدان. زانو زد، لباسها را جمع کرد، مرتب کرد، گذاشت توی کمد. کتابها را گذاشت روی میز. عکس مادر را برداشت، نگاه کرد. همان عکس قدیمی، همان لبخند، همان چشمها.
قاب را گذاشت روی طاقچه، کنار پنجره. جایی که هر روز ببیندش. جایی که یادش باشد چرا برگشته.
برگشت به پنجره. باران کم شده بود، آرام میبارید. دستش را روی شیشه گذاشت، نزدیک عکس مادر. دو تصویر توی شیشه افتاده بود: عکس مادر، و صورت خودش. کنار هم، توی قاب باران.
۲-۴. هنوز فرار میکنم
انگار که از ته چاهی به سطح کشیده شده باشد، نفس عمیقی کشید، سینهاش تند تند بالا و پایین میرفت. دستش هنوز روی شیشه بود، سردی شیشه را حس میکرد، همان شیشهای که بیست و سه سال پیش هم سرد بود، همان پنجرهای که از آن به خیابان تاریک نگاه کرده بود و فرار کرده بود.
چشمهایش را باز کرد. باران هنوز میبارید، آرام، یکنواخت. قطرات روی شیشه میلغزیدند، با هم یکی میشدند، راه میافتادند پایین. نگار نگاهشان کرد، بیآنکه واقعاً ببیندشان. ذهنش هنوز درگیر آن شب بود، آن دست خونین، آن چشمهای خالی، آن «ببخشید» گفتنهای مادر.
انگشتهایش را روی شیشه فشرد، نوک انگشتانش سفید شد از فشار. شیشه سرد بود، آنقدر سرد که انگار هرگز گرمی را تجربه نکرده بود. مثل دل خیلی چیزها. مثل دل خودش.
زمزمه کرد، آنقدر آرام که صدایش توی باران گم شد: «بیست و سه سال گذشت، هنوز فرار میکنم.»
برگشت به اتاق. چمدان باز روی زمین بود، لباسها مرتب چیده شده بودند. عکس مادر روی طاقچه، کنار پنجره. نگار رفت سمتش، عکس را برداشت. مادر توی عکس سی ساله بود، موهای بلند سیاه، چشمهای درشت، لبخندی که انگار از ته دل میآمد. همان زنی که شبها برایش قصه میخواند، صبحها بیدارش میکرد، موقع بیماری بالای سرش مینشست. همان زن، بیست و سه سال بعد، توی آسایشگاه، با چشمهایی که هیچ کس را نمیشناخت.
به این فکر کرد که بیست و سه سال چه قدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که سوار هواپیما شد و رفت. انگار همین دیروز بود که به مادر پشت کرد و نگاهش نکرد. و حالا، بعد از همه این سالها، برگشته بود. اما انگار هیچ چیز عوض نشده بود. هنوز همان دختر بیست و دو ساله بود که از اتاق مادر فرار کرده بود. هنوز همان دختری بود که جرات نکرد برگردد و دست مادر را بگیرد.
فرار. تمام زندگیاش شده بود فرار. از تهران فرار کرد به تورنتو. از مادر فرار کرد به درس و دانشگاه و کار. از خودش فرار کرد به رابطههای سطحی و موفقیتهای زودگذر. اما هر جا رفت، خودش را با خودش برد. آن دختر بیست و دو ساله هیچ وقت جا نماند. همیشه بود، توی شبهای بیخوابی، توی کابوسها، توی آن لحظههایی که ناگهان چشمهای خالی مادر جلویش ظاهر میشد.
گوشی را برداشت، بیهدف صفحه را چرخاند. عکسهای تونتو را دید، خیابانهایی که روزی فکر میکرد خانهاش هستند. حالا غریبه به نظر میرسیدند. مثل تهران. مثل همه جا.
ایستاد، دوباره رفت کنار پنجره. باران کم شده بود، کمکم قطع میشد. خورشید از لای ابرها زد بیرون، نور زرد رنگ پاییزی ریخت توی خیابان. خیابان خیس میدرخشید، چراغها روشن بودند، مردم با چتر راه میرفتند. زندگی عادی، روز عادی.
اما برای نگار، هیچ چیز عادی نبود. انگار ته تمام این سالها، ته تمام این فرارها، به همان نقطه اول رسیده بود. همان جا، همان شب، همان دست خونین.
برگشت سمت چمدان. زانو زد، باقی مانده لباسها را جمع کرد. کتابها را از توی چمدان درآورد، گذاشت روی میز. دفترچه یادداشت کوچکی پیدا کرد، همراهش بود از تورنتو. دفترچه را بست، گذاشت روی میز. بلند شد، رفت توی آشپزخانه. کتری را پر از آب کرد، گذاشت روی گاز. چای دم کرد، برای خودش استکانی ریخت. نشست کنار پنجره، چای را کنار دستش گذاشت، به خیابان نگاه کرد.
فردا قرار بود برود پیش دکتر محیری. شاید وقتش رسیده بود که از فرار دست بردارد. شاید وقتش رسیده بود که برگردد و ببیند آن دختر بیست و دو ساله هنوز توی اتاق مادر منتظر است.
چای را برداشت، جرعهای نوشید. گرم بود. مثل امید.
۲-۵. شاید فردا بهتر باشد
گوشی بوق زد، نگار را از خلسه بیرون آورد. صفحه را نگاه کرد، پیام فرهاد بود. بازش کرد:
نگار جان، فردا ساعت ۱۰ با دکتر محیری قرار گذاشتم. آدرس مطب رو برات میفرستم. آدم خوبیه، بهش اعتماد کن. میدونم میتونه کمک کنه.
نگار چند بار پیام را خواند. دکتر محیری. روانشناس. پس از بیست و سه سال دوری از وطن، اولین مقصد رسمیاش مطب یک روانشناس بود. تلخ بود، اما واقعی.
انگشتش روی صفحه مکث کرد، بعد تایپ کرد: مرسی فرهاد. فردا میرم.
پیام که فرستاده شد، گوشی را گذاشت کنار. به آدرس مطب نگاه کرد، خیابان ولیعصر، نزدیکی پارک. فردا باید از این آپارتمان بیرون میزد، باید با آدمی حرف میزد، باید از پوچی میگفت، از خلأ، از آن حس عجیب.
نمیدانست چه طور باید شروع کند. «من همه چیز دارم ولی هیچ چیز ندارم؟» «دکتر، من سالهاست دارم غرق میشم؟» «کمکم کنید، خودم نمیتونم؟»
چای سرد شده بود. نگار به لیوان نگاه کرد، به بخاری که دیگر نبود. همه چیز سرد میشد، اگر کسی نبود که گرمش کند.
بلند شد، لیوان را برداشت توی آشپزخانه. وقتی برمیگشت، چشمش به عکس مادر افتاد روی طاقچه. ایستاد، نگاه کرد. مادر توی عکس لبخند میزد، بیخبر از تمام سالهایی که قرار بود بیاید.
زمزمه کرد: «فردا… شاید فردا بتونم…»
نمیدانست چه چیزی را. شاید بتونه برگرده، شاید بتونه ببخشه، شاید بتونه خودش رو پیدا کنه.
رفت توی اتاق خواب، دراز کشید. چشمهایش را بست. فردا روز دیگری بود. شاید روز بهتری.
۲-۶. کمکم کن… اگر کسی هست
شب از راه رسیده بود، آرام و بیصدا مثل همیشه. نگار چراغها را خاموش کرده بود، فقط نور زردرنگ چراغ خیابان از لای پرده نازک میتابید توی اتاق. روی تخت دراز کشیده بود، به سقف زل زده بود، به سایههایی که روی سقف میرقصیدند.
خوابش نمیآمد. مثل همیشه.
سالها بود که خواب راحت نداشت. از آن شب که مادر را با دست خونین دید، خوابهایش پر شده بود از کابوس. گاهی مادر را توی راهروهای تاریک میدید، گاهی صدای شکستن شیشه میشنید، گاهی از خواب میپرید عرق کرده و نفسزنان.
امشب هم همان طور بود. چشمها باز، ذهن بیدار، بدن خسته. به فردا فکر میکرد، به مطب دکتر محیری، به حرفهایی که باید بزند. حرفهایی که بیست و سه سال بود نگفته بود.
برگشت به پهلوی راست، بالش را بغل کرد. توی تورنتو هم همین طور بود، شبها بالش را بغل میکرد، چشم میدوخت به دیوار، فکر میکرد به تهران. حالا که تهران بود، به آنجا فکر میکرد. گویا قرار نبود جایی خانه شود.
یادش آمد روز اولی که به تورنتو رسید. بیست و دو سالش بود، تازه از فارغالتحصیل شده بود، بورسیه گرفته بود. توی فرودگاه، وقتی از هواپیما پیاده شد، هوا سرد بود، باران میبارید. همان طور که حالا میبارید. فکر کرد این جا خانه جدیدش است. اما نشد.
بیست سال بعد، فهمید خانه جای خاصی نیست. خانه یک حس است، یک آدم، یک خاطره. و او هیچ کدام را نداشت.
برگشت به پهلوی چپ. پرده را که کنار زد، نور چراغ خیابان ریخت توی اتاق. خیابان خلوت بود، یکی دو ماشین رد میشدند، صدای چرخها روی آسفالت خیس. باران قطع شده بود، اما هوا هنوز ابری بود.
به مادر فکر کرد. به این که فردا باید برود آسایشگاه. شاید قبل از مطب روانشناس، شاید بعد از آن. نمیدانست. میترسید. از دیدن چشمهای خالی مادر میترسید، از این که مادر او را نشناسد، از این که شاید مادر او را ببخشد.
چیزی توی گلویش گیر کرد، قورتش داد. اشک توی چشمهایش جمع شد، اما نریخت. سالها بود گریه نکرده بود. یادش رفته بود چطور باید گریه کرد.
به ساعت نگاه کرد. دو نیمهشب. فردا ساعت ده قرار داشت. هفت ساعت تا بیدار شدن. اما خواب نمیآمد.
بلند شد، رفت توی آشپزخانه. آب خورد، ایستاد کنار پنجره آشپزخانه، به حیاط خلوت نگاه کرد. تاریک بود، فقط سایهها.
برگشت توی اتاق. نشست روی مبل، گوشی را برداشت. بیهدف صفحه را چرخاند، عکسهای قدیمی را نگاه کرد. عکسهایی از تورنتو، از دوستهای قدیمی، از همدانشگاهیها. هیچ کدام نمانده بودند. همه رفته بودند.
به این فکر کرد که آدم چقدر میتواند تنها باشد. توی جمع، توی رابطه، توی شلوغی. تنها باشد، بیاینکه کسی بفهمد.
گوشی را گذاشت کنار. بلند شد، رفت کنار پنجره. پیشانی را گذاشت روی شیشه سرد. شیشه سرد بود، مثل خیلی چیزها.
زمزمه کرد: خدایا… کمکم کن!
نمیدانست به کی میگوید. سالها بود اعتقادی نداشت. اما امشب، توی این شب تنهایی، توی این شهر غریب، چیزی توی دلش میگفت شاید کسی هست که بشنود.
همان طور ماند، پیشانی روی شیشه سرد، چشمها بسته، تا صبح نزدیک شد. تا آسمان روشن شد، تا پرندهها خواندند، تا روز جدید شروع شد.
صبح که شد، بلند شد، دوش گرفت، لباس پوشید، آماده شد برای رفتن. توی آیینه به خودش نگاه کرد. چشمهای خسته، پوست سفید، موهای مرتب. همه چیز سر جاش بود. اما ته دلش، همان ته چاه بود.
کیف را برداشت، از خانه زد بیرون. توی خیابان، هوا سرد بود، بوی باران میآمد. سوار تاکسی شد، آدرس مطب را داد.
تاکسی راه افتاد. نگار به بیرون نگاه کرد، به شهری که روزی خانهاش بود. شاید امروز، شاید توی آن مطب، چیزی عوض شود.




