نگار کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه میکرد. پاییز تهران را خیس کرده بود، خیابانها لغزنده، آسمان یکدست...
ادامه مطلبآرش پشت میز نشست و گوشی را از جیبش درآورد. صفحهاش را لمس کرد، قفل باز شد. هجده پیام نخوانده،...
ادامه مطلبنور مهآلود صبح از پنجره کوچک مطب میتابید توی صورتش، سایههای نرمی زیر چشمهایش میانداخت. آرش پنجاه و دو سال...
ادامه مطلبسکوتِ سنگین اتاق، گویی در گوشهای آرش نجوا میکرد: همه چیز تمام شده است. ساعت دیواری قدیمی روبرویش، با هر...
ادامه مطلب