جمعه, خرداد ۲۲, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

قسمت دوم رمان: پیام‌های نخوانده

مهدی توسط مهدی
اسفند ۲۲, ۱۴۰۴
در رمان در جستجوی معنای زندگی
418 4
0
585
اشتراک گذاری ها
3.2k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

آرش پشت میز نشست و گوشی را از جیبش درآورد. صفحه‌اش را لمس کرد، قفل باز شد. هجده پیام نخوانده، چهارده تاش تبلیغات بود، دو تاش از بانک، یکی از فرهاد. و یکی از باران.

انگشتش روی نام باران مکث کرد. همان حسی که همیشه موقع خواندن پیام‌هایش داشت، توی دلش چنگ می‌انداخت. مخلوطی از دلتنگی و ترس. دلتنگی برای صدایش، برای خنده‌اش، برای روزهایی که بغلش می‌کرد و می‌گفت «بابا دوستت دارم.» و ترس از این که نکند این بار پیامی باشد که دلش را بلرزاند، چیزی شبیه «دیگه دوستت ندارم» یا «ولم کن».

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

پیام را باز کرد، هر چند که متن را حفظ بود. سه هفته بود هر روز این پیام را می‌خواند، انگار امید داشت که شاید یک بار جور دیگری بخواندش، شاید یک بار معنی دیگری پیدا کند.

بی‌خیال بابا.

فقط همین. سه کلمه. نه سلام، نه خداحافظ، نه «حالت چطوره؟» فقط سه کلمه که توی دلش فرو می‌رفت مثل چاقو. هر بار که می‌خواندشان، همان جا، زیر جناغ سینه، درد می‌گرفت. دردی که نه جسمی بود، نه روحی، چیزی بین این دو، چیزی شبیه وقتی که یک جای زخم قدیمی توی هوای سرد تیر می‌کشد.

به تاریخ پیام نگاه کرد: سه هفته قبل، چهارشنبه، ساعت شش عصر. همان روزی که جلوی مدرسه منتظرش ایستاده بود. باران از در که بیرون آمد، با دوستانش بود، می‌خندید. تا چشمش به آرش افتاد، خنده از صورتش پرید. به دوستانش چیزی گفت و ازشان جدا شد. آمد جلو، ایستاد روبه‌روی پدر. فاصله‌شان دو متر بود، اما انگار یک اقیانوس.

 

سه هفته قبل، جلوی مدرسه دخترانه.

باران کیفش را توی دستش فشار می‌داد، نگاهش را روی زمین دوخته بود. آرش قدمی به سمتش برداشت، دخترک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. همان حرکت کوچک، توی دل آرش شکست.

– چرا زنگ نمی‌زنی بابا؟

– زنگ زدم، جواب ندادی.

– یک بار زنگ زدی. یک بار. اونم نصف شب. من خواب بودم.

آرش چیزی نگفت. راست می‌گفت، یک بار بیشتر زنگ نزده بود. ولی چرا؟ چرا با وجود این که هر روز به ده‌ها نفر کمک می‌کرد تا با خانواده‌هایشان ارتباط بهتری داشته باشند، خودش نمی‌توانست یک تلفن ساده به دخترش بزند؟

باران نگاهش را بلند کرد، توی چشم‌های پدر نگاه کرد. چشم‌هایی که باران همیشه می‌گفت شبیه چشم‌های خودش است.

– مامان می‌گه تو ما رو دوست نداری.

– اینو نگفته. مادرت همچین چیزی نمی‌گه.

– می‌گه. می‌گه تو فقط به فکر خودتی.

خون توی رگ‌های آرش یخ زد. نه به خاطر حرف سارا، به خاطر این که باران داشت حرف مادرش را تکرار می‌کرد، و توی صدایش باور بود.

– باران جان، من…

– بسه دیگه بابا. هربار میای اینجا، می‌خوای حرف بزنی، ولی هیچی نمی‌گی. فقط نگاه می‌کنی. من دیگه خسته شدم.

دخترک برگشت، چند قدم برداشت، بعد ایستاد. برگشت و گفت:

– می‌دونی تولد من کی بود؟ پونزده روز پیش. منتظر بودم زنگ بزنی. زنگ نزدیم. پیام بدی. ندادی. عکس کیکی که بریدمو توی استوری گذاشتم، ندیدی. یا دیدی و بی‌خیال شدی.

آرش خواست چیزی بگوید، اما کلمات توی گلویش گیر کردند. باران منتظر ماند، شاید پدر حرفی بزند که این فاصله را کم کند، حرفی که نشان بدهد دوستش دارد، حرفی که همه این سال‌ها نشنیده بود.

آرش فقط گفت: «ببخشید قشنگم».

دخترک نگاهش کرد، نگاهی که مخلوطی بود از خشم و ناامیدی و دلتنگی. بعد برگشت و رفت. توی جمع دوستانش گم شد.

 

بازگشت به حال: آرش پشت میز، گوشی توی دستش.

همان شب، باران این پیام را فرستاده بود: «بی‌خیال بابا.» و آرش هر روز، صبح و شب، این پیام را می‌خواند. هربار امید داشت که شاید یک بار معنی‌اش عوض شود، شاید یک بار بشود آن را جور دیگری بخواند. «بی‌خیال بابا» یعنی همه چیز خوب است، نگران نباش. یا یعنی من دیگر تو را رها کرده‌ام؟

آرش عکس پروفایل باران را باز کرد. عکس جدیدی نگذاشته بود، همان عکس سه سال پیش بود که توی سفر شمال گرفته بودند. باران توی عکس می‌خندید، پشت‌سرش دریا بود، آفتاب توی موهایش می‌درخشید. آرش یادش آمد آن روز را. باران دویده بود توی آب، لباس‌هایش خیس شده بود، می‌خندید و می‌گفت «بابا بیا توی آب.» و آرش رفته بود، دست دخترک را گرفته بود، موج زده بود به پاهایشان، هر دو خیس شده بودند و خندیده بودند.

کی آن روزها تمام شد؟ کی دخترک از پدر فاصله گرفت؟ کی آرش یادش رفت چطور باید پدر باشد؟

به لیست پیام‌ها برگشت. انگشتش روی صفحه قفل شد، بعد شروع کرد به تایپ کردن: «باران جان، صبح به خیر. چطوری؟» چند ثانیه نگاهش کرد، بعد پاکش کرد. دوباره تایپ کرد: «دخترم، دلم برات تنگ شده.» پاکش کرد. بار دیگر: «ببخشید منو.» پاک کرد.

نمی‌دانست چه باید بگوید. کلمات وقتی به باران می‌رسیدند، همه شان دروغ به نظر می‌رسیدند. حتی خودش هم باورش نمی‌شد.

گوشی را گذاشت روی میز، صفحه رو به پایین. روی صندلی لم داد، چشم‌هایش را بست. پلک‌هایش داغ بودند. می‌خواست گریه کند، اما اشک نداشت. شش ماه بود گریه نکرده بود. شاید بیشتر.

یادش آمد یک بار سارا بهش گفته بود: «تو آدم یخی هستی آرش. همه فکر می‌کنن تو بهترین روانشناسی، چون آرومی، ولی این آرامش نیست، یخ‌زدگیه. تو هیچ حسی رو نشون نمی‌دی. حتی واسه دختر خودت».

حق داشت. سارا همیشه حق داشت.

آرش چشم‌هایش را باز کرد. به قفسه کتاب‌های روبرو نگاه کرد. کتاب‌های روانشناسی کودک، کتاب‌های ارتباط والدین و فرزند، کتاب‌هایی که خودش نوشته بود و در آن ها از اهمیت ابراز عشق گفته بود. گفته بود والدین باید هر روز به فرزندانشان بگویند دوستشان دارند. گفته بود بغل کردن و بوسیدن را فراموش نکنند. گفته بود…

ساعت را نگاه کرد. هشت و نیم. نیم ساعت تا اولین مراجع. باید آماده می‌شد. پرونده خانم احمدی را باز کرد، اما هنوز باران توی ذهنش بود ، هنوز آن نگاه سرد یادش بود، هنوز آن سه کلمه توی دلش فرو می‌رفت.

بی‌خیال بابا!

شاید حق با او بود. شاید باید بی‌خیال می‌شد. بی‌خیال پدری که هیچ وقت نبود، بی‌خیال آدمی که بلد نبود دوست داشتن را، بی‌خیال دیواری که سارا گفته بود.

آرش سرش را توی دست‌هایش گرفت. آرنج‌ها روی میز، پیشانی توی کف دست. همان طور ماند، توی تاریکی پشت پلک‌ها، توی سکوت مطب، توی صدای باران که بیرون می‌بارید و او را یاد دخترک می‌انداخت که اسمش را خودش انتخاب کرده بود.

 

برچسب ها: در جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیزندگی خوبسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمعرفت شهودیمعنویت اسلامینواندیشی دینی و لذت
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.