نور مهآلود صبح از پنجره کوچک مطب میتابید توی صورتش، سایههای نرمی زیر چشمهایش میانداخت. آرش پنجاه و دو سال داشت، اما امروز پیرتر به نظر میرسید. چین و چروکهای دور چشمها را با انگشت دنبال کرد، آرام، انگار داشت نقشهای را میخواند که نمیشناخت. خطوطی که هر کدام خاطرهای بودند، شبی بیخوابی، روزی پر از اضطراب، لحظهای که لبخند زده بود اما به چشمهایش نرسیده بود.
ساعت روی دیوار هشت و پانزده را نشان میداد. نیمساعت تا اولین مراجع. از بیرون، نرمنرم، صدای شهری که بیدار میشد میآمد، بوق ماشینی، داد دستفروشی، زندگی که دارد شروع میشود. چشمش افتاد به کمد کوچک بالای دستشویی. درش نیمهباز بود. قوطی سفید قرصهای ضداضطراب توی قفسه، ردیف منظمی چیده شده بودند کنار شامپو و خمیردندان. شش ماه بود هر روز صبح همین جا میایستاد و به آنها نگاه میکرد. گاهی دستش میرفت سمتشان، گاهی برمیداشتشان، وزنشان را توی کف دست حس میکرد، بعد برمیگرداند سر جاشان.
دکتر روانپزشک، شش ماه پیش گفته بود: فقط موقع نیاز، آرش. موقعی که حس میکنی بیاختیار میشی، نمیتونی نفس بکشی، انگار زمین داره از زیر پات در میره. اون موقع استفاده کن.
اما آرش نمیدانست «بیاختیار شدن» چه حسی دارد. نکند این حس خالی ته دل، همین بیاختیاری است؟ نکند این که هر روز صبح باید به خودش بگوید «بلند شو، برو سر کار، زندگی کن» همین باشد؟ نکند این که شبها ساعت سه از خواب میپرد و تا صبح به سقف زل میزند، همین باشد؟ دستش رفت سمت کمد. آرام، انگار که اختیارش دست خودش نبود. انگشتهایش قوطی قرص را لمس کردند، پلاستیک سرد زیر پوست. قوطی را توی کف دست گرفت، سنگینیاش را حس کرد. شش ماه بود هر روز همین کار را میکرد. شش ماه بود هر روز یک قدم به سمتش برمیداشت و بعد برمیگشت.
میتوانست صدای دکتر را توی گوشش بشنود: «فقط موقع نیاز.» اما نیاز چیست؟ کی آدم میفهمد که دیگر نمیتواند؟ کی مرز بین «میتوانم» و «نمیتوانم» را تشخیص میدهد؟
به چشمهای خودش در آیینه نگاه کرد. چشمهایی که باران میگفت «مثل روزای بارونی تیره و غمگینن.» باران… دخترک. چهارده سالش بود، موهایش را کوتاه کرده بود، شبیه مادرش شده بود. سارا هم همین چشمها را داشت، همان نگاه نافذ را. اولهای آشنایی، وقتی به آرش نگاه میکرد، آرش حس میکرد توی چشمهایش غرق میشود. بعدها آن چشمها سرد شدند، دور شدند، تا این که یک روز سارا گفت: «دیگه نمیتونم آرش. با تو زندگی کردن مثل زندگی با یه دیواره.
باران… اسمش را خودش انتخاب کرده بود. روز تولدش، توی بیمارستان، وقتی پرستار نوزاد را آورد گذاشت توی بغل سارا، آرش به آن چشمهای بسته نگاه کرد و گفت: «باران. اسمش باران باشه. زندگی ما رو تازه میکنه.» سارا خسته بود اما لبخند زد، گفت: «باران… قشنگه.
حالا باران میبارید و آرش توی این آیینه داشت غرق میشد. باران خودش توی خانه نبود، توی زندگیاش نبود، توی دلش نبود. سه هفته بود که جواب پیامهایش را نداده بود. آخرین بار جلوی مدرسه دیده بودش، دخترک نگاه سردی به او انداخته بود و گفته بود: «چرا زنگ نمیزنی بابا؟» و بعد رفته بود.
آرش قوطی را توی دستش فشار داد. پلاستیک کمی خم شد. میتوانست درش را باز کند، یکی بردارد، قورت بدهد، شاید کمی آرام شود، شاید بتواند امروز را بدون این حس خالی سر کند. شاید بتواند با مراجعهایش حرف بزند، به حرفهایشان گوش بدهد، کمکشان کند. شاید بتواند.
دستش را پس کشید.
قوطی را نگاه کرد، بعد آرام، با احتیاط، برگرداند سر جاش توی کمد. در را بست. صدای نرم بسته شدن در توی سکوت پیچید.
برگشت، حوله را از روی میله برداشت، صورتش را خشک کرد. آب سرد بود، پوستش را تازه کرد. از حمام که بیرون آمد، دیگر به آیینه نگاه نکرد. نمیخواست آن مرد خسته را دوباره ببیند. نمیخواست به چشمهایی نگاه کند که هر روز پیرتر میشوند.
توی راهروی کوچک مطب، عکسهایی قاب شده بود روی دیوار. بعضیها را مراجعهای قدیمی داده بودند، بعضیها گواهینامههای دورههای تخصصی. آرش از کنارشان گذشت، به هیچ کدام نگاه نکرد. رسید به اتاق مشاوره، در را باز کرد، وارد شد.
اتاق آشنا بود: میز چوبی قدیمی، دو صندلی راحتی روبروی هم، قفسه کتابهای قطور روانشناسی و فلسفه، گلدان کوچکی روی طاقچه که سارا سالها پیش خریده بود و آرش هنوز نگه داشته بود. پردهها نیمهباز بودند، نور ملایم پاییزی از لایشان میتابید.
پشت میز نشست. صندلی چرمی زیر سنگینی بدنش نالهای کرد. دستش را کشید روی میز، روی چوب صاف و صیقل خورده. این میز بیست سال بود همراهش بود. روبروی همین میز هزاران مراجع نشسته بودند و حرف زده بودند، گریه کرده بودند، خندیده بودند. روی همین میز آرش به صدها نفر کمک کرده بود زندگیشان را دوباره بسازند.
اما خودش…
گوشی را از جیبش درآورد، گذاشت روی میز. صفحه قفل را نگاه کرد، بدون این که بازش کند. عکس پسزمینه باران بود، همان عکس سه سال پیش که خندان بود و به بابا چشمک میزد.
آرش به عکس خیره ماند. لبهایش تکان خورد، بیصدا: دخترم…
ساعت را نگاه کرد. هشت و نیم. بیست و پنج دقیقه تا اولین مراجع. پروندهها را از کشو درآورد، گذاشت جلویش. اما چشمهایش روی کاغذها خط نمیرفت. فکرش جای دیگری بود.
زندگی داشت میگذشت، حتی وقتی آرش پشت پنجره ایستاده بود و تماشا میکرد.
دستش را گذاشت روی شیشه سرد. شیشه زیر انگشتانش بخار شد. با انگشت، روی بخار نوشت: باران.
بعد پشیمان شد، با دست کشید و پاکش کرد.
به صندلی برگشت. پروندهها را دوباره باز کرد. چشم دوخت به کاغذها. اما ته دلش، جایی توی تاریکترین گوشه، هنوز صدایی میگفت: امروز رو بدونش هم میتونم؟ واقعاً میتونم؟
و جوابی نبود.
فقط سکوت بود. همان سکوت آشنا که شش ماه بود همراهش شده بود، توی مطب، توی خانه، توی ماشین، توی خواب. سکوتی که از همه فریادها بلندتر بود.
ساعت هشت و پنجاه را نشان داد. ده دقیقه تا مراجع اول. آرش نفس عمیقی کشید، پرونده را جدیتر نگاه کرد. اسم مراجع را خواند: «خانم احمدی، وسواس فکری، جلسه هفتم.
شروع کرد به مرور یادداشتها. اما انگار کلمهها از جلوی چشمش میپریدند، معنیشان را نمیفهمید. فقط میدید که توی همهشان یک چیز مشترک هست: آدمهایی که گیر افتادهاند. توی چرخههای تکراری، توی فکرهای بیپایان، توی ترسهایی که خودشان ساختهاند.
مثل خودش.
پرونده را بست. بلند شد، دوباره رفت کنار پنجره. آسمان ابری بود، سنگین، آماده باریدن. بوی باران میآمد. همان بوی آشنا که همیشه یادش میآورد باران را، دخترک را، زندگی را.
زمزمه کرد، آنقدر آرام که خودش هم به زحمت شنید: «کاش میتونستم برگردم. کاش میتونستم دوباره اون آدم بشم که بودم. کاش میتونستم ببخشمتون… کاش میتونستم خودمو ببخشم.
قطرهای روی شیشه نشست. اول یک قطره، بعد دو تا، بعد باران شروع شد.
آرش دستش را روی شیشه گذاشت، نزدیک قطرات. حسشان نمیکرد از پشت شیشه، اما تماشاشان میکرد که پایین میریختند، با هم یکی میشدند، میرفتند.
قطرهای، درست مقابل چشمهایش، مکث کرد، بعد آرام آرام لغزید پایین. آرش نگاهش کرد تا محو شد.
برگشت پشت میز. پرونده را باز کرد. این بار توانست بخواند.
ساعت نه شد. زنگ مطب به صدا درآمد.
اولین مراجع پشت در بود.



