شنبه, خرداد ۲۳, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

مهدی توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵
در رمان در جستجوی معنای زندگی
419 4
0
586
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

فصل ۱: «صبح‌های بی‌صدا»

کانون: آرش

۱-۱. آیینه

نور مه‌آلود صبح از پنجره کوچک مطب می‌تابید توی صورتش، سایه‌های نرمی زیر چشم‌هایش می‌انداخت. آرش پنجاه و دو سال داشت، اما امروز پیرتر به نظر می‌رسید. چین و چروک‌های دور چشم‌ها را با انگشت دنبال کرد، آرام، انگار داشت نقشه‌ای را می‌خواند که نمی‌شناخت. خطوطی که هر کدام خاطره‌ای بودند، شبی بی‌خوابی، روزی پر از اضطراب، لحظه‌ای که لبخند زده بود اما به چشم‌هایش نرسیده بود.

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

ساعت روی دیوار هشت و پانزده را نشان می‌داد. نیم‌ساعت تا اولین مراجع. از بیرون، نرم‌نرم، صدای شهری که بیدار می‌شد می‌آمد، بوق ماشینی، داد دست‌فروشی، زندگی که دارد شروع می‌شود. چشمش افتاد به کمد کوچک بالای دستشویی. درش نیمه‌باز بود. قوطی سفید قرص‌های ضداضطراب توی قفسه، ردیف منظمی چیده شده بودند کنار شامپو و خمیردندان. شش ماه بود هر روز صبح همین جا می‌ایستاد و به آنها نگاه می‌کرد. گاهی دستش می‌رفت سمتشان، گاهی برمی‌داشتشان، وزنشان را توی کف دست حس می‌کرد، بعد برمی‌گرداند سر جاشان.

دکتر روانپزشک، شش ماه پیش گفته بود: فقط موقع نیاز، آرش. موقعی که حس می‌کنی بی‌اختیار می‌شی، نمی‌تونی نفس بکشی، انگار زمین داره از زیر پات در می‌ره. اون موقع استفاده کن.

اما آرش نمی‌دانست «بی‌اختیار شدن» چه حسی دارد. نکند این حس خالی ته دل، همین بی‌اختیاری است؟ نکند این که هر روز صبح باید به خودش بگوید «بلند شو، برو سر کار، زندگی کن» همین باشد؟ نکند این که شب‌ها ساعت سه از خواب می‌پرد و تا صبح به سقف زل می‌زند، همین باشد؟

دستش رفت سمت کمد. آرام، انگار که اختیارش دست خودش نبود. انگشت‌هایش قوطی قرص را لمس کردند، پلاستیک سرد زیر پوست. قوطی را توی کف دست گرفت، سنگینی‌اش را حس کرد. شش ماه بود هر روز همین کار را می‌کرد. شش ماه بود هر روز یک قدم به سمتش برمی‌داشت و بعد برمی‌گشت.

می‌توانست صدای دکتر را توی گوشش بشنود: «فقط موقع نیاز.» اما نیاز چیست؟ کی آدم می‌فهمد که دیگر نمی‌تواند؟ کی مرز بین «می‌توانم» و «نمی‌توانم» را تشخیص می‌دهد؟

به چشم‌های خودش در آیینه نگاه کرد. چشم‌هایی که باران می‌گفت «مثل روزای بارونی تیره و غمگینن.» باران… دخترک. چهارده سالش بود، موهایش را کوتاه کرده بود، شبیه مادرش شده بود. سارا هم همین چشم‌ها را داشت، همان نگاه نافذ را. اول‌های آشنایی، وقتی به آرش نگاه می‌کرد، آرش حس می‌کرد توی چشم‌هایش غرق می‌شود. بعدها آن چشم‌ها سرد شدند، دور شدند، تا این که یک روز سارا گفت: «دیگه نمی‌تونم آرش. با تو زندگی کردن مثل زندگی با یه دیواره.

باران… اسمش را خودش انتخاب کرده بود. روز تولدش، توی بیمارستان، وقتی پرستار نوزاد را آورد گذاشت توی بغل سارا، آرش به آن چشم‌های بسته نگاه کرد و گفت: «باران. اسمش باران باشه. زندگی ما رو تازه می‌کنه.» سارا خسته بود اما لبخند زد، گفت: «باران… قشنگه.

حالا باران می‌بارید و آرش توی این آیینه داشت غرق می‌شد. باران خودش توی خانه نبود، توی زندگی‌اش نبود، توی دلش نبود. سه هفته بود که جواب پیام‌هایش را نداده بود. آخرین بار جلوی مدرسه دیده بودش، دخترک نگاه سردی به او انداخته بود و گفته بود: «چرا زنگ نمی‌زنی بابا؟» و بعد رفته بود.

آرش قوطی را توی دستش فشار داد. پلاستیک کمی خم شد. می‌توانست درش را باز کند، یکی بردارد، قورت بدهد، شاید کمی آرام شود، شاید بتواند امروز را بدون این حس خالی سر کند. شاید بتواند با مراجع‌هایش حرف بزند، به حرف‌هایشان گوش بدهد، کمکشان کند. شاید بتواند.

دستش را پس کشید.

قوطی را نگاه کرد، بعد آرام، با احتیاط، برگرداند سر جاش توی کمد. در را بست. صدای نرم بسته شدن در توی سکوت پیچید.

برگشت، حوله را از روی میله برداشت، صورتش را خشک کرد. آب سرد بود، پوستش را تازه کرد. از حمام که بیرون آمد، دیگر به آیینه نگاه نکرد. نمی‌خواست آن مرد خسته را دوباره ببیند. نمی‌خواست به چشم‌هایی نگاه کند که هر روز پیرتر می‌شوند.

توی راهروی کوچک مطب، عکس‌هایی قاب شده بود روی دیوار. بعضی‌ها را مراجع‌های قدیمی داده بودند، بعضی‌ها گواهی‌نامه‌های دوره‌های تخصصی. آرش از کنارشان گذشت، به هیچ کدام نگاه نکرد. رسید به اتاق مشاوره، در را باز کرد، وارد شد.

اتاق آشنا بود: میز چوبی قدیمی، دو صندلی راحتی روبروی هم، قفسه کتاب‌های قطور روانشناسی و فلسفه، گلدان کوچکی روی طاقچه که سارا سال‌ها پیش خریده بود و آرش هنوز نگه داشته بود. پرده‌ها نیمه‌باز بودند، نور ملایم پاییزی از لایشان می‌تابید.

پشت میز نشست. صندلی چرمی زیر سنگینی بدنش ناله‌ای کرد. دستش را کشید روی میز، روی چوب صاف و صیقل خورده. این میز بیست سال بود همراهش بود. روبروی همین میز هزاران مراجع نشسته بودند و حرف زده بودند، گریه کرده بودند، خندیده بودند. روی همین میز آرش به صدها نفر کمک کرده بود زندگی‌شان را دوباره بسازند.

اما خودش…

گوشی را از جیبش درآورد، گذاشت روی میز. صفحه قفل را نگاه کرد، بدون این که بازش کند. عکس پس‌زمینه باران بود، همان عکس سه سال پیش که خندان بود و به بابا چشمک می‌زد.

آرش به عکس خیره ماند. لب‌هایش تکان خورد، بی‌صدا: دخترم…

ساعت را نگاه کرد. هشت و نیم. بیست و پنج دقیقه تا اولین مراجع. پرونده‌ها را از کشو درآورد، گذاشت جلویش. اما چشم‌هایش روی کاغذها خط نمی‌رفت. فکرش جای دیگری بود.

زندگی داشت می‌گذشت، حتی وقتی آرش پشت پنجره ایستاده بود و تماشا می‌کرد.

دستش را گذاشت روی شیشه سرد. شیشه زیر انگشتانش بخار شد. با انگشت، روی بخار نوشت: باران.

بعد پشیمان شد، با دست کشید و پاکش کرد.

به صندلی برگشت. پرونده‌ها را دوباره باز کرد. چشم دوخت به کاغذها. اما ته دلش، جایی توی تاریک‌ترین گوشه، هنوز صدایی می‌گفت: امروز رو بدونش هم می‌تونم؟ واقعاً می‌تونم؟

و جوابی نبود.

فقط سکوت بود. همان سکوت آشنا که شش ماه بود همراهش شده بود، توی مطب، توی خانه، توی ماشین، توی خواب. سکوتی که از همه فریادها بلندتر بود.

ساعت هشت و پنجاه را نشان داد. ده دقیقه تا مراجع اول. آرش نفس عمیقی کشید، پرونده را جدی‌تر نگاه کرد. اسم مراجع را خواند: «خانم احمدی، وسواس فکری، جلسه هفتم.

شروع کرد به مرور یادداشت‌ها. اما انگار کلمه‌ها از جلوی چشمش می‌پریدند، معنی‌شان را نمی‌فهمید. فقط می‌دید که توی همه‌شان یک چیز مشترک هست: آدم‌هایی که گیر افتاده‌اند. توی چرخه‌های تکراری، توی فکرهای بی‌پایان، توی ترس‌هایی که خودشان ساخته‌اند.

مثل خودش.

پرونده را بست. بلند شد، دوباره رفت کنار پنجره. آسمان ابری بود، سنگین، آماده باریدن. بوی باران می‌آمد. همان بوی آشنا که همیشه یادش می‌آورد باران را، دخترک را، زندگی را.

زمزمه کرد، آنقدر آرام که خودش هم به زحمت شنید: «کاش می‌تونستم برگردم. کاش می‌تونستم دوباره اون آدم بشم که بودم. کاش می‌تونستم ببخشمتون… کاش می‌تونستم خودمو ببخشم.

قطره‌ای روی شیشه نشست. اول یک قطره، بعد دو تا، بعد باران شروع شد.

آرش دستش را روی شیشه گذاشت، نزدیک قطرات. حسشان نمی‌کرد از پشت شیشه، اما تماشاشان می‌کرد که پایین می‌ریختند، با هم یکی می‌شدند، می‌رفتند.

قطره‌ای، درست مقابل چشم‌هایش، مکث کرد، بعد آرام آرام لغزید پایین. آرش نگاهش کرد تا محو شد.

برگشت پشت میز. پرونده را باز کرد. این بار توانست بخواند.

ساعت نه شد. زنگ مطب به صدا درآمد.

اولین مراجع پشت در بود.

 

۱-۲. پیام‌های نخوانده

آرش پشت میز نشست و گوشی را از جیبش درآورد. صفحه‌اش را لمس کرد، قفل باز شد. هجده پیام نخوانده، چهارده تاش تبلیغات بود، دو تاش از بانک، یکی از فرهاد. و یکی از باران.

انگشتش روی نام باران مکث کرد. همان حسی که همیشه موقع خواندن پیام‌هایش داشت، توی دلش چنگ می‌انداخت. مخلوطی از دلتنگی و ترس. دلتنگی برای صدایش، برای خنده‌اش، برای روزهایی که بغلش می‌کرد و می‌گفت «بابا دوستت دارم.» و ترس از این که نکند این بار پیامی باشد که دلش را بلرزاند، چیزی شبیه «دیگه دوستت ندارم» یا «ولم کن».

پیام را باز کرد، هر چند که متن را حفظ بود. سه هفته بود هر روز این پیام را می‌خواند، انگار امید داشت که شاید یک بار جور دیگری بخواندش، شاید یک بار معنی دیگری پیدا کند.

بی‌خیال بابا.

فقط همین. سه کلمه. نه سلام، نه خداحافظ، نه «حالت چطوره؟» فقط سه کلمه که توی دلش فرو می‌رفت مثل چاقو. هر بار که می‌خواندشان، همان جا، زیر جناغ سینه، درد می‌گرفت. دردی که نه جسمی بود، نه روحی، چیزی بین این دو، چیزی شبیه وقتی که یک جای زخم قدیمی توی هوای سرد تیر می‌کشد.

به تاریخ پیام نگاه کرد: سه هفته قبل، چهارشنبه، ساعت شش عصر. همان روزی که جلوی مدرسه منتظرش ایستاده بود. باران از در که بیرون آمد، با دوستانش بود، می‌خندید. تا چشمش به آرش افتاد، خنده از صورتش پرید. به دوستانش چیزی گفت و ازشان جدا شد. آمد جلو، ایستاد روبه‌روی پدر. فاصله‌شان دو متر بود، اما انگار یک اقیانوس.

 

سه هفته قبل، جلوی مدرسه دخترانه.

باران کیفش را توی دستش فشار می‌داد، نگاهش را روی زمین دوخته بود. آرش قدمی به سمتش برداشت، دخترک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. همان حرکت کوچک، توی دل آرش شکست.

– چرا زنگ نمی‌زنی بابا؟

– زنگ زدم، جواب ندادی.

– یک بار زنگ زدی. یک بار. اونم نصف شب. من خواب بودم.

آرش چیزی نگفت. راست می‌گفت، یک بار بیشتر زنگ نزده بود. ولی چرا؟ چرا با وجود این که هر روز به ده‌ها نفر کمک می‌کرد تا با خانواده‌هایشان ارتباط بهتری داشته باشند، خودش نمی‌توانست یک تلفن ساده به دخترش بزند؟

باران نگاهش را بلند کرد، توی چشم‌های پدر نگاه کرد. چشم‌هایی که باران همیشه می‌گفت شبیه چشم‌های خودش است.

– مامان می‌گه تو ما رو دوست نداری.

– اینو نگفته. مادرت همچین چیزی نمی‌گه.

– می‌گه. می‌گه تو فقط به فکر خودتی.

خون توی رگ‌های آرش یخ زد. نه به خاطر حرف سارا، به خاطر این که باران داشت حرف مادرش را تکرار می‌کرد، و توی صدایش باور بود.

– باران جان، من…

– بسه دیگه بابا. هربار میای اینجا، می‌خوای حرف بزنی، ولی هیچی نمی‌گی. فقط نگاه می‌کنی. من دیگه خسته شدم.

دخترک برگشت، چند قدم برداشت، بعد ایستاد. برگشت و گفت:

– می‌دونی تولد من کی بود؟ پونزده روز پیش. منتظر بودم زنگ بزنی. زنگ نزدیم. پیام بدی. ندادی. عکس کیکی که بریدمو توی استوری گذاشتم، ندیدی. یا دیدی و بی‌خیال شدی.

آرش خواست چیزی بگوید، اما کلمات توی گلویش گیر کردند. باران منتظر ماند، شاید پدر حرفی بزند که این فاصله را کم کند، حرفی که نشان بدهد دوستش دارد، حرفی که همه این سال‌ها نشنیده بود.

آرش فقط گفت: «ببخشید قشنگم».

دخترک نگاهش کرد، نگاهی که مخلوطی بود از خشم و ناامیدی و دلتنگی. بعد برگشت و رفت. توی جمع دوستانش گم شد.

 

بازگشت به حال: آرش پشت میز، گوشی توی دستش.

همان شب، باران این پیام را فرستاده بود: «بی‌خیال بابا.» و آرش هر روز، صبح و شب، این پیام را می‌خواند. هربار امید داشت که شاید یک بار معنی‌اش عوض شود، شاید یک بار بشود آن را جور دیگری بخواند. «بی‌خیال بابا» یعنی همه چیز خوب است، نگران نباش. یا یعنی من دیگر تو را رها کرده‌ام؟

آرش عکس پروفایل باران را باز کرد. عکس جدیدی نگذاشته بود، همان عکس سه سال پیش بود که توی سفر شمال گرفته بودند. باران توی عکس می‌خندید، پشت‌سرش دریا بود، آفتاب توی موهایش می‌درخشید. آرش یادش آمد آن روز را. باران دویده بود توی آب، لباس‌هایش خیس شده بود، می‌خندید و می‌گفت «بابا بیا توی آب.» و آرش رفته بود، دست دخترک را گرفته بود، موج زده بود به پاهایشان، هر دو خیس شده بودند و خندیده بودند.

کی آن روزها تمام شد؟ کی دخترک از پدر فاصله گرفت؟ کی آرش یادش رفت چطور باید پدر باشد؟

به لیست پیام‌ها برگشت. انگشتش روی صفحه قفل شد، بعد شروع کرد به تایپ کردن: «باران جان، صبح به خیر. چطوری؟» چند ثانیه نگاهش کرد، بعد پاکش کرد. دوباره تایپ کرد: «دخترم، دلم برات تنگ شده.» پاکش کرد. بار دیگر: «ببخشید منو.» پاک کرد.

نمی‌دانست چه باید بگوید. کلمات وقتی به باران می‌رسیدند، همه شان دروغ به نظر می‌رسیدند. حتی خودش هم باورش نمی‌شد.

گوشی را گذاشت روی میز، صفحه رو به پایین. روی صندلی لم داد، چشم‌هایش را بست. پلک‌هایش داغ بودند. می‌خواست گریه کند، اما اشک نداشت. شش ماه بود گریه نکرده بود. شاید بیشتر.

یادش آمد یک بار سارا بهش گفته بود: «تو آدم یخی هستی آرش. همه فکر می‌کنن تو بهترین روانشناسی، چون آرومی، ولی این آرامش نیست، یخ‌زدگیه. تو هیچ حسی رو نشون نمی‌دی. حتی واسه دختر خودت».

حق داشت. سارا همیشه حق داشت.

آرش چشم‌هایش را باز کرد. به قفسه کتاب‌های روبرو نگاه کرد. کتاب‌های روانشناسی کودک، کتاب‌های ارتباط والدین و فرزند، کتاب‌هایی که خودش نوشته بود و در آن ها از اهمیت ابراز عشق گفته بود. گفته بود والدین باید هر روز به فرزندانشان بگویند دوستشان دارند. گفته بود بغل کردن و بوسیدن را فراموش نکنند. گفته بود…

ساعت را نگاه کرد. هشت و نیم. نیم ساعت تا اولین مراجع. باید آماده می‌شد. پرونده خانم احمدی را باز کرد، اما هنوز باران توی ذهنش بود ، هنوز آن نگاه سرد یادش بود، هنوز آن سه کلمه توی دلش فرو می‌رفت.

بی‌خیال بابا!

شاید حق با او بود. شاید باید بی‌خیال می‌شد. بی‌خیال پدری که هیچ وقت نبود، بی‌خیال آدمی که بلد نبود دوست داشتن را، بی‌خیال دیواری که سارا گفته بود.

آرش سرش را توی دست‌هایش گرفت. آرنج‌ها روی میز، پیشانی توی کف دست. همان طور ماند، توی تاریکی پشت پلک‌ها، توی سکوت مطب، توی صدای باران که بیرون می‌بارید و او را یاد دخترک می‌انداخت که اسمش را خودش انتخاب کرده بود.

 

۱-۳. تلفن فرهاد

زنگ تلفن او را از تاریکی پشت پلک‌ها بیرون کشید. آرش سرش را از توی دست‌هایش بلند کرد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. مطب. پشت میز. باران بیرون می‌بارید. و تلفن زنگ می‌خورد.

صفحه گوشی را نگاه کرد. فرهاد.

یک لحظه مکث کرد، نفس عمیقی کشید، جواب داد.

– الو؟

– آرش؟ صبحت بخیر. خواب بودی؟

– نه، تو مطبم. چی کار داری فرهاد؟

صدای فرهاد از پشت خط می‌آمد، همان لحن همیشگی، کمی نگران، کمی مردد. فرهاد را از دانشگاه می‌شناخت، هم‌دوره‌ای‌اش نبود اما چند سالی از او کوچک‌تر بود. توی همان جمع‌ها، همان حلقه‌هایی که استاد رشاد می‌آمد و حرف می‌زد، فرهاد را دیده بود. بعدها شنیده بود که فرهاد شاگرد استاد شده بود، نزدیک‌تر از بقیه.

– آرش، یه لطفی می‌خوام. دوستم از کانادا اومده، دکترای جامعه‌شناسیه، انگار داره غرق می‌شه.

آرش سکوت کرد. «داره غرق می‌شه.» همین چند دقیقه پیش خودش به همان عبارت فکر می‌کرد. توی آیینه، وقتی دستش به سمت قرص‌ها می‌رفت. توی ذهنش، وقتی به باران فکر می‌کرد. غرق شدن. چه تشبیه درستی. آدم توی آب که می‌افتد، دست و پا می‌زند، فریاد می‌زند، اما کمکم خسته می‌شود، آب می‌خورد، پایین می‌رود. و هیچ کس از بیرون نمی‌فهمد. از بیرون، آب صاف است، آرام است، انگار نه انگار که کسی تویش دارد خفه می‌شود.

– می‌تونى ببینیش؟

آرش به تقویم روی میز نگاه کرد. برنامه امروز پر بود. فردا هم. همه روزهای هفته پر بود. می‌توانست بگوید نه، بگوید وقت ندارم، بگوید دو هفته بعد بیاید. می‌توانست مثل همیشه پشت شلوغی پنهان شود.

اما یه جورایی گفت: «بفرستش بیاد. »

– واقعا؟ ممنونم آرش.

آرش واقعاً می‌دانست. «همه چی داشتن» را. مدرک دکترا از دانشگاه خوب، مقالات معتبر، موقعیت اجتماعی، موفقیت شغلی. و بعد آن ته چاه. آن خلأیی که با هیچ کدام از اینها پر نمی‌شود. آن جایی که شب‌ها بیدارت نگه می‌دارد و به سقف زل می‌زنی و فکر می‌کنی «این همه راه اومدم برای چی؟»

– آدم می‌تونه همه چی داشته باشه و هیچی نداشته باشه.

مکث کوتاهی افتاد. فرهاد آرام تر گفت: «همینو خودم از تو یاد گرفتم».

آرش چیزی نگفت. یادش نمی‌آمد چنین چیزی به فرهاد گفته باشد. اما شاید جایی، توی یکی از همان جمع‌ها، وقتی استاد رشاد حرف می‌زد و آرش سوالی پرسیده بود، شاید توی همان حرف‌ها این معنا را رسانده بود. نمی‌دانست.

– اسمش نگار محسنیانه. فردا بیاد؟

– فردا ساعت ده.

– ممنون آرش. فدات.

تلفن را قطع کرد. گوشی را گذاشت روی میز، کنار پرونده خانم احمدی. به نام فکر کرد: نگار محسنیان. دکترای جامعه‌شناسی از کانادا. مثل همه آدم‌هایی که می‌آیند اینجا، با یک چاله توی دلشان. آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند با عوض کردن مکان، می‌توانند از خودشان فرار کنند. ونک هور، تهران، فرقی نمی‌کند. چاله را با خودت می‌بری هر جا که می‌روی.

به ساعت نگاه کرد. هشت و چهل و پنج. پانزده دقیقه تا مراجع اول. پرونده خانم احمدی را باز کرد، چشم دوخت به کاغذها. وسواس فکری، جلسه هفتم، پیشرفت نسبی. حرف‌های جلسه قبل را مرور کرد: ترس از آلودگی، شستن مکرر دست‌ها، خستگی از تکرار.

مثل خودش. او هم هر روز صبح همین کار را تکرار می‌کرد: بلند شدن، آینه، قرص‌ها، پیام باران، حرف‌های سارا، غرق شدن.

تکرار. همه ما توی یه چرخه گیر افتادیم.

آرش خودکار را برداشت، روی کاغذ یادداشتی نوشت: «نگار محسنیان – فردا ساعت ۱۰ – دکترا از کانادا – احساس پوچی».

 

۱-۴. شب قبل خانه آرش

خانه آرش، ساعت دو نیمه‌شب. تاریکی اتاق را پر کرده بود، فقط نور چراغ مطالعه روی میز کوچک کنار مبل می‌تابید، دایره‌ای زردرنگ در دل سیاهی. بقیه خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود، انگار نفس نمی‌کشید.

آرش روی مبل لم داده بود، لباس خواب تنش نبود، همان لباس کار دیروز را هنوز به تن داشت. پیراهن سفید چروک شده بود، چند دکمه بالایش باز بود. کراوات را باز کرده بود انداخته بود روی میز، کنار لیوان.

روی میز، کنار لیوان، آلبوم عکس کهنه‌ای بود. جلد قهوه‌ای رنگ، عکس‌های زرد شده تویش. آرش آلبوم را باز کرد، ورق زد. صفحه اول: عکس عروسی. سارا سفید پوشیده بود، چقدر زیبا بود. توی چشم‌هایش برق بود، امید بود، عشق بود. دستش توی دست آرش بود و هر دو به دوربین نگاه می‌کردند. بیست و سه سال پیش. انگار متعلق به دو آدم دیگر بود.

ورق زد: باران توی بغل سارا، تازه به دنیا آمده بود، چشم‌هایش بسته، مشت‌های کوچک گره کرده. زیر عکس نوشته بود: «باران، ۱۵ مهر ۱۳۹۰، هدیه خدا.» آرش عکس را نگاه کرد، یادش آمد آن روز را. چقدر منتظر این لحظه بود. نه ماه انتظار، شب‌هایی که با سارا حرف می‌زدند که اسمش را چه بگذارند، چه شکلی می‌شود، شبیه کی می‌شود. و آن روز که آمد، آرش گریه کرده بود. اولین بار بعد از سال‌ها.

ورق زد: باران سه ساله، روی دوش آرش سوار بود، می‌خندید، موهای فرفری‌اش توی باد پریشان بود. کنار دریا، خورشید پشت سرشان، همه چیز روشن بود. همان سفر شمال، همان روزی که باران دوید توی آب و آرش دنبالش کرد و هر دو خیس شدند و خندیدند.

آرش عکس را برداشت، نزدیک چراغ برد، به آن نگاه کرد. باران توی عکس سه سالش بود، صورت گرد، چشم‌های درشت، لبخندی که تا ته دل آرش می‌رفت. انگشتش را کشید روی صورت دخترک توی عکس، آرام، انگار که می‌ترسید خرابش کند.

کی آن روزها تمام شد؟ کی باران از دخترک شاد و خندان تبدیل شد به نوجوانی که به پدرش می‌گفت «بی‌خیال بابا؟» کی آرش یادش رفت چطور پدر باشد؟

لیوان را برداشت، یک جرعه نوشید. تلخ بود، مثل همه این شب‌ها. گلویش سوخت، گرمای کاذبی توی سینه‌اش پیچید. می‌دانست فردا صبح پشیمان خواهد شد، سردرد خواهد داشت، حال بدتر. اما حالا، امشب، به همین چند ساعت فراموشی نیاز داشت.

به سارا فکر کرد. به آخرین حرف‌هایی که زدند.

 

سه سال قبل، دادگاه خانواده

اتاق کوچک، میز چوبی، قاضی پشت میز نشسته بود، مردی میانسال با عینک ته‌استکانی. آرش و سارا روبه‌روی هم نشسته بودند، فاصله‌شان دو متر بود، اما انگار یک دنیا.

قاضی: «خانم موسوی، شما درخواست طلاق دادید. دلیل؟»

سارا نگاه نکرد به آرش. به قاضی نگاه کرد، صاف و بی‌پرده: «آقای محیری آدم خوبی است، آدم موفقی است، ولی همسر خوبی نیست. من سال‌هاست تنها زندگی می‌کنم، با اینکه زیر یک سقف هستیم».

قاضی: «یعنی چی تنها زندگی می‌کنید؟»

سارا: «یعنی حرف که می‌زنم، نمی‌شنود. نیاز که دارم، نمی‌بیند. غمگینم که هستم، نمی‌پرسد. توی خانه مثل یه دیواره، همیشه هست ولی هیچ وقت نیست. من از این زندگی خسته شدم»

آرش خواست چیزی بگوید: «سارا من… »

سارا برگشت به او نگاه کرد: «چی؟ چی می‌خوای بگی؟ بگو دوستم داری؟ تا حالا چند بار بهم گفتی دوستت دارم؟ توی بیست و سه سال چند بار؟ می‌تونی بشماری؟»

آرش سکوت کرد. نمی‌توانست. شاید ده بار، شاید کمتر.

سارا: «باران چی؟ چند بار بهش گفتی دوستش داری؟ کی آخرین بار بغلش کردی؟ کی براش وقت گذاشتی؟ تو هزار تا کتاب نوشتی برای پدر و مادرها که چطور بچه‌هاشون رو دوست داشته باشن، ولی خودت… »

اشک توی چشم‌های سارا جمع شد، اما نریخت. همیشه همین طور بود، همیشه قوی بود، همیشه صبور بود، تا امروز که دیگر طاقت تمام شده بود.

سارا: «آرش، تو آدم خوبی هستی، اما آدم یخی هستی. نمی‌دونم چرا اینجوری شدی، نمی‌دونم کی خودت رو گم کردی، ولی من دیگه نمی‌تونم. باران هم دیگه نمی‌تونه. ما خسته‌ایم».

 

آرش لیوان را گذاشت روی میز. دستش را برد روی عکس‌ها، آلبوم را بست. به سقف زل زد. سقف سفید، ترک‌های ریز روی گچ، سایه‌های چراغ مطالعه که رویش می‌رقصید.

به فردا فکر کرد، به مراجع‌هایی که باید می‌دید، به حرف‌هایی که باید می‌زد. حرف‌هایی که خودش بهشان عمل نکرده بود. چطور می‌شود کسی کتاب بنویسد درباره عشق و صمیمیت، اما خودش نتواند به دخترش بگوید دوستت دارم؟ چطور می‌شود کسی به صدها نفر کمک کند تا زندگی‌شان را نجات دهند، اما خودش غرق شود؟

یاد استاد رشاد افتاد. آن پیرمرد که همه چیز را باخته بود، اما هنوز نوری توی چشم‌هایش بود. چطور؟ چطور آدم می‌تواند همسرش را از دست بدهد، دو پسرش را، و دخترش پنج سال در کما باشد، اما هنوز زنده بماند، هنوز امید داشته باشد، هنوز برایش نامه بنویسد؟

خواست دوباره بریزد، اما دستش ایستاد. به ساعت نگاه کرد، سه و نیم. فردا باید سر ساعت هشت در مطب می‌بود. باید حرفه‌ای باشد، باید سرحال باشد، باید کمک کند.

لیوان را برداشت، ته مانده اش را خورد، یک جرعه تلخ دیگر. بعد بلند شد، لیوان را برداشت توی آشپزخانه. ایستاد کنار سینک، لیوان را شست، آرام، آب سرد روی دست‌هایش.

به اتاق خواب رفت. دراز کشید، چشم‌هایش را بست. اما خواب نمی‌آمد. همیشه همین طور بود. هر شب، ساعت سه یا چهار، روی تخت دراز می‌کشید، چشم می‌بست، اما ذهنش کار می‌کرد. مرور می‌کرد حرف‌های سارا را، نگاه باران را، نامه‌هایی که هیچ وقت ننوشته بود، حرف‌هایی که هیچ وقت نزد.

به این فکر می‌کرد که آدم چطور گم می‌شود. یک روز هستی، شاد هستی، امید داری. روز دیگر می‌بینی همه چیز را گم کرده‌ای. مرز کجاست؟ کی می‌شود که آدم از خودش فاصله می‌گیرد؟ کی می‌شود که آدم یادش می‌رود چطور باید دوست داشت؟

یادش آمد یک بار، سال‌ها پیش، رشاد گفته بود: «آدم وقتی خودش را گم می‌کند که یادش برود چرا به دنیا آمده. ما اومدیم که دوست بداریم، دوست داشته بشیم. هر چی غیر از این، بیراهه است».

آرش پلک‌هایش را فشار داد. دوست بداریم، دوست داشته بشیم. او که دوست می‌داشت. سارا را دوست داشت، باران را دوست داشت. پس چرا این حس را نداشتند؟ چرا سارا می‌گفت مثل دیوار است؟ چرا باران نگاه سردی به او می‌کرد؟

صدای اذان از مسجد نزدیک خانه می‌آمد، آرام، دور. آرش گوش داد. سال‌ها بود نماز نخوانده بود، سال‌ها بود به هیچ چیز اعتقاد نداشت. اما صدای اذان همیشه یه جورایی آرامش می‌داد، یادآور چیزی بود که گم کرده بود.

چشم‌هایش را باز کرد، به سقف نگاه کرد. تاریک بود، فقط سایه‌ها. زمزمه کرد: «خدایا… اگه هستی، کمکم کن».

بعد برگشت، پتو را کشید روی خودش. خواب آرام نیامد، اما خوابی آمد، پر از کابوس، پر از تصاویر تکه تکه. باران توی خواب گریه می‌کرد، سارا دور می‌شد، خودش توی چاهی می‌افتاد و هیچ کس نبود که دستش را بگیرد.

ساعت 7، از خواب پرید. عرق کرده بود، قلبش تند می‌زد. چند دقیقه همان طور ماند، به دیوار خیره، تا آرام شد.

بعد بلند شد، رفت حمام، دوش گرفت. آب گرم روی بدنش، بخار توی حمام. به آیینه نگاه کرد، مرد خسته توی آیینه را دید. همان مردی که هر روز صبح می‌دید.

برگشت به اتاق، لباس پوشید. کت و شلوار مرتب، کراوات، کفش واکس زده. آماده رفتن به مطب. آماده کمک کردن به دیگران.

توی راهرو، عکس باران را دید که قاب شده بود روی دیوار. ایستاد، نگاه کرد. دخترک توی عکس ده سالش بود، جایزه ورزشی گرفته بود، مدال به گردن، می‌خندید.

آرام زمزمه کرد: «ببخشید بارانم».

در را باز کرد، هوا ابری بود، بوی باران می‌آمد. سوار ماشین شد، راه افتاد به سمت مطب.

توی راه، به نگار محسنیان فکر می کرد، زنی که از فرانسه آمده بود تا شاید خودش را پیدا کند. زنی که شاید آینه‌ای بود برای خودش.

 

۱-۵. برگشت به مطب

آرش تلفن را گذاشت و چند ثانیه همان طور ماند، دستش هنوز روی گوشی بود. به تقویم روی میز نگاه کرد، برگه‌ای که فرداهای شلوغ را نشان می‌داد، جلسات پشت سر هم، مراجعینی که هر کدام درد خودشان را داشتند.

خودکار را برداشت، روی کاغذ یادداشتی نوشت: «نگار محسنیان – فردا ساعت ۱۰ – دکترا از کانادا – احساس پوچی.» زیرش خط کشید. بعد یادداشت را کنار گذاشت، لبه میز، جایی که چشمش باشد.

اسم قشنگی بود. نگار محسنیان. زنی از آن سوی دنیا آمده بود تا شاید جوابی پیدا کند برای سوالی که آرش هم از خودش می‌پرسید. «همه چیز دارم، پس چرا این حس را ندارم؟»

بلند شد، رفت کنار پنجره. باران قطع شده بود، اما آسمان هنوز ابری بود. خیابان خیس می‌درخشید زیر نور ابری صبح. چند نفر با چتر رد می‌شدند، زن و مرد، دختر و پسر. زندگی عادی، روز عادی.

اما برای نگار فردا عادی نبود. برای او فردا اول راه بود، شاید آخرین امید. آرش این را خوب می‌دانست. آدم وقتی به روانشناس مراجعه می‌کند، ته خط است. وقتی همه راه‌ها را رفته، همه درها را زده، آخرش می‌آید اینجا، توی این اتاق، روبروی این آدم غریبه، تا شاید گره‌ای باز شود.

و این بار، آدمی که می‌آمد، از کانادا می‌آمد. دکترا داشت، موفقیت داشت، همه چیز داشت. اما ته چاه بود.

آرش دستش را روی شیشه گذاشت، سرما را حس کرد. به این فکر کرد که فردا باید حرفه‌ای باشد، باید کمک کند، باید راهی نشان بدهد. اما خودش که راه گم کرده، چطور می‌تواند راهنما باشد؟

برگشت پشت میز، نشست. پرونده احمدی را باز کرد، جلسه هفتم. وسواس فکری، شستن مکرر دست‌ها، ترس از آلودگی. آرش یادداشت‌های جلسات قبل را مرور کرد، پیشرفت‌ها را دید. احمدی بهتر شده بود. کمکم داشت از چرخه تکراری بیرون می‌آمد.

ساعت هشت و پنجاه را نشان داد. ده دقیقه تا اولین مراجع. آرش پرونده را بست، گذاشت کنار. چشم‌هایش را بست، چند نفس عمیق کشید. باید آماده می‌شد، باید آن آرشی می‌شد که مراجعین می‌شناختند، آن آرش آرام، حرفه‌ای، مطمئن.

توی تاریکی پشت پلک‌ها، صورت باران را دید. دخترک می‌خندید، دست تکان می‌داد. بعد صورت محو شد، رفت.

چشم‌هایش را باز کرد. به ساعت نگاه کرد. هشت و پنجاه و پنج. پنج دقیقه تا مراجع اول. دستش را برد روی یادداشت نگار، لبه میز. یک بار دیگر اسم را خواند: «نگار محسنیان.» بعد برگرداندش سر جایش.

زنگ مطب به صدا درآمد.

آرش از پشت میز بلند شد، چند قدم تا در را رفت، دستگیره را چرخاند. پیرزنی با روسری سفید وارد شد، کیف پارچه‌ای کهنه‌ای به دست داشت، عینک ته‌استکانی روی چشم‌هایش می‌لرزید.

– سلام خانم. بفرمایید تو.

پیرزن لبخند زد، اما چشم‌هایش نگران بود. وارد شد، روی صندلی روبروی میز نشست. کیف را گذاشت روی پاهایش، دست‌هایش را توی هم قلاب کرد. همیشه این طور می‌نشست، مضطرب، منتظر، انگار که قرار است خبر بدی بشنود.

آرش پشت میز نشست. پرونده را باز کرد، به یادداشت‌های جلسات قبل نگاه کرد، بعد سرش را بلند کرد و به پیرزن نگاه کرد.

– حالتون چطوره این روزها؟

پیرزن نگاهش کرد، بعد نگاهش را دزدید به طرف پنجره. باران دوباره شروع شده بود، آرام، قطرات روی شیشه می‌نشستند.

– خوبم آقای دکتر. بهترم.

اما صدایش باورش نمی‌کرد. همان لرزش همیشگی توی صدا بود، همان تردید، همان ترس.

آرش چند دقیقه حرف زد با پیرزن، از روزمرگی‌ها، از شستن‌های مکرر، از ترس‌هایی که نمی‌گذاشتند از خانه بیرون بیاید. پیرزن حرف زد، آرش گوش داد. سرش را تکان می‌داد، گاهی یادداشتی می‌نوشت، گاهی سوالی می‌پرسید. حرفه‌ای بود، دقیق بود، مثل همیشه.

اما ته دلش، جای دیگری بود. باران توی ذهنش بود، آن سه کلمه، آن نگاه سرد. سارا بود، آن حرف‌های آخر. و نگار بود، زنی که فردا می‌آمد از آن سوی دنیا تا شاید خودش را پیدا کند.

جلسه که تمام شد، پیرزن بلند شد، تشکر کرد، رفت. آرش ماند توی اتاق، تنها، با صدای باران که روی شیشه می‌زد.

سمت پنجره رفت، ایستاد. باران تندتر شده بود، شهر را می‌شست، خیابان‌ها را خیس می‌کرد. آدم‌ها زیر چترها جمع شده بودند، می‌دویدند، پنهان می‌شدند. زندگی داشت می‌گذشت.

دستش را گذاشت روی شیشه سرد. شیشه زیر انگشتانش بخار شد. با انگشت، روی بخار نوشت: باران.

همان طور ماند، به آن دو کلمه نگاه کرد: باران. اسم دخترک، اسم آبی که از آسمون می‌بارید و همه چیز را تازه می‌کرد.

یادش آمد روزی که باران به دنیا آمد. توی بیمارستان، باران تند می‌بارید، پنجره اتاق زایمان پر از قطره بود. آرش کنار تخت سارا ایستاده بود، باران را توی بغل گرفته بود، آن موجود کوچک با چشم‌های بسته. برگشته بود به سارا گفته بود: «اسمش رو می‌ذاریم باران. چون امروز بارون اومد و زندگی ما تازه شد.»

سارا خسته بود، اما لبخند زده بود، گفته بود: «باران… قشنگه.»

حالا باران می‌بارید و زندگی هیچ کدامشان تازه نبود. نه آرش، نه سارا، نه باران. همه گیر کرده بودند توی یه چرخه تکراری، توی فاصله‌ای که هر روز بزرگ‌تر می‌شد.

آرش دستش را کشید روی شیشه، اسم را پاک کرد. بخار پاک شد، شیشه دوباره شفاف شد. اما تصویر باران از ذهنش پاک نمی‌شد.

برگشت پشت میز، نشست. پرونده بعدی را باز کرد، خانم میانسال با افسردگی. یادداشت‌ها را مرور کرد، آماده شد برای جلسه بعد.

ساعت نه و نیم بود. دو جلسه دیگر تا ظهر. بعد ناهار تنها توی مطب، بعد جلسات بعدازظهر، بعد برگشتن به خانه خالی.

آرش نفس عمیقی کشید، پرونده را محکم‌تر گرفت، چشم دوخت به کاغذها.

صدای باران می‌آمد، یکنواخت، آرامش‌بخش. و آرش نشسته بود پشت میز، منتظر مراجع بعدی، منتظر فردا، منتظر شاید یک تغییر.

 

برچسب ها: انعطاف پذیریبرنامه ریزی عملیتعادل در زندگی روزانهتکنیک پومودورودر جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیروابط سالمزندگی خوبسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمدیریت زمانمراقبت از خودمعرفت شهودیمعنویت اسلامیمعنویت روزانهنه گفتننواندیشی دینی و لذتهماهنگی در زندگی
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
تصادف ۱۵ سال قبل
رمان در جستجوی معنای زندگی

تصادف ۱۵ سال قبل

توسط مهدی
فروردین ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.