نامه را تا کرد، لبهها را صاف کرد، گذاشت کنار. بعد بلند شد و رفت سمت جعبه چوبی که کنار دیوار، زیر پنجره بود. جعبهای ساده، از چوب گردو، با لولاهای برنجی که دیگر سیاه شده بودند. پانزده سال بود این جعبه همراهش بود، از تهران تا این روستا، از آن زندگی تا این زندگی.
در را باز کرد. بوی کاغذ کهنه پیچید توی فضا، بوی خاطره، بوی سالهایی که گذشته بود. جعبه پر بود از نامه، ردیف ردیف، با تاریخهای مختلف. اولیها را نگاه کرد: ۱۵ آبان ۱۳۸۸. اولین نامه. یک ماه بعد از تصادف.
دستش را کشید روی آنها، آرام، انگار که سر بچههایش را نوازش کند. بعد نامه امروز را گذاشت روی بقیه، لبه جعبه، جایی که تازهترین نامهها میایستادند.
چند ثانیه به انبوه نامهها نگاه کرد. پانزده سال. پنج هزار و پانصد روز. پنج هزار و پانصد نامه. هر کدام چندصد کلمه. میلیونها کلمه که هیچ کس نخوانده بود.
یکی از نامههای قدیمی را برداشت. تاریخش ۳ خرداد ۱۳۸۹ بود. شش ماه بعد از تصادف. بازش کرد، خواند:
زهرای من، امروز بهار اومده. درختها سبز شدن. رفتم توی حیاط، زیر درخت توت نشستم. یادته پارسال این موقع با برادرات رفته بودیم توت بچینیم؟ تو اومدی بالا، از اون شاخه بلند، توتها رو میچیدی مینداختی پایین. سعید میگرفت، رضا میخورد. مادرت میگفت مواظب باشین نیفتین.
حالا درخت توت هست، توتهاش هستن، اما شما نیستین. من زیر درخت نشستم، توت چیدم، خوردم. اما مزه نمیداد. بیشما هیچ چیز مزه نداره.
نامه را بست. چشمهایش خیس شد. گذاشتش سر جایش.
نامه دیگری برداشت، چند سال بعد: «زهرا، امروز رفتم سر خاک مادرت. علفها روییده بودن روی قبرش. آب زدم، گل گذاشتم. گفتم برات دعا کنم، اما فقط نشستم گریه کردم. میدونی، من که همه عمر از معنا گفتم، از خدا گفتم، از عرفان گفتم، وقتی خودم زمین خوردم، یادم رفت همه چی رو. فقط بلد بودم گریه کنم.
نامه را بست. نگاه کرد به دستهایش که میلرزید. دستهایی که روزی قلم به دست میگرفتند و مقاله مینوشتند و سخنرانی میکردند. حالا فقط نامه مینوشتند، به دختری که نمیخواند.
جعبه را بست. دستش را گذاشت روی در چوبی، سرما را حس کرد. چوب سرد بود، مثل همه چیز.
برگشت کنار پنجره. نشست، به دریاچه نگاه کرد. مه کاملاً رفته بود، آفتاب روی آب میتابید. قایق ماهیگیری دور بود، چند مرغ دریایی بالای سرش میچرخیدند.
به این فکر کرد که این نامهها چه خواهند شد. وقتی او نباشد، کسی پیدا میشود که بخواندشان؟ کسی میفهمد توی این کاغذها چه گذشته؟ کسی میداند که پدری پانزده سال هر روز برای دخترش نوشته، بیآنکه جوابی بشنود؟
یا شاید همین جا بمانند، توی این جعبه چوبی، تا کسی روزی پیدا کند و دور بریزد. مثل خیلی چیزهای دیگر.
اما مهم نبود. نوشتن مهم بود. خودِ نوشتن.
چای سرد را یک جرعه خورد. تلخ بود.
زندگی ادامه داشت. حتی برای کسی که همه چیز را باخته بود.



