شنبه, خرداد ۲۳, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

چمدان باز نشده

مهدی توسط مهدی
فروردین ۱, ۱۴۰۵
در رمان در جستجوی معنای زندگی
418 4
0
585
اشتراک گذاری ها
3.2k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

نگار کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه می‌کرد. پاییز تهران را خیس کرده بود، خیابان‌ها لغزنده، آسمان یکدست خاکستری. دستش را گذاشت روی شیشه، سرما را حس کرد. شیشه سرد بود، مثل خیلی چیزهای دیگر.

سه روز بود که به این آپارتمان آمده بود. سه روز و هنوز چمدان وسط اتاق بود، باز نشده. همان چمدان بزرگ مشکی که همراهش بود از تورنتو تا اینجا. هنوز بسته بود، انگار که نگار مطمئن نبود می‌ماند یا نه. انگار که یک پایش هنوز توی هواپیما بود، آماده برای فرار.

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

چمدان را نگاه کرد. بندهایش هنوز بسته بود، برچسب فرودگاه هنوز رویش بود. تاریخ سه روز قبل. انگار همین دیروز بود، انگار یک قرن پیش.

توی فرودگاه، چمدان‌ها را از روی تسمه برداشت، همین چمدان مشکی را. به سمت در خروجی رفت، توی دلش امید داشت کسی منتظرش باشد. دایی‌اش قول داده بود بیاید. دایی محمود، تنها کسی که بعد از این همه سال هنوز باهاش تماس می‌گرفت، هنوز می‌پرسید حالت چطوره.

اما دایی نیامده بود. ده دقیقه منتظر ماند، سی دقیقه، یک ساعت. بعد پیامش آمد: «کار داشتم دخترم، خودت با تاکسی برو. آدرس رو فرستادم.»

نگار پیام را خواند، هیچ حسی نداشت. نه ناراحت شد، نه عصبانی. فقط تایپ کرد: «باشه دایی، نگران نباش.» و بعد سوار تاکسی شد و آمد به این آپارتمان.

تاکسی توی باران راه افتاده بود، شیشه‌ها بخار کرده بود، راننده آهنگ غمگینی می‌گذاشت. نگار به بیرون نگاه می‌کرد، به خیابان‌هایی که یادش نمی‌آمد. بیست سالی می شد رفته بود. همه چیز عوض شده بود، یا شاید او عوض شده بود، شاید هر دو.

رسید اینجا، چمدان را گذاشت وسط اتاق، نشست روی مبل و زل زد به دیوار. همان طور ماند تا شب شد. تا باران شروع شد. تا صبح شد. سه روز همین طور گذشت. بلند می‌شد، می‌رفت کنار پنجره، برمی‌گشت می‌نشست، دوباره بلند می‌شد. چمدان همان جا ماند، بسته، انگار که منتظر بود نگار تصمیم بگیرد بماند یا برگردد.

برگردد کجا؟ به تورنتو؟ به آن آپارتمان کوچک توی محله لاتن، به آن زندگی تکراری، به آن شب‌های بی‌خوابی، به آن حس پوچی که همراهش بود هر جا می‌رفت؟

نه. برای برگشتن هم دیر شده بود. یا شاید هیچ وقت وقتش نبود.

نگار دستش را از روی شیشه برداشت. به چمدان نگاه کرد. باید بازش می‌کرد. باید لباس‌ها را می‌آورد بیرون، توی کمد می‌چید، باید تصمیم می‌گرفت که می‌ماند. لااقل برای مدتی.

اما نمی‌توانست. تا چمدان بسته بود، می‌توانست با خودش بگوید که مسافر است، که موقتی است، که فردا شاید برگردد. تا چمدان بسته بود، مجبور نبود با این واقعیت روبرو شود که جایی به اسم «خانه» ندارد.

نه تورنتو خانه بود، نه تهران. هیچ کجا.

بیست سال قبل، فرودگاه مهرآباد. نگار بیست و دو ساله، چمدان کوچک دستش، بلیط توی جیب. مادر آمده بود بدرقه‌اش، با چشم‌های گریان، دست‌های لرزان. نگار نگاه نکرده بود به مادر. فقط گفته بود «خداحافظ» و رفته بود. از آن روز تا حالا، مادر را ندیده بود. فقط چند تا تماس تلفنی، چند تا عکس، چند تا پیام. بعد کمکم تماس‌ها کم شد، مادر مریض شد، بردندش آسایشگاه، و نگار هنوز برنگشته بود.

بلند شد، رفت سمت چمدان. زانو زد کنارش، دستش را گذاشت روی زیپ. چند ثانیه مکث کرد. بعد زیپ را کشید، صدای باز شدن توی سکوت اتاق پیچید. چمدان باز شد. لباس‌ها توی هم جمع شده بودند، بو می‌دادند، چروک بودند. چند تا کتاب، چند تا دفتر، عکسی قاب شده از مادر که سال‌ها پیش توی کشو گذاشته بود و حالا همراهش آورده بود.

نگار عکس را برداشت. مادر توی عکس جوان بود، چهل و پنج ساله، موهای بلند سیاه، لبخند. همان لبخندی که نگار یادش نمی‌آمد آخرین بار کی دیده بود. شاید همان روز توی فرودگاه، شاید قبل‌تر.

با انگشت روی شیشه عکس کشید، روی صورت مادر. بعد عکس را گذاشت کنار، روی زمین.

بلند شد، رفت دوباره کنار پنجره. باران هنوز می‌بارید، یکنواخت، بی‌وقفه.

فردا باید می‌رفت به دیدن مادر. ده سال بود ندیده بودش. ده سال. شاید مادر او را نمی‌شناخت، شاید یادش رفته بود دختری دارد که رفته کانادا و هیچ وقت برنگشت.

نگار دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود.

 

برچسب ها: در جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیزندگی خوبسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمعرفت شهودیمعنویت اسلامینواندیشی دینی و لذت
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.