نگار بیست و دو ساله بود، اما آن شب بزرگتر از همه سالهای عمرش شد. ساعت از یازده شب گذشته بود، فردا امتحان ریاضی داشت، درسهای آخر را مرور میکرد. کتاب ریاضی روی میز باز بود، معادلات جلوی چشمش خط خطی میشدند، اما فکرش جای دیگری بود. صدای تلویزیون از اتاق مادر میآمد، همان سریال تکراری که هر شب پخش میشد. همه چیز عادی به نظر میرسید. شبی مثل شبهای دیگر.
بعد، صدای شکستن شیشه آمد.
نه صدای معمولی، صدای چیزی که با شدت به شیشه خورده بود و آن را شکسته بود. صدای تیز، برنده، که توی سکوت شب پیچید و نگار را از جا پراند.
چند ثانیه همان طور ماند، نفس در سینه حبس شده بود. شاید لیوانی افتاده بود، شاید چیزی از طاقچه. اما صدای دیگری نشنید. نه صدای جمع کردن شیشه، نه صدای حرکت. فقط سکوت.
بلند شد، آرام راه رفت توی راهرو. در اتاق مادر نیمهباز بود. نگار مکث کرد، خواست برگردد، اما چیزی جلو کشیدش. در را هل داد، باز شد.
مادر کنار تخت نشسته بود، به دیوار زل زده بود. دست چپش را گرفته بود دور مچ دست راست، و از لای انگشتانش خون میچکید. روی زمین، کنار تخت، تکههای شیشه پخش بود. قاب عکسی شکسته بود، عکس پدر که سالها پیش قاب گرفته بودند. توی دیوار هم سوراخ بود، جایی که قاب به آن کوبیده شده بود.
نگار نگاه کرد به دست مادر، به خون که روی زمین میچکید، قطره قطره، روی فرش تیره پخش میشد. نگاه کرد به چشمهای مادر، چشمهایی که خالی بود، گم شده بود، انگار که کسی خانه را ترک کرده بود و فقط دیوارها مانده بودند.
مادر برگشت به سمتش نگاه کرد. چشمهایشان توی هم افتاد. مادر نگاه میکرد، اما انگار نمیدید. انگار نگار را نمیشناخت.
نگار خواست حرف بزند، بگوید چی شده، بگوید چرا، بگوید چه طور کمک کند. اما کلمات نبودند. دهانش خشک شده بود، زبانش سنگین شده بود. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد.
مادر لبش را تکان داد، زمزمه کرد: «ببخشید… ببخشید…» صدا نمیآمد، فقط حرکت لبها. همان طور تکرار میکرد، «ببخشید… ببخشید…»
نگار یک قدم عقب رفت، دو قدم، سه قدم. به پشت سرش نگاه کرد، راهرو تاریک بود. صدای قلبش توی گوشش میزد، تند، وحشتناک. دوباره نگاه کرد به مادر. خون هنوز میچکید، روی زمین، روی فرش، روی سفیدی پیراهن مادر.
و بعد، نگار فرار کرد.
از اتاق دوید بیرون، از راهرو، تا آشپزخانه. دستش را گذاشت روی پیشخوان، نفس نفس میزد. داشت خفه میشد. پنجره را باز کرد، هوای سرد پاییزی خورد توی صورتش. نفس عمیق کشید، دوباره، دوباره.
به اتاق مادر فکر میکرد، به آن چشمهای خالی، به خون، به «ببخشید» گفتنهای مادر. چی شده بود؟ چرا؟ مادر همیشه غمگین بود، همیشه ساکت، همیشه دور. اما این… این را هیچ وقت ندیده بود.
توی آشپزخانه ماند، نمیتوانست برگردد. صدای آمدن پدر را نشنید. پدر همیشه دیر میآمد، همیشه سر کار بود، همیشه نبود. نگار صدایش را شنید که از اتاق مادر میآمد، اول آرام، بعد بلندتر. چیزی میگفت، اما نگار نمیفهمید چه.
بعد صدای آمبولانس آمد. آژیر توی شب پیچید، نزدیک و نزدیکتر. نگار همان جا ماند، توی آشپزخانه، پشت پیشخوان، تا آمبولانس رسید، تا مادر را بردند، تا پدر آمد و گفت «تو خونه بمون، من میرم بیمارستان…»
نگار هیچی نگفت. فقط سرش را تکان داد.
پدر رفت. خانه خلوت شد. نگار ماند با فرش خونی اتاق مادر، با تکههای شیشه، با قاب عکسی که دیگر عکس پدر را نداشت.
نرفت آن اتاق. در را بست. برگشت توی اتاق خودش، نشست پشت میز. کتاب ریاضی هنوز باز بود. نگاه کرد به معادلات، اما هیچی نمیدید. فقط چشمهای خالی مادر را میدید، فقط «ببخشید» گفتنهایش را میشنید.
صبح شد. نگار نرفته بود بیمارستان. پدر زنگ زد گفت مادر خوب است، دستش را بخیه زدند، چند روز میماند. نگار گفت «باشه» و تلفن را گذاشت.
چند روز بعد، مادر از بیمارستان برگشت. دیگر هیچ وقت مثل قبل نشد. مادر ساکتتر شد، غمگینتر، دورتر. پدر بیشتر ماند توی خانه، کمتر رفت سفر. انگار همه چیز عادی بود. اما هیچ چیز عادی نبود.
نگار دیگه نمیتوانست به چشمهای مادر نگاه کند. هر بار که نگاه میکرد، آن شب را میدید. آن چشمهای خالی را. آن خون را. آن «ببخشید» را.
سال بعد، بورسیه گرفت برای کانادا. رفت. فکر میکرد با دور شدن، همه چیز را پشت سر میگذارد. اما هیچ چیز را پشت سر نگذاشت. همه چیز را با خودش برد. توی چمدان کوچک، توی دلش، توی شبهای بیخوابی تورنتو.
برگشت به حال. نگار توی آپارتمان تهران، کنار پنجره، باران میبارید. دستش را روی شیشه گذاشت، سرد بود. چشمهایش خیس بود، بیآنکه بداند کی گریه کرده.
به مادر فکر کرد، به آن شب، به بیست سالی که از آن شب گذشته بود. فکر کرد به تمام روزهایی که میتوانست زنگ بزند، میتوانست برگردد، میتوانست بگوید «ببخشید مادر.» اما نگفت. نرفت. نکرد.
حالا مادر توی آسایشگاه بود، آلزایمر داشت، یادها را یکی یکی گم میکرد. شاید الان مادر او را یادش نمیآمد. شاید آن شب را یادش نمیآمد. شاید همه چیز را فراموش کرده بود.
چمدان باز بود، لباسها روی زمین ریخته بود. باید جمع میکرد، باید مرتب میکرد، باید تصمیم میگرفت بماند. اما نمیتوانست. همان طور ماند کنار پنجره، به باران نگاه کرد، به شهری که غریبه بود، به زندگیای که نمیشناخت.
فردا باید میرفت دکتر محیری. مردی که فرهاد میگفت میتواند کمک کند. کمک… مگر میشد به کسی کمک کرد که زخمش بیست ساله بود، چرک کرده بود، توی دلش ریشه دوانده بود؟
نمیدانست. اما فردا میرفت. چون چارهای نبود. چون همه راهها را رفته بود و هیچ راهی نمانده بود.
چشمهایش را بست. آن شب را دید، مادر را دید، خون را دید. و بعد چشم باز کرد، به باران نگاه کرد، به قطرههایی که پاک میکردند شیشه را، اما هیچ چیز را پاک نمیکردند از دلش.
بلند شد، رفت سمت چمدان. زانو زد، لباسها را جمع کرد، مرتب کرد، گذاشت توی کمد. کتابها را گذاشت روی میز. عکس مادر را برداشت، نگاه کرد. همان عکس قدیمی، همان لبخند، همان چشمها.
قاب را گذاشت روی طاقچه، کنار پنجره. جایی که هر روز ببیندش. جایی که یادش باشد چرا برگشته.
برگشت به پنجره. باران کم شده بود، آرام میبارید. دستش را روی شیشه گذاشت، نزدیک عکس مادر. دو تصویر توی شیشه افتاده بود: عکس مادر، و صورت خودش. کنار هم، توی قاب باران.



