یکشنبه شب، سر میز شام، پدر خانواده طبق معمول سرش توی گوشی بود. پسر نوجوان با ناراحتی نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. مادر سعی کرد چند بار گفتگو را شروع کند، اما هر بار پاسخهای تکی و کوتاه شنید. در نهایت، شام در سکوت تمام شد و هر کس به گوشهای پراکنده شدند. هیچ دعوایی نشد، هیچ حرف تلخی رد و بدل نگردید. اما همان سکوت سنگین، بدتر از هر فریادی بود. وقتی همه خوابیدند، پدر تنها نشسته بود و به این فکر میکرد که این خانه روزگاری پر از خنده بود. نمیدانست دقیقاً کِی این سکوت به جای صمیمت نشسته، اما خوب میدانست که دیگر نمیتواند به این روال ادامه دهد. چیزی گم شده بود؛ همان چیزی که قبلاً به این خانه معنا میداد.
اولین جایی که معنا را چشیدیم
خیلی از خانوادهها این روزها شبیه همان میز شام شدهاند؛ کنار هم، اما نه با هم. اما قضیه از این قرار است که خانواده، اولین جایی است که ما طعم معنا را میچشیم. پیش از آنکه مدرسه یا جامعه به ما شکل بدهد، در خانواده است که میفهمیم دوست داشته شدن یعنی چه و ارزشمند بودن چه حسی دارد[۱]. تحقیقات نشان میدهد کیفیت روابط خانوادگی، قویترین پیشبینیکننده سلامت روان در بزرگسالی است. کسانی که در خانوادهای گرم و حمایتگر بزرگ شدهاند، در برابر مشکلات زندگی مقاومت بیشتری دارند و اعتماد به نفس بالاتری نشان میدهند[۲]. ما خودمان را اولین بار در آینه خانواده میبینیم. اگر آن آینه تصویری از عشق و پذیرش نشان دهد، یاد میگیریم خودمان را دوست داشته باشیم. و اگر خیر، زخمهایی میماند که سالها همراهمان است.
زوجیت سالم؛ چیزی فراتر از کنار هم زندگی کردن
بعد از آن یکشنبه، پدر خانواده تصمیم گرفت از جایی شروع کند که فکر میکرد مشکل اصلی همانجاست: رابطه با همسرش. فهمید زوجیت سالم یعنی چیزی بیش از تقسیم قبوض و برنامهٔ شام. پژوهشگران میگویند سه چیز یک رابطه را به منبع معنا تبدیل میکند: احترام عمیق، گفتگوی واقعی و حمایت متقابل[۴]. احترام یعنی طرف مقابل را با تمام تفاوتهایش بپذیری، نه اینکه بخواهی شبیه خودت بشود. گفتگوی عمیق کمی فراتر از «امروز چی خوردی؟» است؛ یعنی حرف زدن از ترسها و آرزوها. و حمایت متقابل هم یعنی در روزهای خوب جشن بگیری و در روزهای بد سکوت تلخ را تحمل نکنی. بعضی خانوادهها آنقدر درگیر روزمرگی میشوند که فراموش میکنند رابطه را آبیاری کنند. اما پدر آن یکشنبه تصمیم گرفت دوباره حرف زدن را شروع کند، از ته دل، نه از روی ناچاری.
فرزندپروری آگاهانه؛ سختترین و شیرینترین کار دنیا
گام بعدی، پرورش فرزندان بود. ماجرای آن پسر نوجوان که سر میز گوشی به دست بود را یادتان هست؟ پدر فهمید که شاید خودش هم آنقدر سرش توی کارهایش بوده که الگوی خوبی نشان نداده. خواند که فرزندپروری آگاهانه از خودآگاهی خود والدین شروع میشود[۸]. نمیشود به بچه گفت «گوشی را بگذار» اما خودت مدام به صفحه خیره باشی. همدلی کلید دیگری بود؛ یعنی خودت را جای بچه بگذاری و ببینی دنیا از چشم او چه شکلی است[۹]. مسئولیتپذیری تدریجی یعنی به بچه اجازه بدهی گاهی اشتباه کند و از تجربهاش یاد بگیرد، نه اینکه همیشه نجاتش دهی. و مهمتر از همه، ارتباط باز و صادقانه؛ جایی که بچه بدون ترس از قهر و تنبیه، حرف دلش را بزند[۱۰]. پدر تصمیم گرفت از آن شب به بعد، سر شام گوشی را کنار بگذارد و فقط باشد برای بچهها. شاید اولش سخت بود، اما بعد از چند هفته، همان پسر نوجوان بود که سر میز شروع کرد به تعریف کردن از مدرسه.
بین بودن برای خانواده و بودن برای خودم
چالش دیگر، تعادل میان نقشهای مختلف زندگی بود. او هم یک کارمند بود، هم پدر، هم همسر، هم پسری برای مادر پیرش. این پنج نقش گاهی مثل پنج اسب متفاوت، او را به سمتهای مختلف میکشیدند. اولین کاری که کرد این بود که ارزشهایش را شفاف کرد[۱۱]. برایش روشن شد که خانواده اولویت اصلی اوست، نه اینکه کار اهمیت نداشته باشد، اما اگر بین کار و خانواده گیر کند، دومی را انتخاب میکند. دوم، مرزهایی تعیین کرد[۱۲]. مثلاً تصمیم گرفت از ساعت ۸ شب به بعد، ایمیلهای کاری را چک نکند. سوم، با اعضای خانواده صحبت کرد و از آنها خواست در این مسیر کمکش کنند. و چهارم، پذیرفت که تعادل کامل هیچوقت محقق نمیشود[۱۳]. گاهی لازم است یک نقش را موقتاً بر نقش دیگر ترجیح دهی. انعطافپذیری، مهمتر از کمالگرایی است.
وقتی دعوا شروع میشود، فرصت شروع میشود
هنوز هم گاهی سر آن میز شام بحث پیش میآید. اما این بار پدر از دعوا نمیترسد. خوانده که هیچ خانوادهای بدون تعارض نیست؛ آنچه مهم است نحوهٔ مدیریت آن است[۱۴]. دیگر از جملات «تو همیشه» و «تو هرگز» استفاده نمیکند. یاد گرفته از جملات «من» استفاده کند: «من ناراحت میشوم وقتی برنامه به هم میخورد…» به جای «تو همیشه خرابکاری میکنی.» گوش دادن فعال را تمرین میکند؛ یعنی وسط حرف طرف مقابل نمیپرد[۱۵]. به دنبال راهحل برد-برد است، نه پیروزی به هر قیمت. و گاهی، سختترین کار را انجام میدهد: میبخشد. میداند بخشش یعنی رها کردن زنجیره خشم و کینه، نه فراموش کردن اشتباه[۱۶]. و وقتی کار از کار میگذرد، خجالت نمیکشد از مشاور خانواده کمک بگیرد[۱۷]. حالا میفهمد هر دعوای درست مدیریت شده، میتواند رابطه را عمیقتر از قبل کند. همان یکشنبه شب تلخ، شروعی شد برای یک خانواده معنادارتر.
منابع
[۱] گاتمن، جان. (۱۳۹۸). هفت اصل برای ازدواج موفق. ترجمه نرگس حسینی. تهران: انتشارات رشد، ص ۴۵.
[۲] بوولبی، جان. (۱۳۹۶). دلبستگی و فقدان. ترجمه سعید مدنی. تهران: نشر نی، ص ۱۲۳.
[۴] گاتمن، پیشین، ص ۸۹.
[۵] همان، ص ۹۲.
[۶] روزنبرگ، مارشال. (۱۳۹۶). ارتباط بدون خشونت. ترجمه کمال خرازی. تهران: انتشارات رشد، ص ۵۶.
[۸] سیگل، دانیل. (۱۳۹۹). فرزندپروری ذهنآگاه. ترجمه نرگس حسینی. تهران: انتشارات دانژه، ص ۱۳۴.
[۹] همان، ص ۱۴۵.
[۱۰] گلداسمیت، لورا. (۱۳۹۸). فرزندان باهوش اجتماعی. ترجمه مریم کاظمی. تهران: نشر نوین، ص ۹۸.
[۱۱] کاوی، استیون. (۱۳۹۶). هفت عادت مردمان مؤثر. ترجمه کمال خرازی. تهران: انتشارات رشد، ص ۱۷۸.
[۱۲] براون، برنه. (۱۳۹۸). جسارت بسیار. ترجمه سعید مدنی. تهران: نشر نوین، ص ۱۵۶.
[۱۳] کاوی، پیشین، ص ۱۹۲.
[۱۴] گاتمن، پیشین، ص ۱۵۶.
[۱۵] فیشر، راجر و یوری، ویلیام. (۱۳۹۷). رسیدن به بله. ترجمه کمال خرازی. تهران: انتشارات رشد، ص ۸۹.
[۱۶] وورتینگتون، اورت. (۱۳۹۵). بخشش و سلامت روان. ترجمه نرگس حسینی. تهران: انتشارات دانژه، ص ۴۵.
[۱۷] گاتمن، پیشین، ص ۱۸۷.





