مه داشت کنار میرفت، اما هنوز روی دریاچه نشسته بود. رشاد کاغذ تازهای برداشت، نوک خودکار را روی آن گذاشت. چند ثانیه مکث کرد، به بیرون نگاه کرد، به مرغ ماهیخواری که هنوز روی آب نشسته بود و صبر میکرد.
بعد نوشت:
زهرای من، امروز مرغ ماهیخوار را دیدم که روی دریاچه نشسته بود. ساعتی آنجا ماند، بیحرکت، صبور. بعد یک مرتبه نوک زد توی آب و ماهی را گرفت. پرواز کرد و رفت.
به تو فکر کردم که همیشه میگفتی کاش میتونستم پرواز کنم. یادته؟ پنج ساله بودی، رفته بودیم سفر، تو داشتی به پرندهها نگاه میکردی و میگفتی بابا، چرا ما بال نداریم؟ من خندیده بودم و گفتم ما بال داریم، اما توی دلمون. تو با چشمهای درشتت نگاهم کردی و گفتی یعنی چی توی دلمون؟
نتونستم جوابت رو بدم. حالا بعد از این همه سال، شاید جواب را پیدا کرده باشم. بال توی دل، یعنی امید. یعنی صبر. یعنی این که با اینکه زمین گیر شدی، باز هم میتونی پرواز کنی، توی خیال، توی دعا، توی نامههایی که برای کسی مینویسی که شاید هیچ وقت نخواندشان.
به نوشتن ادامه داد:
امروز صبح زود بیدار شدم. دیگه خوابم نمیاد، میدونی. هر شب ساعت سه بیدار میشم میآم میشینم پشت پنجره، توی سجاده ام تا صبح رو تماشا میکنم. شبها اینجا خیلی قشنگه، ماه توی آب میافته، ستارهها معلومن. باورت میشه من هنوز ستارهها رو نگاه میکنم؟ با اینکه هفتاد و دو سالمه، هنوز مثل بچهها به آسمون نگاه میکنم.
دیشب یه ستاره دیدم که از آسمون افتاد. یه لحظه چشمک زد و رفت. به مادرت فکر کردم، به برادرات. شاید اونا هم مثل ستارهها بودن، یه لحظه اومدن و بعد رفتن. اما تو موندی. تو هنوز هستی، حتی اگه نبینیام، حتی اگه نشنویام. هستی و من هر روز برات مینویسم.
دیروز یکی از همسایهها اومده بود، نون و ماست آورده بود. میگفت فلانی، تو تنها زندگی میکنی، نگرانت هستیم. گفتم تنها نیستم. تعجب کرد، پرسید با کی هستی؟ گفتم با خاطراتم. رفت.
راست گفتم زهرا. من تنها نیستم. تو با منی، مادرت با منه، برادرات با منن. توی این اتاق، توی این نامهها، توی این خاطرات. من پر از شمایم. حتی وقتی دلم براتون تنگ میشه، حتی وقتی گریه میکنم، باز هم شما با منین. اینو چطور برات توضیح بدم که یه آدم میتونه پر از آدمهای غایب باشه؟
نگاهش را از کاغذ برداشت، به بیرون دوخت. خورشید از لای ابرها زده بود بیرون، نورش روی دریاچه میتابید، هزاران نقطه نورانی. مرغ ماهیخوار برگشته بود، دوباره روی آب نشسته بود.
میدونم شاید هیچ وقت این نامهها رو نخونی. میدونم شاید تا آخر عمرم همین طور تنها بشینم و برات بنویسم. اما مهم نیست. مهم اینه که تو هستی. مهم اینه که من هستم. مهم اینه که این نامهها هستن، پر از حرفهای ناگفته، پر از عشق، پر از دلتنگی.
امروز هوا بعد از ظهر آفتابی میشه. میرم بیرون، کنار دریاچه قدم میزنم. برات گل میچینم، میآرم میذارم توی گلدون کنار پنجره. مثل قدیما که برام گل میچیدی. یادته؟
نامه را تمام کرد. امضا نکرد. هیچ وقت امضا نمیکرد. فقط تاریخ میزد: ۲۵ مهر ۱۴۰۳. بعد نامه را تا کرد، گذاشت کنار بقیه.
بلند شد، رفت سمت جعبه چوبی. جعبه را باز کرد، نامه را گذاشت روی بقیه. دستی روی همه نامهها کشید، آرام، انگار که سر بچههایش را نوازش کند.
جعبه را بست. برگشت کنار پنجره. چایش را برداشت، جرعهای نوشید. حالا سرد شده بود، اما مهم نبود. عادت داشت.
به مرغ ماهیخوار نگاه کرد که پر زد و رفت. لبخند زد.
میبینی زهرا؟ حتی پرندهها هم میروند. اما برمیگردند. منم هر روز برمیگردم. به این پنجره، به این نامهها، به تو.



