۱. دو پدر، دو تجربه کلاس تمام شده بود. دانشجوها یکییکی از سالن بیرون میرفتند. ایرج کنار تخته ایستاده بود...
ادامه مطلب۱. کلاس بعدازظهر کلاس بعدازظهر بود. ایرج چند دقیقهای بود که دربارهٔ موضوع جلسه حرف میزد. روی تخته چند کلمه...
ادامه مطلب۱. عصر پاییزی و آشپزی نیمهکاره هوای پاییزی، بوی برگهای خیس، و خیابانی که بعد از باران برق میزد. زنگ...
ادامه مطلب۱. صبحی که دیگر تازه نیست صبح از خواب بیدار شد. ساعت هفت و ده دقیقه بود. گوشی را برداشت،...
ادامه مطلب۱. کلمهای که همهچیز را عوض کرد باران روی مبل نشسته بود، گوشی در دست، و هر چند ثانیه به...
ادامه مطلب۱. بازگشت به خانهٔ خالی عصر دوشنبه بود که نگار به خانه برگشت. ماشین را کنار خیابان پارک کرد، در...
ادامه مطلب۱. رزروی که ماهها منتظر بود صبح جمعه بود. نگار چشمهایش را باز کرد. ساعت ۸:۴۰. دیر بیدار شده بود....
ادامه مطلب۱. استادی که هنوز نمیداند اتاق کوچک بود. ده، دوازده نفر بیشتر نمیشدند. چند دانشجوی ارشد، دو پژوهشگر، و یک...
ادامه مطلب۱. پردهای که خودش انتخاب کرد سارا چشمهایش را باز کرد. ساعت ۶:۱۴ صبح بود. سه دقیقه قبل از اینکه...
ادامه مطلب۱. لبخندی که مذاکره را لو داد عصر بود که فرهاد از دانشگاه برگشت. روز طولانیای پشت سر گذاشته بود....
ادامه مطلب