شنبه, خرداد ۲۳, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

کمکم کن… اگر کسی هست

مهدی توسط مهدی
فروردین ۱۴, ۱۴۰۵
در رمان در جستجوی معنای زندگی
418 4
0
585
اشتراک گذاری ها
3.2k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

شب از راه رسیده بود، آرام و بی‌صدا مثل همیشه. نگار چراغ‌ها را خاموش کرده بود، فقط نور زردرنگ چراغ خیابان از لای پرده نازک می‌تابید توی اتاق. روی تخت دراز کشیده بود، به سقف زل زده بود، به سایه‌هایی که روی سقف می‌رقصیدند.

خوابش نمی‌آمد. مثل همیشه.

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

سالها بود که خواب راحت نداشت. از آن شب که مادر را با دست خونین دید، خواب‌هایش پر شده بود از کابوس. گاهی مادر را توی راهروهای تاریک می‌دید، گاهی صدای شکستن شیشه می‌شنید، گاهی از خواب می‌پرید عرق کرده و نفس‌زنان.

امشب هم همان طور بود. چشم‌ها باز، ذهن بیدار، بدن خسته. به فردا فکر می‌کرد، به مطب دکتر محیری، به حرف‌هایی که باید بزند. حرف‌هایی که بیست و سه سال بود نگفته بود.

برگشت به پهلوی راست، بالش را بغل کرد. توی تورنتو هم همین طور بود، شب‌ها بالش را بغل می‌کرد، چشم می‌دوخت به دیوار، فکر می‌کرد به تهران. حالا که تهران بود، به آنجا فکر می‌کرد. گویا قرار نبود جایی خانه شود.

یادش آمد روز اولی که به تورنتو رسید. بیست و دو سالش بود، تازه از فارغ‌التحصیل شده بود، بورسیه گرفته بود. توی فرودگاه، وقتی از هواپیما پیاده شد، هوا سرد بود، باران می‌بارید. همان طور که حالا می‌بارید. فکر کرد این جا خانه جدیدش است. اما نشد.

بیست سال بعد، فهمید خانه جای خاصی نیست. خانه یک حس است، یک آدم، یک خاطره. و او هیچ کدام را نداشت.

برگشت به پهلوی چپ. پرده را که کنار زد، نور چراغ خیابان ریخت توی اتاق. خیابان خلوت بود، یکی دو ماشین رد می‌شدند، صدای چرخ‌ها روی آسفالت خیس. باران قطع شده بود، اما هوا هنوز ابری بود.

به مادر فکر کرد. به این که فردا باید برود آسایشگاه. شاید قبل از مطب روانشناس، شاید بعد از آن. نمی‌دانست. می‌ترسید. از دیدن چشم‌های خالی مادر می‌ترسید، از این که مادر او را نشناسد، از این که شاید مادر او را ببخشد.

چیزی توی گلویش گیر کرد، قورتش داد. اشک توی چشم‌هایش جمع شد، اما نریخت. سال‌ها بود گریه نکرده بود. یادش رفته بود چطور باید گریه کرد.

به ساعت نگاه کرد. دو نیمه‌شب. فردا ساعت ده قرار داشت. هفت ساعت تا بیدار شدن. اما خواب نمی‌آمد.

بلند شد، رفت توی آشپزخانه. آب خورد، ایستاد کنار پنجره آشپزخانه، به حیاط خلوت نگاه کرد. تاریک بود، فقط سایه‌ها.

برگشت توی اتاق. نشست روی مبل، گوشی را برداشت. بی‌هدف صفحه را چرخاند، عکس‌های قدیمی را نگاه کرد. عکس‌هایی از تورنتو، از دوست‌های قدیمی، از هم‌دانشگاهی‌ها. هیچ کدام نمانده بودند. همه رفته بودند.

به این فکر کرد که آدم چقدر می‌تواند تنها باشد. توی جمع، توی رابطه، توی شلوغی. تنها باشد، بی‌اینکه کسی بفهمد.

گوشی را گذاشت کنار. بلند شد، رفت کنار پنجره. پیشانی را گذاشت روی شیشه سرد. شیشه سرد بود، مثل خیلی چیزها.

زمزمه کرد: خدایا… کمکم کن!

نمی‌دانست به کی می‌گوید. سال‌ها بود اعتقادی نداشت. اما امشب، توی این شب تنهایی، توی این شهر غریب، چیزی توی دلش می‌گفت شاید کسی هست که بشنود.

همان طور ماند، پیشانی روی شیشه سرد، چشم‌ها بسته، تا صبح نزدیک شد. تا آسمان روشن شد، تا پرنده‌ها خواندند، تا روز جدید شروع شد.

صبح که شد، بلند شد، دوش گرفت، لباس پوشید، آماده شد برای رفتن. توی آیینه به خودش نگاه کرد. چشم‌های خسته، پوست سفید، موهای مرتب. همه چیز سر جاش بود. اما ته دلش، همان ته چاه بود.

کیف را برداشت، از خانه زد بیرون. توی خیابان، هوا سرد بود، بوی باران می‌آمد. سوار تاکسی شد، آدرس مطب را داد.

تاکسی راه افتاد. نگار به بیرون نگاه کرد، به شهری که روزی خانه‌اش بود. شاید امروز، شاید توی آن مطب، چیزی عوض شود.

 

برچسب ها: در جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیزندگی خوبسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمعرفت شهودیمعنویت اسلامینواندیشی دینی و لذت
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.