صبح زود سر کوچه ایستاده بود و به کوههای دوردست خیره شده بود. یک سال پیش، کسب و کارش ورشکسته...
ادامه مطلبغروب جمعه بود. پشت میز تحریر نشسته بود و به برگه سفید خیره شده بود. هفتهای پر از استرس، دعواهای...
ادامه مطلبصبح زود بود. برای قدم زدن روزانه رفته بود کنار دریا. اما به جای صدای امواج، چشمش به انبوه زبالههای...
ادامه مطلبغروب بود. مرد جوان خودش را در دل کویر تنها یافت. دور از شهر، دور از هیاهو. شب که شد،...
ادامه مطلبصبح زود بود. رضا بعد از ماهها کارِ بیوقفه، خودش را رسانده بود به دامنه کوه. نه وسیلهای همراه داشت،...
ادامه مطلبیک روز گرم تابستان، سارا بعد از هفتهای پر از ددلاین و جلسههای آنلاین، گوشی را برداشت تا مثل همیشه...
ادامه مطلبسه سال پیش، بعد از فوت مادربزرگ، داییام تقریباً از همه قطع رابطه کرد. سر مراسمهای خانوادگی میآمد، اما ساکت...
ادامه مطلبدوستم می گفت سه سال پیش، سر یک موضوع ساده و پیشپاافتاده، با خواهرم دعوای سختی کردم. حرفهایی زدم که...
ادامه مطلبنشسته بود روی نیمکت ایستگاه مترو، کیفش را محکم چسبیده بود به سینه. صدای اعلام ایستگاه بعدی بلندگو را پر...
ادامه مطلبیکشنبه شب، سر میز شام، پدر خانواده طبق معمول سرش توی گوشی بود. پسر نوجوان با ناراحتی نگاهش کرد، اما...
ادامه مطلب