گوشی بوق زد، نگار را از خلسه بیرون آورد. صفحه را نگاه کرد، پیام فرهاد بود. بازش کرد:
نگار جان، فردا ساعت ۱۰ با دکتر محیری قرار گذاشتم. آدرس مطب رو برات میفرستم. آدم خوبیه، بهش اعتماد کن. میدونم میتونه کمک کنه.
نگار چند بار پیام را خواند. دکتر محیری. روانشناس. پس از بیست و سه سال دوری از وطن، اولین مقصد رسمیاش مطب یک روانشناس بود. تلخ بود، اما واقعی.
انگشتش روی صفحه مکث کرد، بعد تایپ کرد: مرسی فرهاد. فردا میرم.
پیام که فرستاده شد، گوشی را گذاشت کنار. به آدرس مطب نگاه کرد، خیابان ولیعصر، نزدیکی پارک. فردا باید از این آپارتمان بیرون میزد، باید با آدمی حرف میزد، باید از پوچی میگفت، از خلأ، از آن حس عجیب.
نمیدانست چه طور باید شروع کند. «من همه چیز دارم ولی هیچ چیز ندارم؟» «دکتر، من سالهاست دارم غرق میشم؟» «کمکم کنید، خودم نمیتونم؟»
چای سرد شده بود. نگار به لیوان نگاه کرد، به بخاری که دیگر نبود. همه چیز سرد میشد، اگر کسی نبود که گرمش کند.
بلند شد، لیوان را برداشت توی آشپزخانه. وقتی برمیگشت، چشمش به عکس مادر افتاد روی طاقچه. ایستاد، نگاه کرد. مادر توی عکس لبخند میزد، بیخبر از تمام سالهایی که قرار بود بیاید.
زمزمه کرد: «فردا… شاید فردا بتونم…»
نمیدانست چه چیزی را. شاید بتونه برگرده، شاید بتونه ببخشه، شاید بتونه خودش رو پیدا کنه.
رفت توی اتاق خواب، دراز کشید. چشمهایش را بست. فردا روز دیگری بود. شاید روز بهتری.



