جمعه, خرداد ۲۲, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

مهدی توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
در رمان در جستجوی معنای زندگی
419 4
0
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
586
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

۳-۱. پشت پنجره رو به دریاچه

صبح زود بود، هنوز مه روی دریاچه نشسته بود. رشاد پشت پنجره خانه چوبی‌اش نشسته بود، رو به آب. پاییز بود، برگ‌های زرد و نارنجی روی سطح آب شناور بودند، آرام، بی‌هدف، مثل قایق‌های کوچک کاغذی. هفتاد و دو سال داشت، اما انگار قرن‌ها زندگی کرده بود. چین و چروک‌های عمیق روی پیشانی‌اش، دست‌هایی که می‌لرزید، چشم‌هایی که همه چیز را دیده بودند و حالا بیشتر اوقات به درون خودشان نگاه می‌کردند.

چای کنار دستش بود، بخار می‌کرد. بر نداشته بود. فقط نشسته بود و به دریاچه نگاه می‌کرد، به مهی که کمکم داشت کنار می‌رفت، به خورشیدی که از پشت کوه‌ها می‌زد بیرون.

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

پانزده سال بود هر روز همین طور می‌نشست. اول صبح، کنار پنجره، چای دم کرده، نگاه به دریاچه. بعد، کاغذ و خودکار برمی‌داشت و برای زهرا می‌نوشت. نامه‌ای به دختری که پانزده سال بود در کما بود.

نامه‌هایی که هرگز خوانده نمی‌شدند. اما می‌نوشت. هر روز. بی‌وقفه. چرا؟ خودش هم نمی‌دانست. شاید برای این که اگر ننویسد، انگار که زهرا مرده است. اگر ننویسد، انگار که خودش مرده است. نامه‌ها تنها رشته‌ای بود که او را به زندگی وصل می‌کرد، به امید، به فردا.

کاغذ را برداشت، خودکار را. نوک خودکار را گذاشت روی کاغذ سفید، چند ثانیه مکث کرد. بعد نوشت:

 

زهرای من، صبح به خیر. امروز مه غلیظی روی دریاچه نشسته. قایق‌های ماهیگیری را نمی‌شود دید، فقط سایه‌شان را. مثل تو که من سایه‌ات را می‌بینم، اما خودت را نه.

نوشتنش که تمام شد، نامه را تا کرد، گذاشت کنار. بعد از ظهر، وقتی همه نامه‌ها را می‌نوشت، می‌برد توی جعبه چوبی. جعبه‌ای که پر بود از پانزده سال زندگی، پانزده سال امید، پانزده سال حرف‌های ناگفته.

چای را برداشت، جرعه‌ای نوشید. سرد شده بود. اما نخورد، همان طور نگاهش کرد، به بخاری که دیگر نبود.

روزی که زهرا به دنیا آمد. بیمارستان، اتاق زایمان، مریم خسته اما خندان. رشاد زهرا را توی بغل گرفته بود، آن موجود کوچک با چشم‌های بسته، با دست‌های کوچک. مریم گفته بود: «#امیرعلی، نگاه کن، شبیه توئه.» و #رشاد گریه کرده بود. اولین بار بعد از سال‌ها.

لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست، اما زود پرید. آن روزها گذشته بود. مریم رفته بود، پسرها رفته بودند، زهرا نیمه‌جان مانده بود. و او مانده بود با خاطرات، با نامه‌ها، با این پنجره رو به دریاچه.

بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. درش را باز کرد. انبوه نامه‌ها، ردیف شده، تاریخ خورده، مرتب. دستش را کشید روی آن‌ها، روی کاغذهایی که هر کدام یک روز از زندگی‌اش بودند. یکی را برداشت، نگاه کرد: ۱۵ مهر ۱۳۹۸. هفت سال قبل. بازش کرد، خواند:

زهرا جان، امروز بهار اومد. درخت‌ها سبز شدن. مادرت عاشق بهار بود. یادته هر سال می‌رفتیم دشت شقایق؟ تو توی بغل من بودی، برادرات می‌دویدند توی گل‌ها. مادرت می‌خندید. امروز رفتم اونجا تنها. شقایق‌ها هنوز هستند. مادرت نیست. تو نیستی. برادرات نیستند. اما شقایق‌ها هستند. یعنی زندگی همین قدر ساده است؟ یعنی چیزهایی که می‌مانند مهم‌ترند از چیزهایی که می‌روند؟

نامه را بست، گذاشت سر جایش. یکی دیگر برداشت، دو سال قبل: «زهرا، امروز فهمیدم خدا با سکوت حرف می‌زنه. شاید به خاطر همینه که تو ساکتی، شاید خدا داره با من حرف می‌زنه. من گوش می‌دم دخترم. هر روز گوش می‌دم.

جعبه را بست، برگشت کنار پنجره. نشست، چشم دوخت به دریاچه. مه کمکم داشت کنار می‌رفت، آبی دریاچه پیدا می‌شد. مرغ ماهی‌خواری روی آب نشسته بود، منتظر طعمه.

 

۳-۲. تنها نیستم، با خاطراتم

مه داشت کنار می‌رفت، اما هنوز روی دریاچه نشسته بود. رشاد کاغذ تازه‌ای برداشت، نوک خودکار را روی آن گذاشت. چند ثانیه مکث کرد، به بیرون نگاه کرد، به مرغ ماهی‌خواری که هنوز روی آب نشسته بود و صبر می‌کرد.

بعد نوشت:

زهرای من، امروز مرغ ماهی‌خوار را دیدم که روی دریاچه نشسته بود. ساعتی آنجا ماند، بی‌حرکت، صبور. بعد یک مرتبه نوک زد توی آب و ماهی‌ را گرفت. پرواز کرد و رفت.

به تو فکر کردم که همیشه می‌گفتی کاش می‌تونستم پرواز کنم. یادته؟ پنج ساله بودی، رفته بودیم سفر، تو داشتی به پرنده‌ها نگاه می‌کردی و می‌گفتی بابا، چرا ما بال نداریم؟ من خندیده بودم و گفتم ما بال داریم، اما توی دلمون. تو با چشم‌های درشتت نگاهم کردی و گفتی یعنی چی توی دلمون؟

نتونستم جوابت رو بدم. حالا بعد از این همه سال، شاید جواب را پیدا کرده باشم. بال توی دل، یعنی امید. یعنی صبر. یعنی این که با اینکه زمین گیر شدی، باز هم می‌تونی پرواز کنی، توی خیال، توی دعا، توی نامه‌هایی که برای کسی می‌نویسی که شاید هیچ وقت نخواندشان.

به نوشتن ادامه داد:

امروز صبح زود بیدار شدم. دیگه خوابم نمیاد، می‌دونی. هر شب ساعت سه بیدار می‌شم می‌آم می‌شینم پشت پنجره، توی سجاده ام تا صبح رو تماشا می‌کنم. شب‌ها اینجا خیلی قشنگه، ماه توی آب می‌افته، ستاره‌ها معلومن. باورت میشه من هنوز ستاره‌ها رو نگاه می‌کنم؟ با اینکه هفتاد و دو سالمه، هنوز مثل بچه‌ها به آسمون نگاه می‌کنم.

دیشب یه ستاره دیدم که از آسمون افتاد. یه لحظه چشمک زد و رفت. به مادرت فکر کردم، به برادرات. شاید اونا هم مثل ستاره‌ها بودن، یه لحظه اومدن و بعد رفتن. اما تو موندی. تو هنوز هستی، حتی اگه نبینی‌ام، حتی اگه نشنوی‌ام. هستی و من هر روز برات می‌نویسم.

دیروز یکی از همسایه‌ها اومده بود، نون و ماست آورده بود. می‌گفت فلانی، تو تنها زندگی می‌کنی، نگرانت هستیم. گفتم تنها نیستم. تعجب کرد، پرسید با کی هستی؟ گفتم با خاطراتم. رفت.

راست گفتم زهرا. من تنها نیستم. تو با منی، مادرت با منه، برادرات با منن. توی این اتاق، توی این نامه‌ها، توی این خاطرات. من پر از شمایم. حتی وقتی دلم براتون تنگ می‌شه، حتی وقتی گریه می‌کنم، باز هم شما با منین. اینو چطور برات توضیح بدم که یه آدم می‌تونه پر از آدم‌های غایب باشه؟

نگاهش را از کاغذ برداشت، به بیرون دوخت. خورشید از لای ابرها زده بود بیرون، نورش روی دریاچه می‌تابید، هزاران نقطه نورانی. مرغ ماهی‌خوار برگشته بود، دوباره روی آب نشسته بود.

می‌دونم شاید هیچ وقت این نامه‌ها رو نخونی. می‌دونم شاید تا آخر عمرم همین طور تنها بشینم و برات بنویسم. اما مهم نیست. مهم اینه که تو هستی. مهم اینه که من هستم. مهم اینه که این نامه‌ها هستن، پر از حرف‌های ناگفته، پر از عشق، پر از دلتنگی.

امروز هوا بعد از ظهر آفتابی می‌شه. می‌رم بیرون، کنار دریاچه قدم می‌زنم. برات گل می‌چینم، می‌آرم می‌ذارم توی گلدون کنار پنجره. مثل قدیما که برام گل می‌چیدی. یادته؟

نامه را تمام کرد. امضا نکرد. هیچ وقت امضا نمی‌کرد. فقط تاریخ می‌زد: ۲۵ مهر ۱۴۰۳. بعد نامه را تا کرد، گذاشت کنار بقیه.

بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. جعبه را باز کرد، نامه را گذاشت روی بقیه. دستی روی همه نامه‌ها کشید، آرام، انگار که سر بچه‌هایش را نوازش کند.

جعبه را بست. برگشت کنار پنجره. چایش را برداشت، جرعه‌ای نوشید. حالا سرد شده بود، اما مهم نبود. عادت داشت.

به مرغ ماهی‌خوار نگاه کرد که پر زد و رفت. لبخند زد.

می‌بینی زهرا؟ حتی پرنده‌ها هم می‌روند. اما برمی‌گردند. منم هر روز برمی‌گردم. به این پنجره، به این نامه‌ها، به تو.

 

۳-۳. جعبه چوبی

نامه را تا کرد، لبه‌ها را صاف کرد، گذاشت کنار. بعد بلند شد و رفت سمت جعبه چوبی که کنار دیوار، زیر پنجره بود. جعبه‌ای ساده، از چوب گردو، با لولاهای برنجی که دیگر سیاه شده بودند. پانزده سال بود این جعبه همراهش بود، از تهران تا این روستا، از آن زندگی تا این زندگی.

در را باز کرد. بوی کاغذ کهنه پیچید توی فضا، بوی خاطره، بوی سال‌هایی که گذشته بود. جعبه پر بود از نامه، ردیف ردیف، با تاریخ‌های مختلف. اولی‌ها را نگاه کرد: ۱۵ آبان ۱۳۸۸. اولین نامه. یک ماه بعد از تصادف.

دستش را کشید روی آن‌ها، آرام، انگار که سر بچه‌هایش را نوازش کند. بعد نامه امروز را گذاشت روی بقیه، لبه جعبه، جایی که تازه‌ترین نامه‌ها می‌ایستادند.

چند ثانیه به انبوه نامه‌ها نگاه کرد. پانزده سال. پنج هزار و پانصد روز. پنج هزار و پانصد نامه. هر کدام چندصد کلمه. میلیون‌ها کلمه که هیچ کس نخوانده بود.

یکی از نامه‌های قدیمی را برداشت. تاریخش ۳ خرداد ۱۳۸۹ بود. شش ماه بعد از تصادف. بازش کرد، خواند:

زهرای من، امروز بهار اومده. درخت‌ها سبز شدن. رفتم توی حیاط، زیر درخت توت نشستم. یادته پارسال این موقع با برادرات رفته بودیم توت بچینیم؟ تو اومدی بالا، از اون شاخه بلند، توت‌ها رو می‌چیدی می‌نداختی پایین. سعید می‌گرفت، رضا می‌خورد. مادرت می‌گفت مواظب باشین نیفتین.

حالا درخت توت هست، توت‌هاش هستن، اما شما نیستین. من زیر درخت نشستم، توت چیدم، خوردم. اما مزه نمی‌داد. بی‌شما هیچ چیز مزه نداره.

نامه را بست. چشم‌هایش خیس شد. گذاشتش سر جایش.

نامه دیگری برداشت، چند سال بعد: «زهرا، امروز رفتم سر خاک مادرت. علف‌ها روییده بودن روی قبرش. آب زدم، گل گذاشتم. گفتم برات دعا کنم، اما فقط نشستم گریه کردم. می‌دونی، من که همه عمر از معنا گفتم، از خدا گفتم، از عرفان گفتم، وقتی خودم زمین خوردم، یادم رفت همه چی رو. فقط بلد بودم گریه کنم.

نامه را بست. نگاه کرد به دست‌هایش که می‌لرزید. دست‌هایی که روزی قلم به دست می‌گرفتند و مقاله می‌نوشتند و سخنرانی می‌کردند. حالا فقط نامه می‌نوشتند، به دختری که نمی‌خواند.

جعبه را بست. دستش را گذاشت روی در چوبی، سرما را حس کرد. چوب سرد بود، مثل همه چیز.

برگشت کنار پنجره. نشست، به دریاچه نگاه کرد. مه کاملاً رفته بود، آفتاب روی آب می‌تابید. قایق ماهیگیری دور بود، چند مرغ دریایی بالای سرش می‌چرخیدند.

به این فکر کرد که این نامه‌ها چه خواهند شد. وقتی او نباشد، کسی پیدا می‌شود که بخواندشان؟ کسی می‌فهمد توی این کاغذها چه گذشته؟ کسی می‌داند که پدری پانزده سال هر روز برای دخترش نوشته، بی‌آنکه جوابی بشنود؟

یا شاید همین جا بمانند، توی این جعبه چوبی، تا کسی روزی پیدا کند و دور بریزد. مثل خیلی چیزهای دیگر.

اما مهم نبود. نوشتن مهم بود. خودِ نوشتن.

چای سرد را یک جرعه خورد. تلخ بود.

زندگی ادامه داشت. حتی برای کسی که همه چیز را باخته بود.

 

۳-۴. تصادف (۱۵ سال قبل)

جاده لغزنده بود. باران می‌بارید، آن باران‌های تند پاییزی که آسمان را می‌شویند و زمین را آینه می‌کنند. رشاد پشت فرمان نشسته بود، دست‌هایش را محکم روی فرمان فشار داده بود. مریم کنار دستش بود، به بیرون نگاه می‌کرد و از برنامه فردا می‌گفت.

– فردا می‌ریم خونه مادرم، یادت نره. زهرا رو هم می‌بریم، قول داده براش کیک بپزه.

رضا و سعید، دو پسرش، صندلی عقب نشسته بودند و با هم دعوا می‌کردند. رضا پانزده ساله بود، سعید دوازده ساله. همیشه دعوا داشتند، بر سر همه چیز. اما رشاد ته دلش خوشحال بود از این دعواها، از این که بچه‌هایش زنده بودند، پرانرژی بودند، زندگی می‌کردند.

– بابا سعید گوشیمو گرفت!

– بابا رضا داره اذیتم می‌کنه!

مریم برگشت عقب: «بسه دیگه، دارین بابا رو نگران می‌کنین. درست بشینین.

باران تندتر شد. برف‌پاک‌کن‌ها تند تند می چرخیدند، اما باز هم دید کم بود. رشاد سرعت را کم کرد، چراغ‌ها را روشن کرد. جاده پیچ در پیچ بود، کنارش دره، پایین‌اش رودخانه.

– امیرعلی، آروم‌تر برون. عجله نداریم.

– آروم می‌رم مریم. نگران نباش.

چند دقیقه بعد، از پشت پیچ، ناگهان چراغ‌های یک کامیون ظاهر شد. کامیون از لاین مقابل می‌آمد، تند، خیلی تند. جاده لغزنده بود، باران می‌بارید، دید کم بود. راننده کامیون کنترل را از دست داده بود، ماشین کج کج می‌آمد، مستقیم به سمتشان.

رشاد فریاد زد: مریم!

فرمان را چرخاند به راست، ترمز کرد، اما جاده لغزنده بود، ماشین سر خورد. لاستیک‌ها جیغ کشیدند، بوی سوختگی پیچید توی هوا. مریم فریاد زد: مواظب باش!

بعد، صدای مهیب برخورد آمد.

تکه‌های شیشه پخش شد توی هوا، فلز مچاله شد، بدنه ماشین در هم فرو رفت. دنیا چرخید، چند بار، بی‌وقفه. صداها مبهم شدند، دور، انگار که از ته چاه می‌آیند. بعد همه چیز سیاه شد.

❄️❄️❄️

روشنایی. نور سفید، تند، چشم‌ها را می‌زد. رشاد چشم باز کرد، اما هیچ چیز نمی‌دید. فقط نور بود، و درد. دردی که از همه جای بدنش می‌آمد، از قفسه سینه، از سر، از دست‌ها.

صداها می‌آمد: «فشار خونش پایینه»، «آمپول اپی‌نفرین»، «سریع ببرینش اتاق عمل. »

خواست حرف بزند، اما لب‌هایش حرکت نمی‌کرد. خواست بپرسد مریم کجاست، بچه‌ها کجان، اما صدایی از گلویش در نمی‌آمد.

دوباره تاریکی.

❄️❄️❄️

بار دوم که چشم باز کرد، در اتاق بیمارستان بود. سقف سفید، دیوارهای سفید، بوی تند مواد ضدعفونی. دست چپش بانداژ شده بود، پای راستش گچ گرفته بود. نفس کشیدن سخت بود، قفسه سینه‌اش درد می‌کرد.

نگاهش چرخید توی اتاق. خالی بود. فقط تخت بود، و دستگاه‌ها، و او.

دکمه زنگ را فشار داد. چند دقیقه بعد، پرستاری آمد. زن جوانی بود با چشم‌های خسته.

– بیدار شدید آقای رشاد؟ چطور هستید؟

– خانواده‌ام… زنم… بچه‌هام کجان؟

پرستار نگاهش کرد، نگاهی که رشاد تا ابد فراموش نکرد. نگاه ترحم، نگاه افسوس، نگاه خبر بد.

-بهتره اول استراحت کنید. بعداً…

– الان می‌خوام بدونم. کجان؟

پرستار نفس عمیقی کشید. دستش را گذاشت روی دست رشاد، آن دستی که بانداژ شده بود. آرام گفت:

– آقای رشاد… همسر شما و دو پسرتون… متأسفم. آنها در صحنه تصادف… جان باختند.

دنیا ایستاد.

کلمات توی گوش رشاد می‌چرخیدند، اما معنی نمی‌دادند. جان باختند. مریم. رضا. سعید. اینها که دیروز زنده بودند، دیروز دعوا می‌کردند، دیروز برنامه فردا را می‌ریختند. اینها که همه زندگی‌اش بودند. جان باختند؟

– نه… اشتباه می‌کنید… اونا زنده‌ان… من دیدمشون… دیروز…

پرستار سرش را تکان داد: «متأسفم آقای رشاد. من خیلی متأسفم. »

رشاد خواست فریاد بزند، اما صدایی نیامد. خواست بلند شود، اما بدنش کار نمی‌کرد. فقط ماند، به سقف خیره، با اشک‌هایی که از گوشه چشم‌هایش می‌ریختند روی بالش.

❄️❄️❄️

ده روز بعد، توی همان بیمارستان، پرستاری آمد و گفت: «آقای رشاد، دخترتون رو می‌خواید ببینید؟ زهرا. »

زهرا.

– کجاست؟ بیاریدش پیشم.

پرستار نگاه کرد، آن نگاه را دوباره. نگاه ترحم. نگاه افسوس.

– آقای رشاد…. دکترها احیاش کردن، اما… به کما رفته.

کما.

این کلمه را شنیده بود، اما هیچ وقت فکر نمی‌کرد برای دختر خودش بشنود. زهرا، دختر هشت ساله‌اش، پر از زندگی، پر از آرزو، پر از خنده. حالا توی کما.

❄️❄️❄️

اولین بار که به دیدنش رفت، یک ماه بعد بود. خودش هنوز روی ویلچر بود، اما اصرار کرده بود ببرندش. وارد اتاق آی‌سی‌یو شدند. دستگاه‌ها بوق می‌زدند، لوله‌ها وصل بودند، و زهرا روی تخت خوابیده بود، بی‌حرکت، با چشم‌های بسته.

مثل این که خواب باشد. مثل شب‌هایی که توی خانه، رشاد می‌رفت بالای سرش نگاه می‌کرد که خوابیده یا بیدار است. اما آن موقع، نفس می‌کشید، پلک می‌زد، گاهی توی خواب لبخند می‌زد. حالا هیچ کدام نبود. فقط بدن بود، بدون روح.

ویلچر را بردند کنار تخت. رشاد دست زهرا را گرفت. دستش گرم بود، اما بی‌حرکت. انگشت‌های بلند، ناخن‌های مرتب، دستی که همیشه نقاشی می‌کرد، می‌نوشت، ساز می‌زد.

– زهرا… دخترم… بابا اومده.

اشک می‌ریخت، بی‌وقفه. دست دخترش را فشرد، اما جوابی نیامد.

– بیدار شو دخترم… پدر تنهاست. مادرت رفت، برادرات رفتن… تو رو دارم فقط… بیدار شو خوشگلم.

سکوت. فقط بوق دستگاه‌ها.

❄️❄️❄️

رشاد کنار پنجره نشسته بود، دستش هنوز روی جعبه چوبی بود. اشک روی صورتش خشک شده بود، اما ردّش مانده بود.

به دریاچه نگاه کرد. آفتاب غروب می‌کرد، آب نارنجی شده بود. مرغ ماهی‌خوار برگشته بود، روی آب نشسته بود، صبور.

پانزده سال گذشت. زهرا هنوز در کما بود. رشاد هنوز هر روز نامه می‌نوشت. و عشق هنوز زنده بود.

جعبه را بست. بلند شد، رفت توی آشپزخانه. چای تازه دم کرد، استکانی ریخت، برگشت کنار پنجره. نشست، به غروب نگاه کرد، به مرغ ماهی‌خوار، به زندگی‌ای که رفته بود و زندگی‌ای که مانده بود.

 

۳-۵. آی‌سی‌یو

یک ماه بعد از تصادف بود. رشاد را با ویلچر بردند توی آی‌سی‌یو. هنوز خودش خوب نشده بود، چند تا دنده شکسته، پای راست گچ گرفته، اما اصرار کرده بود. گفته بود باید دخترم را ببینم.

پرستارها مخالفت کرده بودند. گفته بودند جای تو نیست، خودت هم مریضی. اما رشاد آنقدر اصرار کرد که آخرش تسلیم شدند.

وارد که شد، بوی تند مواد ضدعفونی مشامش را پر کرد. صدای بوق دستگاه‌ها می‌آمد، یکنواخت، بی‌وقفه. چند تخت بود، هر کدام با یک بیمار. اما چشم‌هایش فقط یک تخت را می‌دید. تخت کنار پنجره.

زهرا روی تخت خوابیده بود. پتو را کشیده بودند تا روی سینه‌اش. لوله‌هایی از بینی‌اش و دست‌هایش وصل بود به دستگاه‌ها. چشم‌هایش بسته بود، صورتش سفید، موهایش پخش شده بود روی بالش.

ویلچر را بردند کنار تخت. پرستار رفت. رشاد ماند و زهرا، و بوق دستگاه‌ها.

دستش را دراز کرد، دست زهرا را گرفت. دستش گرم بود، نرم، اما بی‌حرکت. هیچ عکس العملی نشان نداد. هیچ فشاری روی انگشت‌ها نبود. هیچ نشانی از زندگی، جز نفس‌هایی که دستگاه ثبت می‌کرد.

– زهرا… دخترم… بابا اومده.

صدایش شکست. اشک از چشم‌هایش ریخت روی گونه‌ها، روی لباس بیمارستان.

– بیدار شو دخترم… بیدار شو. مادرت رفت، برادرات رفتن… تو رو دارم فقط… دخترکم.

هیچ جوابی نیامد. فقط بوق دستگاه‌ها، یکنواخت، بی‌رحمانه.

به صورتش نگاه کرد. همان صورت آشنایی که هزار بار دیده بود. همان ابروهای کمانی، همان بینی کوچک، همان لب‌هایی که همیشه می‌خندیدند. حالا اما ساکت بودند، بی‌حرکت، انگار که خواب باشد. اما خواب که این قدر طول نمی‌کشد.

– یادته وقتی کوچیک بودی، مریض شدی، تب کردی، من کنارت نشستم تا صبح؟ گفتی بابا نرو. من نرفتم. حالا هم نمی‌رم. تا بیدار شی می‌مونم.

اشک‌ها بند نمی‌آمد. دست دخترش را رها نکرد، همان طور نگه داشته بود، انگار که می‌خواهد بخشی از زندگی را به او تزریق کند.

– زهرا، من می‌دونم می‌تونی بشنوی. می‌دونم یه جایی توی وجودت هست که هنوز زنده‌ست. برگرد. برای بابا برگرد. بابا تنهاست عزیز دلم.

نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت. همان طور ماند. پرستارها آمدند و رفتند، اما رشاد نرفت. تا وقتی که چشم‌هایش سنگین شد، تا وقتی که روی ویلچر خوابش برد.

توی خواب، زهرا را دید. دخترک دویده بود توی باغ، موهایش توی باد پریشان بود، می‌خندید و می‌گفت بابا بیا. رشاد دنبالش می‌دوید، اما نمی‌رسید. هر چه تندتر می‌دوید، زهرا دورتر می‌شد.

از خواب پرید. عرق کرده بود. زهرا هنوز همان طور بود، بی‌حرکت، بی‌صدا.

– زهرا… تو خواب دیدم… چرا فرار می‌کردی؟

دستش را روی پیشانی دخترش گذاشت. گرم بود، تب نداشت. فقط خواب بود، خوابی که پانزده سال طول کشید.

آن شب، اولین نامه را نوشت. کاغذی از پرستار گرفت، خودکاری قرض کرد، روی تخت بیمارستان نوشت:

زهرای من، امروز دیدمت. دستت رو گرفتم. گرم بود، مثل همیشه. گفتم بیدار شو، نیومدی. اما من می‌آم فردا. می‌آم هر روز. تا بیدار شی.

نامه را تا کرد، گذاشت توی جیبش. فردا می‌برد برایش.

فرداها آمدند و رفتند. پانزده سال.

 

۳-۶. غروب

خورشید پایین رفته بود، دریاچه نارنجی و صورتی شده بود. رنگ‌ها روی آب می‌رقصیدند، موج‌های کوچک آن را تکه تکه می‌کردند. رشاد هنوز کنار پنجره نشسته بود، به غروب نگاه می‌کرد.

چای را یک بار دیگر برداشت، جرعه‌ای نوشید. حالا کاملاً سرد شده بود، تلخ و بی‌مزه. اما مهم نبود. عادت داشت.

جعبه چوبی را بست، دستش را روی آن کشید. پانزده سال نامه. پنج هزار و پانصد روز حرف‌های ناگفته. همه توی این جعبه کوچک، کنار پنجره، رو به دریاچه.

به این فکر کرد که فردا صبح دوباره بیدار می‌شود، دوباره کاغذ برمی‌دارد، دوباره برای زهرا می‌نویسد. فردا چه خواهد نوشت؟ شاید از غروب امشب، از رنگ‌های نارنجی و صورتی، از مرغ ماهی‌خواری که برگشت و دوباره پر زد.

بلند شد، رفت توی آشپزخانه. ظرف‌ها را شست، چای‌دانی را تمیز کرد، همه چیز را مرتب گذاشت سر جایش. کارهای کوچک، روزمره، که زندگی را قابل تحمل می‌کردند.

برگشت به اتاق. چراغ را روشن کرد، نور زرد رنگی توی فضا پیچید. تسبیح را دور دستش پیچید. کتابی از قفسه برداشت، احوالات شیخ اشراق. روی مبل نشست، چند صفحه خواند. اما چشم‌هایش روی کلمات خط نمی‌رفت.

به فردا فکر می‌کرد. به نامه‌ای که باید بنویسد. به زهرا. به زندگی.

کتاب را بست، گذاشت کنار. چراغ را خاموش کرد. توی تاریکی، رفت کنار پنجره. ماه بالا آمده بود، نور سفیدش روی دریاچه می‌تابید.

زمزمه کرد: «شب بخیر زهراجانم. فردا باز می‌نویسم.

و ماند، تا ستاره‌ها یکی یکی روشن شدند.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵
تصادف ۱۵ سال قبل
رمان در جستجوی معنای زندگی

تصادف ۱۵ سال قبل

توسط مهدی
فروردین ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.