۴-۱. جلوی مطب
نگار جلوی ساختمان ایستاد و به تابلوهای روی در نگاه کرد. ساختمان قدیمی بود، آجرهای قرمز رنگ و پنجرههای چوبی سبز. چندین مطب و دفتر کار تویش بود: دندانپزشکی، وکالت، مشاوره. یکی از تابلوها را پیدا کرد، پلاک برنجی کوچکی که رویش حک شده بود: «دکتر آرش محیری، روانشناس و مشاور». طبقه سوم.
چند ثانیه همان طور ماند، کیف چرم مشکی را توی دستش فشار داد. بند کیف از شانهاش آویزان بود، سنگینی آن یادآور همه چیزهایی بود که با خودش حمل میکرد: لپتاپ، دفترچه یادداشت، خودکار، و یک عالمه خاطره که هیچ جا جا نمیشدند.
هوای پاییزی خنک بود، آن نوع خنکی که بعد از باران میآید و بوی خاک خیس میدهد. باد ملایمی میوزید و برگهای زرد و نارنجی را روی پیادهرو میرقصاند. چند برگ خیس چسبیده بود به کفشهایش. باران نیمساعتی بود قطع شده بود، اما آسمان هنوز ابری بود، سنگین، خاکستری، انگار که منتظر بود دوباره ببارد.
پلهها را یکی یکی بالا رفت. پلههای سنگی، بلند، با نردههای آهنی که رنگ و رو رفته بودند. کفشهای پاشنهدارش روی پلهها صدا میدادند، صدایی که توی خلوت راهرو میپیچید و برمیگشت. صدای قدمهایش انگار داشت به خودش میگفت: داری میآی، داری میآی، دیگه دیر شده برای برگشتن.
دم در مطب ایستاد. پلاک برنجی کوچک، اسم دکتر محیری حک شده روی آن، زیرش ساعات کار: ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر. دستگیره را چرخاند، اما دستش مکث کرد. چند ثانیه همان طور ماند، به این فکر که اگر الان برگردد چه میشود؟ اگر برود پایین، سوار تاکسی شود، برگردد به آن آپارتمان کوچک، چمدان را ببندد، برگردد تورنتو، چه میشود؟
همان میشود که همیشه میشد. همان فرار همیشگی.
نفس عمیقی کشید، دستگیره را چرخاند و وارد شد.
اتاق انتظار کوچک بود، اما نور خوبی داشت. چند صندلی راحتی با روکش کرم رنگ، میز عسلی کوچک با چند مجله، گلدان شمعدانی روی طاقچه که گلهای بنفش داده بود. بوی چای میآمد، بوی خوشایند چای تازه دم، که یادآور خانه بود. پشت میز کوچکی، زن جوانی نشسته بود، حدود سی سال و لبخند حرفهای.
– خانم دکتر محسنیان؟ بفرمایید بشینید. دکتر چند دقیقه دیگه آماده میشن.
نگار سر تکان داد، نشست روی یکی از صندلیها. کیف را گذاشت کنار پاهایش، به مجلهها نگاه کرد. نخواندشان، فقط نگاه کرد. چشمهایش روی جلدها میچرخید، اما هیچ چیزی را نمیدید. ذهنش پر بود از صداها، از تصویرها، از خاطرات.
به این فکر میکرد که چطور باید شروع کند. چه طور به یک غریبه بگوید که همه چیز دارد اما هیچ چیز ندارد. چه طور توضیح بدهد آن ته چاه را، آن خلأ را، آن شبهای بیخوابی را. کلمات کافی نبودند. هیچ وقت نبودند.
زن منشی بلند شد، در کوچکی را که به راهروی داخلی باز میشد گشود: خانم محسنیان بفرمایید.
نگار بلند شد. کیف را برداشت. دلش میخواست فرار کند، مثل همیشه. اما پاهایش بردندش جلو. در راهرو که قدم برداشت، بوی چای قویتر شد. از لای در نیمهباز اتاق مشاوره، نوری ملایم میتابید.
۴-۲. اتاق انتظار
نگار روی یکی از صندلیهای کرم رنگ نشست و کیف را کنار پاهایش گذاشت. اتاق انتظار کوچک بود، اما مرتب. دیوارها به رنگ کرم روشن بود، چند تابلو نقاشی از مناظر طبیعی آویزان بود، کوه و دریا و جنگل. نقاشیهایی که قرار بود آرامشبخش باشند، اما نگار هیچ آرامشی حس نمیکرد.
دستش را دراز کرد، مجلهای از روی میز عسلی برداشت. ماهنامه سلامت روان، شماره دو ماه قبل. جلدش زنی را نشان میداد که زیر درختی نشسته بود و لبخند میزد، انگار که به آرامش رسیده باشد. نگار به آن زن نگاه کرد، به آن لبخند ساختگی. چه کسی توی عکس جلد مجله لبخند واقعی میزند؟ هیچ کس.
مجله را ورق زد. صفحه اول، مقالهای درباره مدیریت استرس. صفحه دوم، راههای مقابله با اضطراب. صفحه سوم، مصاحبه با یک روانشناس که میگفت «خوشبختی انتخابی است». نگار لبخند تلخی زد. خوشبختی انتخابی است. پس چرا او انتخاب نکرده بود؟ چرا هر چه تلاش کرد، نتوانست خوشبخت باشد؟
مجله را بست، گذاشت کنار. مجله دیگری برداشت، این یکی درباره تغذیه سالم بود. خانمهای خوشحال با بشقابهای پر از سبزیجات. نگار دوباره ورق زد، بیآنکه بخواند. چشمهایش روی کلمات خط میرفت، اما هیچ چیز وارد ذهنش نمیشد. مثل تمام این سالها. همه چیز را میخواند، اما هیچ چیز را نمیفهمید.
مجله را گذاشت روی میز. دستهایش را روی هم گذاشت، به دیوار روبرو نگاه کرد. تابلوی کوهستان، قلههای پوشیده از برف. همیشه دوست داشت به کوه برود، به جاهایی که کسی نباشد، صداها نباشند، فقط سکوت باشد. اما هیچ وقت نرفت. همیشه کار بود، درس بود، مقاله بود. همیشه چیزی بود.
دستش را گذاشت روی کیف، زیپ را باز کرد، گوشی را درآورد. صفحه قفل را نگاه کرد، عکس پروفایلش، همان عکس قدیمی تورنتو. عکس را چند سال پیش دوستی گرفته بود، روزی که فکر میکرد همه چیز دارد درست میشود. روزی که باور داشت بالاخره خوشبخت خواهد شد.
آن روز هیچ وقت نیامد.
گوشی را گذاشت توی کیف، زیپ را بست. نگاه کرد به در بسته اتاق مشاوره. پشت آن در، مردی نشسته بود که قرار بود کمکش کند. مردی که شاید میتوانست راهی نشانش بدهد، جوابی برای سوالهای بیپاسخ.
اما چه کسی میتوانست جواب بدهد؟ جواب چی بود؟ چرا آدمها با همه چیز، باز هم پوچند؟
به یاد استادی افتاد توی دانشگاه سوربن، پیرمردی جامعهشناس که یک روز سر کلاس گفته بود: «پوچی، بیماری مدرنیته است. هر چه بیشتر داریم، کمتر حس میکنیم.» آن روز نگار خندیده بود، فکر کرده بود حرفهای فلسفی معمولی. حالا میفهمید چه میگفت.
دستش را برد روی شکم، نفس عمیقی کشید. ضربان قلبش تند بود، مثل همیشه. اضطراب، اسم دیگرش. سالها بود همراهش بود، مثل سایه. صبح تا شب، شب تا صبح. هیچ جا رهایش نمیکرد.
زن منشی بلند شد، به سمتش آمد. لبخند حرفهای، اما مهربان.
– خانم دکتر، دکتر آماده هستند. بفرمایید.
نگار بلند شد. کیف را برداشت. یک لحظه ایستاد، به در نگاه کرد. بعد قدم برداشت، به سمت راهرو، به سمت اتاق، به سمت مردی که شاید میتوانست کمکش کند.
از کنار میز منشی گذشت، وارد راهروی کوچک شد. بوی چای میآمد، قویتر از قبل. در اتاق مشاوره نیمهباز بود، نور ملایمی از لای آن بیرون میزد.
ایستاد. یک نفس عمیق دیگر. دستش را بلند کرد، در زد.
صدایی از داخل آمد: بفرمایید.
۴-۳. اولین نگاه
در را که باز کرد، اتاق بزرگتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید. پنجره بزرگ رو به خیابان، نور ملایم پاییزی از لای پردهها میتابید توی اتاق. میز چوبی قدیمی، دو صندلی راحتی روبروی هم، قفسه کتابهای قطور که دیوار را پوشانده بودند. و پشت میز، مردی نشسته بود.
اولین چیزی که توی ذهن نگار آمد، چشمهایش بود. چشمهایی عمیق، قهوهای، با حلقههای تیره زیرشان. چشمهایی که خستگی را نشان میدادند، اما نه خستگی معمولی، چیزی عمیقتر. مثل این که ته چاه را دیده باشند و برگشته باشند.
مرد بلند شد. قد متوسط، موهای کمی سفید، لباس رسمی اما نه زیاد. کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید، بدون کراوات. سنش را چهل و چند سال تخمین زد، اما چشمهایش پیرتر بودند.
– خانم دکتر محسنیان؟
صدایش آرام بود، گرم، با طنینی که آدم را یاد چیزهای خوب میانداخت. یاد پدر، یاد برادر، یاد کسی که میتوان بهش اعتماد کرد.
نگار لبخند زد، اما لبخندش هم به چشمها نرسید. عادت کرده بود.
– نگار. لطفاً نگار.
مرد سری تکان داد: بفرمایید نگار. من آرش هستم.
دستش را دراز کرد. نگار دست داد، دستش گرم بود، برخلاف انتظارش. فکر میکرد دست یک روانشناس باید سرد باشد، مثل دست یک پزشک. اما این دست گرم بود، زنده، انگار که تازه از یک فنجان چای گرم گرفته شده بود.
روی صندلی نشست، کیف را گذاشت کنار پاهایش. صندلی نرم بود، راحت، طوری که آدم را دعوت میکرد به ماندن. آرش هم نشست، پشت میز. فاصلهشان دو متر بود، اما نگار حس میکرد که او خیلی نزدیک است، بدون این که نزدیک باشد.
چند ثانیه سکوت بود. سکوت سنگین نبود، مثل سکوتهای توی خانه خودش نبود. این سکوت انگار که اجازه میداد نفس بکشی، فکر کنی، آماده شوی.
نگار نگاهش را از روی آرش برداشت. به کتابهای قفسه نگاه کرد. عنوانها را خواند: روانشناسی وجودی، معنا درمانی، انسان در جستجوی معنا. بعد به پنجره، به آسمان ابری، به برگهای زرد که روی طاقچه جمع شده بودند. به گلدان کوچک روی طاقچه، شمعدانی با گلهای قرمز. به هر جا نگاه کرد، جز به چشمهای آرش..
دستش را گذاشت روی کیف، فشارش داد. کلمات توی ذهنش میچرخیدند، اما نمیآمدند بیرون. چه طور باید شروع میکرد؟ از کجا؟
بالاخره حرف زد. صدایش اول لرزید، اما ادامه داد:
– همه چیز خوب است. عالی. پس چرا این حس را ندارم؟
آرش چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد، کمی، یعنی ادامه بده. یعنی میفهمم.
– میدونید دکتر… من همه چی دارم. دکترا از تورنتو، مقالههای بینالمللی، جایزههای تحقیقاتی، شغل خوب، پول کافی. توی دانشگاه معتبر درس میدم، شاگردام دوستم دارن، همکارام احترام میذارن. همه چی. همه چی.
صدایش گرفت. قورتش داد.
– اما ته دلم… یه چالهست. تاریک، عمیق، بیانتها. هر چی توش میریزم، پر نمیشه. جایزه، مقاله، رابطه، سفر… هیچی. هیچی پرش نمیکنه.
آرش هنوز سکوت کرده بود. فقط گوش میداد، با آن چشمهای عمیقش که انگار همه چیز را میفهمیدند.
– شبها خوابم نمیبره. کابوس میبینم. یه راهروی تاریک، یه عالمه در، پشت همه درها خالیه. هیچی نیست. فقط تاریکی. من توی اون راهرو راه میرم، درها رو باز میکنم، خالیه، باز میکنم، خالیه. تا از خواب میپرم.
سکوت. آرش هنوز نگاهش میکرد.
– بیست سال پیش از ایران رفتم. فکر کردم با رفتن، همه چی درست میشه. فکر کردم اونجا، توی کانادا، زندگی بهتره، آدمها متفاوتن، آینده روشنتره. اما نشد. هر جا رفتم، خودم رو با خودم بردم. این چاله رو با خودم بردم.
چشمهایش خیس شد. دستش را برد تا اشک را پاک کند، اما اشک نریخت. فقط جمع شد، پشت پلکها.
آرش آرام گفت، با آن صدای گرم: شاید لازم نیست حتماً دلیلی برای ناراحتی داشته باشیم.
نگار نگاهش کرد. اولین بار بود کسی این را به او میگفت. همیشه فکر میکرد باید اتفاقی افتاده باشد که این طور است. باید جایی اشتباه کرده باشد. باید گناهی کرده باشد.
– یعنی چی؟
آرش کمی به جلو خم شد: یعنی گاهی آدم غمگینه، بیاینکه اتفاق خاصی افتاده باشه. گاهی این غم، مال خود آدمه، نه مال زندگیاش. بخشی از وجودشه. مثل دست و پا. مثل نفس کشیدن.
نگار به حرفهایش فکر کرد. شاید راست میگفت. شاید این غم، مال خودش بود، از اول، از همان شب. شاید نه از آن شب، از قبلتر. شاید همیشه بود و او تازه داشت میفهمیدش.
– میخواید از اون شب بگید؟ از بیست سال قبل؟
نگار جا خورد. چه طور میدانست؟ چیزی نگفته بود که… فقط از بیست سال پیش گفته بود، نه از آن شب.
آرش لبخند زد، لبخند کوچکی: روانشناسم دیگه. حدس میزنم.
برای اولین بار، نگار لبخند زد. لبخند کوچکی، اما واقعی. لبخندی که تا چشمهایش رفت.
۴-۴. سکوتها
لبخند کمرنگی روی لبهای نگار نشست و پرید. آن لحظه کوتاه ارتباط، دوباره جای خودش را به سکوت داد. نگار به کتابهای قفسه خیره شد، انگار که دنبال کلمهای میگشت که گم کرده بود.
آرش صبر کرد. حرکت نکرد، حرف نزد. فقط نشسته بود و نگاه میکرد، با همان چشمهای عمیقش که انگار همه چیز را میفهمیدند. توی سکوتش قضاوتی نبود، نه عجلهای. انگار تمام وقت دنیا را داشت، انگار مهمترین چیز برایش همین بود: این زن روبرویش، با این چاله عمیق توی دلش.
نگار دستش را روی کیف فشار داد. چرم سرد زیر انگشتانش را حس کرد. کلمات توی ذهنش میچرخیدند، صف میکشیدند، عقب میرفتند. از کجا باید شروع میکرد؟ از آن شب؟ از مادر؟ از تورنتو؟ از کابوسها؟
– شما از هر جا راحتترید شروع کنید.
صدای آرش آمد، آرام، بیاجبار. انگار که فکر نگار را خوانده باشد.
نگار نگاهش کرد: چطور میدونید به چی فکر میکنم؟
آرش لبخند زد: نمیدونم. فقط حدس میزنم. بیشتر آدمها توی جلسه اول نمیدونن از کجا شروع کنن. این طبیعیست.».
نگار سری تکان داد. به پنجره نگاه کرد، به آسمان ابری. باران دوباره شروع شده بود، آرام، قطرات ریز که روی شیشه مینشستند. صدای باران توی سکوت اتاق میپیچید، آرامشبخش.
– توی تورنتو هم بارون میآمد. زیاد. ولی اونجا بارون بوی دیگری داشت. نمیدونم، شاید مال خودمه، شاید اونجا هم همین بو رو داشت و من نمیفهمیدم.
آرش گوش میداد، سرش را تکان میداد. تشویق نمیکرد، قطع نمیکرد. فقط بود.
– بیست سال اونجا زندگی کردم. از بیست و دو سالگی. فکر میکردم اونجا خانهم میشود. اما نشد. هیچ جا خانه نشد.
صدا داشت میلرزید. نگار آن را حس کرد، سعی کرد کنترل کند.
– فکر کردم شاید با درس، با کار، با موفقیت، این حس کم بشود. اما نشد. هر چه بیشتر داشتم، کمتر حس میکردم. انگار که یه چاه توی دلم بود، هر چی توش میریختم، عمیقتر میشد.
به آرش نگاه کرد، چشمهایش خیس بود: میدونید چه حسی داره که همه چی داری ولی هیچی نداری؟
آرش مکثی کرد. برای اولین بار، چیزی توی چشمهایش تغییر کرد. انگار که حرف های نگار به جایی توی خودش رسیده باشند. بعد آرام گفت: میدونم.
نگار نگاهش کرد. آن یک کلمه، پر از معنا بود. نه یک «بله» ساده، نه یک همدردی ساختگی. یک «میدونم» واقعی، از ته چاه.
– شما هم؟
آرش سری تکان داد، آرام: «همه ما یه چیزی داریم. یه چاله. یه زخم. یه جای خالی. فقط بعضیها بلدن قایمش کنن.
نگار به او نگاه کرد، دقیقتر. مردی روبرویش نشسته بود با ظاهر موفق، با مطب مرتب، با کتابهای قطور پشت سرش. روانشناس، نویسنده، مشاور. اما توی چشمهایش چیزی بود که نگار خوب میشناخت: غم. خستگی. همان چیزی که توی آینه هر روز میدید.
– شما با این چاله چکار میکنید؟
آرش لبخند زد، لبخند تلخی: «همین کارو میکنم. میشینم اینجا، به حرف آدمها گوش میدم، کمکشون میکنم. شاید با کمک به دیگران، خودم هم کمی بهتر بشم.
نگار چیزی نگفت. به این فکر کرد که چه قدر عجیب است. هر دو توی یک قایق بودند، هر دو ته چاه، هر دو دنبال نجات. اما یکی دکتر بود و یکی مریض. یکی باید کمک میکرد و یکی باید کمک میگرفت.
– فکر میکنید کمک کردن به دیگران، درد خود آدم را کم میکند؟
آرش چند ثانیه فکر کرد: «نه، کم نمیکنه. اما تحملپذیرترش میکنه. مثل این که یه باری رو با کسی شریک بشی. سبکتر نمیشه، اما دیگه تنها نیستی.
نگار به حرفهایش فکر کرد. تنها نبودن. شاید تمام مشکلش همین بود. همیشه تنها بود. توی تورنتو، توی جمع، توی رابطه. همیشه یک جای کار میلنگید، همیشه دیواری بین خودش و دیگران بود.
– من همیشه تنها بودم. حتی وقتی کسی کنارم بود.
آرش نگاهش کرد: از کی؟
نگار مکث کرد. سوال ساده بود، اما جوابش سخت. از کی تنها بود؟ از آن شب؟ از قبلش؟ از همیشه؟
– نمیدونم. شاید از همیشه. شاید از وقتی یادم میاد.
به مادر فکر کرد، به پدری که هیچ وقت نبود، به آن شب، به دستهای خونین. شاید از همان شب بود. شاید از همان شب یاد گرفته بود که نباید به کسی نزدیک شد، نباید اعتماد کرد، نباید دوست داشت.
– میخواید ازش بگید؟
نگار نگاهش کرد. آرش همان طور آرام نشسته بود، منتظر. نه فشار، نه عجله. فقط منتظر.
– شاید جلسه بعد.
آرش سری تکان داد: هر وقت راحتید.
سکوت دوباره برگشت. اما این بار سنگین نبود. سکوت دوستی بود، همدلی، انتظار محترمانه.
نگار به باران نگاه کرد که روی شیشه میلغزید. به این فکر کرد که شاید این مرد بتواند کمکش کند. شاید نه با حرفهای قلمبه سلمبه، نه با نسخههای روانشناسی. شاید فقط با همین سکوت، همین بودن، همین فهمیدن.
به ساعت نگاه کرد. پنجاه دقیقه از جلسه گذشته بود. ده دقیقه مانده بود.
– وقت تموم شده؟
آرش لبخند زد: اگه میخواید میتونیم ادامه بدیم.
نگار سرش را تکان داد: نه، کافیه. فکر میکنم بیشتر از این دیگه نمیتونم.
بلند شد، کیف را برداشت. دم در ایستاد، برگشت به آرش نگاه کرد.
– آقای دکتر… فردا میام.
آرش بلند شد، دستش را دراز کرد: آرش. صدام کن.
نگار دست داد. این بار دستش گرمتر بود، یا شاید خودش گرمتر شده بود.
در را باز کرد، رفت توی راهرو. از کنار میز منشی گذشت، از پلهها پایین رفت، زد بیرون.
توی خیابان، باران میبارید. نگار ایستاد، صورتش را زیر باران گرفت. قطرات سرد روی پوستش مینشستند، صورتش را خیس میکردند. برای اولین بار بعد از مدتها، حس کرد نفس میکشد.
۴-۵. جریان سیال ذهن آرش
در بسته شد. آرش چند ثانیه به در خیره ماند، بعد روی صندلی لم داد. چشمهایش را بست، نفس عمیقی کشید. نگار روبرویش نشسته بود، با آن چشمهای خسته و آن لبخند تلخ. زنی که همه چیز داشت و هیچ چیز. زنی که از آن سوی دنیا آمده بود تا شاید جوابی پیدا کند برای سوالی که آرش هم هر شب از خودش میپرسید.
همین سوال را من از خودم میپرسم هر شب. چرا با وجود همه چیز، ته چاهم؟
آرش چشم باز کرد، به سقف نگاه کرد. سقف سفید، ترکهای ریز روی گچ، لکه کوچکی گوشهاش که یادش میآمد از نم باران چند سال قبل درست شده بود. همه چیز را یادش میآمد. همه جز این که کی خودش را گم کرده بود.
به حرفهای نگار فکر کرد. «همه چیز دارم، هیچ چیز ندارم.» خودش هم میتوانست همین را بگوید. مطب، کتابها، مقالات، جایزهها. همه چیز. اما باران نبود، سارا نبود، خنده نبود، زندگی نبود.
نکند او هم مثل من… نه، اجازه نده این فکرها وارد جلسه شود. اینجا جای تو نیست، جای اوست. یادت باشد.
آرش بلند شد، رفت کنار پنجره. باران میبارید، آرام، یکنواخت. قطرات روی شیشه میلغزیدند، با هم یکی میشدند، میرفتند پایین. مثل آدمها. میآمدند، به هم میرسیدند، میرفتند.
دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود. سردی شیشه یادش آورد دست سارا را در آخرین ملاقات. آن روز توی دادگاه، سارا دستش را از دستش کشید، گفت «دیگه تموم شد آرش.» و رفت. دستش سرد بود، مثل این شیشه.
سارا… حق با تو بود. من یادم رفته بود چطور باید زندگی کرد. یادم رفته بود چطور باید دوست داشت.
به باران فکر کرد، به آخرین باری که توی چشمهایش نگاه کرد. سه هفته قبل، جلوی مدرسه. باران گفته بود «چرا زنگ نمیزنی بابا؟» و او جوابی نداشت. هنوز هم ندارد.
بارانم… میدونم بدترین بابای دنیام. ولی دوستت دارم. نمیدونم چرا نمیتونم بگم. نمیدونم چرا این کلمه توی گلوم گیر میکنه.
برگشت پشت میز، نشست. پرونده نگار را باز کرد. اسمش را نوشت، تاریخ را، خلاصهای از حرفهایش را. اما دستش میلرزید، خطش کج میشد.
چرا این زن اینقدر شبیه خودمه؟ چرا توی چشمهاش چیزی میبینم که توی آینه هر روز میبینم؟
خودکار را گذاشت، به یادداشت کوتاه لبه میز نگاه کرد: «نگار محسنیان – فردا ساعت ۱۰ – دکترا از کانادا – احساس پوچی.
احساس پوچی. من که هزار تا کتاب دربارهش خوندم، که مقالهها نوشتم، که سمینارها دادم. اما وقتی میخوام برای خودم تعریفش کنم، هیچی نمیفهمم. فقط میفهمم که هست. ته دلم هست. مثل یه همسایه همیشگی.
توی اتاق خواب ایستاده بود، به عکسهای روی دیوار نگاه میکرد. عکس باران توی قاب نقرهای، لبخند میزد. عکس خودش و سارا در سفر شمال، دست در دست هم. سارا از پشت سر آمد، ایستاد کنارش.
– وسایلت رو جمع کردی؟
– نه هنوز.
سکوت. بعد سارا گفت: «آرش، میدونی مشکل تو چی بود؟
آرش نگاهش کرد. سارا چشمهایش خیس بود، اما گریه نمیکرد.
– چی؟
– تو به همه کمک میکنی، آرش. به مراجعهات، به دوستات، حتی به غریبهها. اما خودت رو… خودت رو فراموش کردی. یه جایی توی راه، خودت رو گم کردی.
آرش چیزی نگفت. سارا ادامه داد:
– من عاشق تو بودم. واقعاً عاشق. اما توی این بیست و سه سال، کمکم تو رو گم کردم. آدمی که باهاش ازدواج کردم، یه جایی توی راه موند. تو شدی یه آدم دیگه. یه آدم سرد، بیاحساس، دیوار.
آرش خواست چیزی بگوید، اما سارا دستش را بلند کرد:
– نه، بسه. دیگه حرف زدن فایده نداره. من فقط میخوام باران خوشبخت باشه. تو میتونی کمکش کنی، اگه بخوای. ولی اول باید خودت رو پیدا کنی.
رفت. آرش ماند با عکسها، با خاطرات، با حرفهایی که هیچ وقت نزد.
آرش چشمهایش را باز کرد. باران هنوز میبارید. زنگ مطب دوباره به صدا درآمد. مراجع بعدی.
پرونده را بست، گذاشت کنار. بلند شد، رفت سمت در. اما قبل از این که بازش کند، یک لحظه ایستاد. به یادداشت نگار نگاه کرد، لبه میز. بعد دستش را برد، یادداشت را برداشت، گذاشت توی کشو.
در را باز کرد. زن میانسال چادری وارد شد، سلام کرد، نشست. آرش برگشت پشت میز. حرفهای شد، لبخند زد، پرسید «حالتون چطوره این روزها؟




