چند سال پیش، یک دوره شش ماهه را مثل یک ماشین کار کردم. هر روز تا دیروقت پای لپتاپ بودم، فستفود میخوردم، ورزش نمیکردم، با دوستانم قطع ارتباط کرده بودم و حتی نمازهایم را هم سرسری میخواندم. نتیجهاش شد یک بدن خسته، یک ذهن گرفتار در فکرهای تکراری و دلی که از هیچچیز لذت نمیبرد. یک شب، وقتی دوباره تا ساعت دو بیدار مانده بودم، ناگهان احساس کردم دارم فرو میریزم. گفتم: «این زندگیای نیست که میخواستم. پس چرا اینطوری شده؟ چطور میتوانم برگردم به آن روزهایی که هم حال دلم خوب بود، هم تنم سالم بود و هم کارم پیش میرفت؟» جواب را نمیدانستم. فقط میدانستم باید چیزی را عوض کنم. این نوشته، روایت همان جستجو و پیدا کردن کلید گمشدهای است به نام «تعادل».
زندگی یعنی چند کاسه، نه یک کاسه
بعد از آن فروپاشی کوچک، کمکم فهمیدم که زندگی شبیه یک میز با چند پایه است. اگر فقط یک پایه را قوی کنم، میز میافتد. از کتابها و تجربه دیگران یاد گرفتم که پنج حوزه مهم داریم: جسم، روان، روابط، کار و معنا [۱]. من آن ماهها فقط پای کار را چرب کرده بودم. بدنم داشت زنگ میزد، روابطم خشکیده بود و دلم از تهی بودن اذیت میشد. تعادل یعنی هر کدام از این کاسهها را به اندازه آب بدهم، نه اینکه یکی را لبریز کنم و بقیه را خشک رها کنم.
اینجا را بخاران، آنجا را هم
اولین تغییری که دادم این بود که دیگر قبول نکردم همه وقت و انرژیام را پای یک چیز بریزم. مثلاً روزی نیم ساعت پیادهروی را جزو برنامه ثابت گذاشتم و همان موقع با خودم فکر میکردم یا با خدا حرف میزدم (هم جسم، هم روان، هم معنا). آخر هفتهها یک قرار ملاقات با دوستان قدیمی گذاشتم. سر کار، کمتر دویدن برای انجام چند کار همزمان را امتحان کردم. نتیجه؟ بعد از چند هفته، هم کارم بهتر پیش میرفت، هم دیگر آن حسی که ته چاهم انداخته بود نیامد. این را در روانشناسی «اولویتبندی متوازن» میگویند [۲].
چالشهایی که سر راهم بودند
راستش، راحت نبود. فشار از همه طرف بود. موبایل و شبکههای اجتماعی بدترین دشمن بودند؛ هر چند دقیقه وسوسهام میکردند بروم ببینم چه خبر است [۳]. کمالگرایی هم آفت دیگری بود؛ میگفت «اگر میخواهی کارت نتیجه بدهد، باید همه وقتت را بگذاری.» کم کم یاد گرفتم مرز بگذارم: ساعات مشخصی برای کار، ساعات مشخصی برای استراحت و ارتباط. قبول کردم که «به اندازه کافی خوب» بهتر از «بینقص اما سوخته» است.
چند تا اصل ساده که به کارم آمد
سه چهار تا راهکار را خودم روی خودم امتحان کردم و جواب گرفت. اول، نوشتن اولویتهای هفتگی: کاغذی را نصف میکردم، یک طرف نیازهای جسم و روان، طرف دیگر کار و مسئولیتها، سعی میکردم هر روز از هر دو دست کم یکی را انجام دهم [۴]. دوم، قانون «نه گفتن»: دیگر به هر درخواستی «بله» نمیگفتم. سوم، مراقبه شکرگزاری کوتاه: هر شب قبل از خواب، سه چیز کوچک را که آن روز خوب بود یادداشت میکردم. این کار، نگاهم را به زندگی عوض کرد. در منابع معنوی هم به همین چیزها اشاره شده: اعتدال، قناعت، و شکر [۵].
جمعبندی؛ تعادل یعنی ماندگاری
امروز دیگر آن اسب تکپا نیستم. گاهی کارم سنگین میشود، اما یادم هست که یک ساعت پیادهروی یا یک تماس با دوست میتواند تعادل را برگرداند. تعادل به نظر من یعنی قبول کنیم که آدمها چندبعدی هستند و هر بعدی نیاز به غذا دارد. اگر یک بعد را ول کنیم، بقیه هم دیر یا زود میریزند. لازم نیست کامل باشیم. فقط کافی است هر از چند گاهی به خودمان بگوییم: بس است، حالا نوبت اون بخش دیگر زندگیام است.
منابع
۱. حسینی، س. (۱۳۹۷). روانشناسی سلامت. تهران: سمت. [۱]
۲. نادری، ف. (۱۴۰۰). مدیریت زمان و تعادل زندگی. اصفهان: نشر کمال. [۲]
۳. محمدی، ع. (۱۴۰۰). فضای مجازی و سلامت روان. تهران: نشر روان. [۵]
۴. جان بزرگی، م. (۱۳۹۸). روانشناسی معنویت. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. [۶]
۵. مطهری، م. (۱۳۹۴). انسان و ایمان. تهران: صدرا. [۷ و ۸]





