۵-۱. زنگ تلفن
صبح بود، مه هنوز روی دریاچه نشسته بود. رشاد کنار پنجره نشسته بود، چای صبحانه اش را آرام مینوشید و به مرغ ماهیخواری نگاه میکرد که روی آب نشسته بود و منتظر طعمه. پاییز کمکم داشت رنگ عوض میکرد، برگهای درختان اطراف دریاچه زرد و نارنجی میشدند و هر روز چند تایی بیشتر روی آب میافتادند.
تلفن زنگ خورد.
صدای تیز و ناگهانی اش توی سکوت خانه چوبی پیچید. رشاد نگاه کرد به گوشی که روی میز کوچک کنار پنجره بود. صفحه اش روشن شده بود، شماره ناشناس.
زنگ دوم. دستش را نبرد سمتش. فقط نگاه کرد، بیحرکت، انگار که منتظر بود خودش خاموش شود.
زنگ سوم. رشاد نفس عمیقی کشید. سال ها بود که به تلفن جواب نمیداد. نه از روی بیاعتنایی، از روی ترس. ترس از شنیدن خبر بد، ترس از شنیدن صدای آشنا، ترس از این که مجبور شود حرف بزند، یادآوری کند، زندگی کند.
اما این بار، چیزی فرق میکرد. شاید توی زنگ تلفن، یک جور اصرار بود، یک جور خواهش. شاید هم خودش تغییر کرده بود، بعد از آن شبهای فکر کردن به نامهها، به زهرا، به گذشته.
دستش را دراز کرد، گوشی را برداشت. صفحه را نگاه کرد، شماره هنوز ناشناس بود. دکمه سبز را فشار داد، گذاشت کنار گوشش.
سکوت.
نه «الو»، نه «بله»، نه هیچ صدایی. فقط سکوت. نفسهایی که از آن سوی خط میآمد، آرام، مردد.
رشاد هم سکوت کرد. کسی که زنگ زده بود، باید اول حرف میزد. او سالها بود حرف زدن را کنار گذاشته بود.
چند ثانیه گذشت. نفسها تندتر شد، بعد یک صدا، مردانه، اما لرزان:
– استاد؟ استاد رشاد؟
صدایی که رشاد نمیشناخت. اما توی آن صدا، چیزی بود آشنا. شاید احترام، شاید ترس، شاید امید.
– من فرهاد هستم. شاگرد شما… سالها پیش… سر سخنرانیها…
فرهاد. اسمی که توی ذهن رشاد چرخید، گشت، بالاخره جایی را پیدا کرد. پسر جوانی با چشمهای کنجکاو که همیشه ردیف جلو مینشست و سوال میپرسید. همان که یک بار بعد از سخنرانی آمد جلو و گفت «استاد، من میخوام مثل شما بشم.
رشاد چیزی نگفت. به مرغ ماهیخوار نگاه کرد که پر زد و رفت. صبر کرد.
فرهاد ادامه داد، صدایش مضطرب بود: استاد، میدونم شاید نخواید حرف بزنید. میدونم… ولی من یه خواهش دارم. استاد من یه مراجع دارم از کانادا اومده، انگار داره غرق میشه. من فکر کردم شاید شما… شاید بتونید کمکش کنید.
غرق شدن. کلمهای که توی سینه رشاد فرو رفت. او خوب میدانست غرق شدن یعنی چه. روزی که مریم و پسرها را از دست داد، غرق شد. روزی که زهرا به کما رفت، غرق شد. پانزده سال بود زیر آب نفس میکشید.
اما کمک کردن… کی به او کمک کرده بود؟
دستش را روی گوشی فشار داد. میخواست حرف بزند، بگوید من نمیتونم، بگوید خودم هم غرقم، بگوید بذارید تنها باشم. اما کلمات نمیآمدند. سالها بود کلمات را فقط برای زهرا مینوشت، نه برای کسی دیگر.
فرهاد منتظر ماند. چند ثانیه، نیم دقیقه، یک دقیقه. بعد آرام گفت: استاد… شما هستید؟
رشاد نفس عمیقی کشید. بعد، آرام، تلفن را قطع کرد.
گذاشت روی میز. به دریاچه نگاه کرد. مرغ ماهیخوار برگشته بود، دوباره روی آب نشسته بود. صبور، منتظر.
دستش میلرزید. چای سرد شده بود. اما نگاهش از دریاچه برنمیگشت.
به این فکر کرد که چرا قطع کرد. چرا نتونست حرف بزند. از ترس؟ از خستگی؟ از این که دیگر بلد نبود با آدمها حرف بزند؟
تلفن دوباره زنگ خورد. همان شماره. رشاد نگاه کرد، اما این بار دستش را دراز نکرد.
گذاشت زنگ بخورد، تا آخر. تا سکوت برگشت.
بعد بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. در را باز کرد، نامه امروز را برداشت. خواند: «زهرا، امروز یکی زنگ زد. کمک میخواست. نتونستم جواب بدم. شاید تو بگی بابا چرا؟ شاید بگی باید کمک میکردی. نمیدونم دخترم. شاید هنوز وقتش نرسیده. شاید باید اول خودمو پیدا کنم.
نامه را تا کرد، گذاشت توی جعبه. جعبه را بست. برگشت کنار پنجره.
نشست، به مرغ ماهیخوار نگاه کرد. صبر کرد تا شاید جوابی بیاید. اما فقط سکوت بود. همان سکوت آشنا.
۵-۲. صدای فرهاد
تلفن دوباره زنگ خورد. رشاد به صفحه گوشی نگاه کرد، همان شماره ناشناس. دستش را برداشت، اما این بار قطع نکرد. گذاشت زنگ بخورد، فکر کند. زنگ چهارم، پنجم… تا آخرین لحظه، وقتی میخواست قطع شود، دکمه را فشار داد.
سکوت.
صدای نفسهایی که از آن طرف میآمد، تند، مضطرب. بعد، همان صدا، اما این بار محکمتر:
– استاد… لطفاً قطع نکنید. من فقط چند دقیقه وقت میخوام.
رشاد چشمانش را بست. صدای فرهاد او را میبرد به سالها قبل، به روزهایی که هنوز دانشگاه بود، هنوز حرف میزد، هنوز زندگی میکرد. به روزهایی که شاگردها دورش جمع میشدند و از معنا میپرسیدند و او جواب میداد، با اطمینان، با یقین.
آن روزها کجا رفته بود؟
– استاد، من میدونم شاید حق ندارم مزاحمتون بشم. میدونم شما… شنیدم چه اتفاقی افتاد. همه شنیدیم. من جرات نکردم تا حالا زنگ بزنم. اما این بار…
صدایش گرفت. رشاد سکوت کرد. نمیتوانست حرف بزند، اما میتوانست گوش بدهد. پانزده سال بود فقط گوش میداد. به باد، به باران، به پرندهها. به سکوت.
– یه خانمی، استاد. دکترای جامعهشناسی از تورنتو. از بچگیهای من، هممحلهای بودیم. بعد رفت تورنتو، بیست و سه سال پیش. حالا برگشته. برگشته که… نمیدونم، شاید خودش رو پیدا کنه. شاید هم گم شده.
اشک توی صدایش بود. رشاد آن را حس کرد. اشکی که برای دیگری بود، نه برای خودش.
– اون همه چی داره، استاد. دکترا، مقاله، جایزه، شغل. اما تهش خالیه. میگه شبها خوابم نمیبره، کابوس میبینم، حس میکنم دارم غرق میشم. من نتونستم کمکش کنم. بردمش پیش دکتر محیری، دوستمون، روانشناسه. آدم خوبیه. اما گفتم شاید شما… شاید بتونید…
سکوت. فرهاد منتظر ماند. رشاد میشنید که نفسش بند آمده، منتظر یک کلمه، یک صدا، یک نشانه.
اما رشاد چه میتوانست بگوید؟ او که پانزده سال بود جواب کسی را نداده بود. او که حتی نتوانسته بود دختر خودش را نجات دهد، چه طور میخواست به آدم دیگری کمک کند؟
دستش را روی سینهاش گذاشت. قلبش تند میزد، مثل همیشه موقعی که خاطرات هجوم میآوردند. چشمهایش را باز کرد، به دریاچه نگاه کرد. مرغ ماهیخوار رفته بود.
– استاد… یه کلمه بگید. بگید بره پی کارش، بگید بیاد، بگید هیچی. فقط بگید.
کلمات توی گلوی رشاد گیر کرده بودند. میخواست حرف بزند، اما نمیتوانست. سالها بود فقط مینوشت. برای زهرا مینوشت. کلمات نوشتاری را بلد بود، اما گفتاری را نه. مثل این که زبانش را گم کرده باشد.
فرهاد آهی کشید: باشه استاد. میفهمم. ببخشید مزاحمتون شدم.
داشت تلفن را قطع میکرد که رشاد ناگهان حرف زد:
– فرهاد…
صدایش خش دار بود، پیر، مثل کاغذ مچاله. فرهاد جا خورد:
– استاد؟ بله؟
– اون زن… چرا برگشته؟
فرهاد چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت: «برای مادرش. مادرش توی آسایشگاهه، آلزایمر داره. نگار ده سال ندیدهاش. فکر کنم اومده که… نمیدونم، شاید ببخشد، شاید بخشیده بشه.
مادر. آلزایمر. کلمهها توی ذهن رشاد چرخیدند. او هم مادر داشت، روزگاری. حالا نبود. همه نبودند.
– مریم… همسر من… اونم آلزایمر نداشت، اما یادش رفت. همه چی رو یادش رفت. یه روز رفت و دیگه برنگشت.
فرهاد جرات نکرد چیزی بگوید. فقط گوش داد.
رشاد ادامه داد: «بهش بگو… به اون دختر بگو… مادرها رفتنیاند. زود بره ببینتش. زود.
– باشه استاد. میگم. چیز دیگهای؟
رشاد به دریاچه نگاه کرد. مرغ ماهیخوار برگشته بود. نشسته بود روی آب، صبور، منتظر.
– نمیتونم کمکش کنم. خودم کمک میخوام.
فرهاد صدایش را شنید، آن آخرین کلمه را. کمک میخوام. از پیرمردی که پانزده سال بود تنها زندگی میکرد و نامه مینوشت و هیچ وقت کمک نخواسته بود.
– استاد… من میتونم بیام؟ میتونم ببینمتون؟
رشاد مکث کرد. بعد آرام گفت: بیا. ولی تنها. خودت بیا.
تلفن را قطع کرد. گذاشت روی میز. دستش میلرزید، نفسش تند بود. پانزده سال بود این همه حرف نزده بود. پانزده سال بود صدایش را این قدر بلند نشنیده بود.
به دریاچه نگاه کرد. مرغ ماهیخوار پر زد، رفت.
– میبینی زهرا؟ امروز یه کاری کردم که پانزده سال نکرده بودم. حرف زدم. با یه آدم حرف زدم. نمیدونم خوب بود یا بد. اما حرف زدم.
بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. نامه امروز را نوشت: «زهرا، امروز با یکی حرف زدم. از مادرش گفت، از دختری که برگشته. بهش گفتم زود بره مادرش رو ببینه. شاید برای خودم میگفتم. شاید میخواستم کسی به من میگفت برو دخترت رو ببین. اما تو که نمیآی. من باید بیام پیش تو. فردا میآم. قول میدم.
نامه را تا کرد، گذاشت توی جعبه. جعبه را بست.
۵-۳. آخرین سخنرانی (۵ سال قبل)
تالار دانشگاه پر از جمعیت بود. دانشجوها، استادها، علاقهمندان فلسفه و عرفان. همه آمده بودند تا آخرین سخنرانی استاد #امیرعلی رشاد را بشنوند، هر چند خودشان نمیدانستند آخرین است.
سالن بزرگ آمفیتئاتر، با صندلیهای قرمز رنگ و دیوارهای چوبی، پر شده بود. حتی توی راهروها هم آدم ایستاده بود. آن روز قرار بود رشاد درباره «معنای زندگی در عرفان اسلامی» صحبت کند. موضوعی که سالها بود تخصصش بود، تدریسش کرده بود، کتابهایش را نوشته بود.
پشت تریبون ایستاده بود، با آن کت و شلوار مشکی همیشگی و ریش سفید مرتب. هفتاد و دو سالش بود، اما هنوز سرحال به نظر میرسید. چشمهایش اما چیز دیگری میگفت. چشمهایی که ده سال بود آرامش ندیده بودند.
میکروفون را تنظیم کرد، به جمعیت نگاه کرد. همه ساکت شده بودند، منتظر. چند نفر ردیف جلو را شناخت: فرهاد، همان شاگرد قدیمی، با چشمهای مشتاق. خانم جوانی که مقالهاش را درباره مولانا خوانده بود. استاد فلسفه که همیشه با او بحث میکرد.
شروع کرد به حرف زدن:
– معنای زندگی… چه کسی است که از خودش نپرسیده باشد زندگی یعنی چه؟ چه کسی است که شبی، توی تاریکی، به سقف خیره نشده باشد و فکر نکرده باشد من اینجام برای چی؟
صدا طنین انداخت توی سالن. همه گوش میدادند.
– ما توی سنت عرفانی خودمان، جوابهای زیادی داریم برای این سوال. عطار میگوید زندگی یعنی رسیدن به حقیقت. مولانا میگوید زندگی یعنی عشق. حافظ میگوید زندگی یعنی شادی و رندی. هر کدام راهی نشان دادهاند.
کتابی را از روی تریبون برداشت، کتاب مثنوی. چند صفحه ورق زد، خواند:
– معنی را در خود بجوی، نه در بیرون. آنچه میجویی، توی خودت است.
نگاهش را بلند کرد، به جمعیت نگاه کرد. اما چشمهایش ناگهان خیره ماند به جایی، به کسی. زنی توی ردیف عقب نشسته بود، با روسری سفید، شبیه مریم. همان چشمها، همان صورت، همان حالت.
دستش لرزید. کتاب را گذاشت روی تریبون.
– استاد… ادامه میدید؟
صدای کسی از جمعیت آمد. رشاد نگاه کرد، نشناخت. نگاه دوباره به آن زن انداخت، اما حالا رفته بود. نبود. فقط خیال بود، فقط خاطره.
سعی کرد ادامه دهد:
– ما… ما فکر میکنیم معنا چیزی است که باید پیدا کنیم. مثل گنجی که جایی دفن شده. اما…
صدا گرفت. نفسش بند آمد. کلمات نمیآمدند. به ده سال قبل فکر کرد، به جاده لغزنده، به فریاد مریم، به بچهها، به زهرا.
– اما… من ده ساله دنبال معنا میگردم. هر چه گشتم، پیدا نکردم. هر چه خوندم، نفهمیدم. هر چه گفتم، به دلم ننشست.
جمعیت ساکت بود. یکی دو نفر زمزمه کردند. فرهاد نگاه نگرانی به او انداخت.
– شما میدونید چه حسی داره آدم همه چی رو ببازه؟ همسر، بچهها، زندگی رو؟ میدونید چه حسی داره که هر روز بری بالای سر دخترت، ببینیش بیحرکت، بدون این که بدونی بیدار میشه یا نه؟
اشک توی چشمهایش جمع شد. صدایش لرزید.
– من ده ساله از معنا حرف میزنم. اما خودم معنا رو گم کردم. هر روز مینویسم، حرف میزنم، درس میدم. ولی ته دلم خالیه. خالی.
سکوت مرگباری توی سالن افتاد. همه نگاهش میکردند، نفسها بند آمده بود.
رشاد سرش را پایین انداخت. چند ثانیه همان طور ماند. بعد سرش را بلند کرد، به جمعیت نگاه کرد. چشمهایش خیس بود، اما دیگر نمیلرزید.
– من دیگه نمیتونم این کارو بکنم. نمیتونم بشینم اینجا و از چیزایی حرف بزنم که خودم بهشون نرسیدم. نمیتونم نقش استاد عارف رو بازی کنم، وقتی خودم غرقم.
میکروفون را برداشت، آرام گذاشت روی تریبون. چند قدم به سمت پلهها برداشت. یکی از دانشجوها بلند شد: استاد، کجا میرید؟
رشاد ایستاد، برگشت، نگاهش کرد. لبخند تلخی زد: میرم دنبال همون چیزی که ده ساله میگم. شاید پیدا کنم. شاید نه.
رفت. از پلهها پایین، از در خروجی، از تالار بیرون. همه نگاهش میکردند، هیچ کس جلویش را نگرفت.
توی راهرو، فرهاد دنبالش دوید: استاد! استاد صبر کنید!
رشاد ایستاد. برگشت. فرهاد نفس نفس میزد: استاد، نرید. همه منتظرن. سخنرانی تموم نشده.
رشاد نگاهش کرد. دستی روی شانهاش زد: فرهاد جان، من ده ساله دارم سخنرانی میکنم. حرف زدم، کتاب نوشتم، مقاله دادم. اما هیچ کدوم کمکم نکرد. حالا میرم تا شاید سکوت کمکم کنه.
فرهاد خواست چیزی بگوید، اما رشاد دستش را بلند کرد: برو توی سالن. به همه بگو ببخشید. بگو استاد رشاد دیگه حرفی نداره. بگو رفته تا شاید پیدا کنه.
رفت. در خروجی که باز شد، نور بیرون توی راهرو پیچید. بعد در بسته شد و رشاد نبود.
فرهاد ماند توی راهرو، با حرفهایی که هیچ وقت نزده بود، با سوالهایی که بیجواب ماندند.
❄️❄️❄️
رشاد کنار پنجره نشسته بود، به دریاچه نگاه میکرد. پنج سال از آن روز میگذشت. پنج سال که به روستا آمده بود، تنها، بیسخنرانی، بیتدریس. فقط با نامهها، با خاطرات، با دریاچه.
به آن روز فکر کرد. به حرفهایی که زد، به اشکهایی که ریخت، به درهایی که پشت سرش بست. بعضیها فکر میکردند دیوانه شده. بعضیها میگفتند عارف شده. اما او نه دیوانه بود نه عارف. فقط خسته بود. خسته از بازی، خسته از نقش، خسته از حرفهایی که به دل خودش ننشسته بود.
مرغ ماهیخوار روی آب نشسته بود، صبور. رشاد به آن نگاه کرد. پرنده صبر میکند، تا ماهی بیاید، تا غذا برسد. او هم صبر میکرد. اما برای چه؟ برای زهرا؟ برای مرگ؟ برای معنا؟
نمیدانست. فقط صبر میکرد.
تلفن را نگاه کرد، جایی که با فرهاد حرف زده بود. صدای فرهاد هنوز توی گوشش بود: استاد، شما هنوز هستید؟
هستی؟ چه معنی دارد هستی؟ وقتی نفس میکشی، غذا میخوری، چای مینوشی، یعنی هستی؟ یا هستی چیز دیگری است؟ چیزی که او پانزده سال بود گم کرده بود؟
بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. در را باز کرد، نامهها را نگاه کرد. پانزده سال نامه. پنج هزار و پانصد روز حرفهای ناگفته. دستش را کشید روی آنها، روی کاغذهای زرد شده، روی خاطرات.
یکی از نامهها را برداشت، از پنج سال قبل. درست همان روزهای بعد از سخنرانی آخر. بازش کرد، خواند:
زهرا، امروز رفتم کنار دریاچه. باران میبارید. فکر کردم شاید تو هم باران رو دوست داشته باشی. یادته همیشه میگفتی باران که میاد، دلم خوشه. حالا باران میآد و من دلم خوش نیست. شاید باید یاد بگیرم دوباره خوش باشم. شاید باید یاد بگیرم زندگی کنم. اما چه طور؟ به من یاد بده دخترم. تو که همیشه بهتر از من میدونستی.
نامه را بست. اشک توی چشمهایش جمع شد. پنج سال از آن روز گذشته بود و او هنوز یاد نگرفته بود. هنوز خوش نبود. هنوز زندگی نمیکرد.
جعبه را بست. برگشت کنار پنجره. مرغ ماهیخوار رفته بود، جای خالیاش روی آب مانده بود.
به فردا فکر کرد. به فرهاد که گفته بود میآید. به دختری که از کانادا آمده بود. به همه آدمهایی که میخواستند کمکش کنند، یا ازش کمک بخواهند.
و به زهرا. همیشه به زهرا.
زمزمه کرد: زهرا جانم… شاید وقتش رسیده. شاید باید برگردم. شاید باید دوباره حرف بزنم. شاید باید… زندگی کنم.
هیچ جوابی نیامد. فقط باد بود، و دریاچه، و سکوتی که پر از صدا بود.
۵-۴. برگشت به حال
تلفن روی میز ساکت مانده بود. صفحهاش خاموش شد، تاریک، مثل همه چیز. رشاد به آن نگاه کرد، به آن شیء کوچک که او را به دنیای بیرون وصل میکرد، دنیایی که پانزده سال بود ازش فرار کرده بود.
دستش را روی میز گذاشت، نزدیک گوشی، اما نه آنقدر که لمسش کند. انگشتهایش روی چوب میز کشیده شد، روی خراشهای ریز، روی جای لیوانهای داغ، روی سالهایی که اینجا نشسته بود و به دریاچه نگاه کرده بود.
به حرفهایی که زد فکر کرد. به فرهاد، به آن دختر غریبه، به مادرش که توی آسایشگاه بود. به جمله آخرش: «بهش بگو مادرها رفتنیاند. زود بره ببینتش.» این را برای خودش میگفت یا برای آن دختر؟ نمیدانست.
شاید برای هر دو. شاید برای همه آدمهایی که دیر میفهمند، دیر میروند، دیر میبخشند.
بلند شد، رفت سمت آشپزخانه. کتری را پر از آب کرد، گذاشت روی گاز. نشست روی صندلی کوچک کنار پنجره آشپزخانه، منتظر ماند تا آب بجوشد. به دیوار آشپزخانه نگاه کرد، به قابلمهها، به ظرفها، به همه چیزهایی که سالها بود سر جایشان بودند. هیچ چیز عوض نمیشد توی این خانه. نه جای مبلمان، نه رنگ دیوارها، نه او.
کتری سوت زد. آب جوش آمده بود. چای را توی قوری ریخت، آب جوش اضافه کرد، گذاشت دم بکشد. بوی چای توی آشپزخانه پیچید، بوی همیشگی، بوی زندگی.
با استکان چای برگشت کنار پنجره. نشست، جرعهای نوشید. داغ بود، توی گلویش سوخت. اما حس خوبی بود، یادآور زنده بودن.
به فرهاد فکر کرد که گفته بود میآید. چند روز دیگر، شاید فردا، شاید پسفردا. پسری که روزی شاگردش بود، حالا مردی شده بود با مسئولیت، با دغدغه، با نگرانی برای دیگران. چه طور آدمها بزرگ میشوند، بدون این که آدم بفهمد؟
به نگار فکر کرد، آن دختر غریبه. بیست سال در کانادا، حالا برگشته بود تا شاید خودش را پیدا کند. خودش را پیدا کند. چه عبارت عجیبی. مگر آدم خودش را گم میکند؟ مگر میشود کسی برود و وقتی برمیگردد، خودش نباشد؟
چای را تا ته خورد. استکان را گذاشت روی میز. دستش را روی پیشانیاش گذاشت، چشمهایش را بست. خسته بود. نه از کار، از زندگی. از پانزده سال انتظار، از پانزده سال نامه، از پانزده سال سکوت.
به زهرا فکر کرد. به این که فردا میخواست برود دیدنش. پانزده سال بود نرفته بود. هر سال میگفت میرود، اما نمیرفت. ترسیده بود. از دیدن آن چشمهای بسته میترسید، از آن دستهای بیحرکت، از آن بوق دستگاهها.
اما حالا، بعد از آن تلفن، بعد از آن حرفها، چیزی توی دلش عوض شده بود. انگار که صدای فرهاد، آن دختر غریبه، آن مادر مریض، همه دست به دست هم داده بودند تا یادش بیاورند زندگی دارد میگذرد.
چشمهایش را باز کرد. به دریاچه نگاه کرد. غروب شده بود، آب نارنجی و صورتی. مرغ ماهیخوار برگشته بود، روی آب نشسته بود، صبور.
بلند شد، رفت سمت اتاق. چمدان کوچک را باز کرد، چند تا لباس تویش گذاشت. فردا صبح زود راه میافتاد. میرفت شهر. میرفت به دیدن دخترش.




