جمعه, خرداد ۲۲, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان در جستجوی معنای زندگی

مردی با ماسک آرامش

فصل اول رمان

مهدی توسط مهدی
اسفند ۱۱, ۱۴۰۴
در رمان در جستجوی معنای زندگی
418 5
0
585
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

سکوتِ سنگین اتاق، گویی در گوش‌های آرش نجوا می‌کرد: همه چیز تمام شده است. ساعت دیواری قدیمی روبرویش، با هر تیک‌تاکِ کُند و آهسته‌اش، مثل چکشی بر روی سندانِ اعصابش فرود می‌آمد. ثانیه‌ها می‌گذشتند، اما برای آرش، زمان دیگر مفهومی خطی نداشت؛ زمان حلقه‌ای بسته بود که در مرکز آن، چشمانِ سبز و لبخندِ فریبنده‌ی فرخنده می‌درخشید.

آرش پشت میز چوبیِ بلوطی‌اش نشسته بود؛او در آینه‌ی ذهنش، خود را می‌دید: مردی سی و چند ساله با قامتی کشیده، کت و شلوارِ مشکیِ اتوکشیده و موهای مشکی. آن مدل مو، امضای او بود؛ بخشی از شخصیتی که برای دنیای بیرون ساخته بود. اما در این لحظه، در تنهاییِ مطلقِ این دفتر که بوی کاغذهای قدیمی و عطرِ ملایمِ چوب می‌داد، آن مدل مو از هر زمان دیگری به نقابی شبیه بود که سعی داشت بر چهره‌ای درهم نگه دارد.

شاید شما هم دوست داشته باشید

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

 فصل ۴: «اولین برخورد»

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

نورِ زرد و کم‌سوی چراغ مطالعه، سایه‌ی بلندی از او را روی دیوارِ روبرو انداخته بود. سایه‌ای که حرکت نمی‌کرد، مثل مجسمه‌ای سنگی. آرش دستانش را روی میز گذاشت. انگشتانش بلند و باریک بودند، دستانِ یک روانشناس که قرار بود با لمسِ کلمات، روحِ زخمیِ دیگران را التیام دهد. اما حالا، این دستان خودشان می‌لرزیدند. لرزشی خفیف، تقریباً نامحسوس، اما برای خودش چون زلزله‌ای ویرانگر بود.

چشمانش را بست. تصویر فرخنده با همان وضوحِ روز اول، جلوی چشمان بسته‌اش حاضر شد. فرخنده… نامی که با تلفظ آن، قفسه‌ی سینه‌اش فشرده می‌شد. دختری که باهوشی‌اش، او را به چالش کشیده بود و با زیبایی‌اش، او را به اسارت گرفته بود. او نبود. او رفته بود. نه اینکه مرده باشد، نه؛ مرگ پایان می‌آورد، اما رفتنِ فرخنده، آغازی بود برای عذابی ابدی. او با یک چمدان، چند جمله‌ی مبهم و نگاهی که هنوز معنای آن را درنیافته بود، از زندگی آرش خارج شده بود.

آرش از صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده‌های مخملیِ کرم‌رنگ کشیده بودند، اما از لایِ آن‌ها، نورِ سردِ خیابانِ، راهی به داخل پیدا کرده بود. او پرده را کنار زد. شهرِ چراغانی، در پایینِ پاها می‌لرزید. ماشین‌ها مثل حشراتِ ریزِ نورانی، در رگ‌هایِ آسفالتِ شهر در حرکت بودند. هزاران انسان، هزاران داستان، هزاران درد و رنج. آرش تا به حال فکر می‌کرد درکِ عمیقی از رنجِ بشری دارد. او فلسفه‌ی شر را خوانده بود، درس‌های روانشناسیِ وجودی را گذرانده بود و ساعت‌ها به مراجعانش گوش داده بود که چگونه عشق‌هایشان را از دست داده‌اند. اما هیچ‌کدام از این‌ها، او را برای این لحظه آماده نکرده بود. دردِ تئوری، با دردِ عملی فرق دارد. وقتی خارِ عشق در قلبِ خودت فرو رفته باشد، نمی‌توانی با تحلیلِ آن، درد را ساکت کنی.

آرش، تو داری خودت را گم می‌کنی.» صدایی در سرش گفت. صدای منطق، صدایِ بخشِ فیلسوفِ وجودش.

من کی هستم بدون او؟» این سوال را با صدای بلند پرسید، اما صدایش در سکوتِ اتاق پیچید و بی‌پاسخ ماند.

بدون فرخنده، او چه کسی بود؟ یک روانشناسِ موفق؟ یک فیلسوفِ جوان؟ یا فقط یک پوسته‌ی خالی که با رفتنِ محبوبش، فهمیده است که هیچ‌چیزِ حقیقی در درونش نیست؟ فرخنده آینه‌ی او بود. وقتی آینه شکست، تصویرِ خودش هم نابود شد.

او از پنجره برگشت و به سمت قفسه‌ی کتابها رفت. انبوهی از کتاب‌ها؛ از کانت و نیچه تا فروید و یونگ. دانشی انباشته شده در کاغذها. کتابی را برداشت، صفحاتش را ورق زد، اما کلمات معنای خود را از دست داده بودند. حروف، مثل مورچه‌های مرده روی کاغذ می‌دویدند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند توضیح دهند که چرا یک انسان می‌تواند این‌قدر قدرتِ نابود کردنِ دنیای انسانِ دیگر را داشته باشد.

ناگهان، صدای زنگِ تلفنِ سکوتِ اتاق را شکست. صدایی تیز و ناگهانی که باعث شد قلب آرش از جا بپرد. گوشی را برداشت. یک پرونده‌ی جدید. یک دردِ جدید. یک مراجعِ که امیدوار بود آرش بتواند دنیای ویران‌شده‌اش را دوباره بسازد.

او امروز، حتی توانِ شنیدنِ «سلام» را هم نداشت. چگونه می‌توانست به کسی کمک کند که با غم بجنگد، وقتی خودش غرق در اقیانوسی از غم بود؟ اما چیزی در درونش، یک عادتِ قدیمی، یک تعهدِ اجتماعی، یا شاید ترسی از تنهاییِ بیشتر، دستش را به سمت دکمه‌ی سبز برداشت.

بله…» صدایش خشک و گرفته بود.

آقای دکتر یک پرونده فوری داریم. خانمی در وضعیت بحرانیه و نیاز به مداخله فوری شما داره.» صدای منشی پشت خط می‌پیچید.

آرش چشمانش را بست. کلمه‌ی «بحران» در ذهنش طنین‌انداز شد. همه‌چیز بحران بود. زندگی، یک بحرانِ مداوم بود. او با خودش عهد بسته بود که به مردم کمک کند تا از طوفان‌های درونشان عبور کنند، اما حالا خودش در چشمانِ طوفانی گرفتار شده بود که هیچ تلاقی در آن دیده نمی‌شد.

باشه، اطلاعاتش رو برام بفرست.» گفت و تماس را قطع کرد.

گوشی را گذاشت. یقه‌ی پیراهنش را شل کرد. گویی دیوارهای اتاق داشتند به او نزدیک می‌شدند. او نیاز داشت فرار کند. فرار از این فضا، فرار از این افکار، فرار از این شهر. اما به کجا؟ فرخنده در تمامِ شهر نفس می کشید. هر کوچه، هر خیابان، هر کافه، خاطره‌ای بود که مثل پتکی بر سرش فرود می‌آمد.

به سمت میزش برگشت. یک عکسِ قاب گرفته در گوشه‌ی میز بود. عکسی که او و فرخنده را در سفرِ شمال نشان می‌داد. آن روز، باران می‌بارید. فرخنده خیس بود، موهایش به چهره‌اش چسبیده بود، اما می‌خندید. آن خنده، فریبنده‌ترین چیزی بود که آرش دیده بود. او عکس را برداشت. انگشتش روی صورتِ فرخنده کشید. شیشه‌ی سردِ عکس، هیچ حسی نداشت. مثل سردیِ روحِ فرخنده در روزِ آخر.

چرا رفته بود؟ این سوال هزاران بار در ذهنش تکرار شده بود. آیا پای کس دیگری در میان بود؟ آیا از هوشِ او خسته شده بود؟ یا شاید، آرش بیش از حد به او وابسته شده بود و این وابستگی، فرخنده را فراری داده بود؟ آرش خودش را سرزنش می‌کرد. او که همیشه به مراجعانش می‌گفت «استقلالِ عاطفی» کلیدِ یک رابطه‌ی سالم است، خودش اسیرِ وابستگیِ مرگباری شده بود. او فرخنده را مثل «نفس» می‌خواست. و حالا، نفسش را حبس کرده بود.

او روی مبلِ تک‌نفره‌اش نشست و سرش را بین دستانش گرفت. گریه نمی‌کرد. اشک‌هاش مدت‌ها پیش خشکیده بودند. فقط یک حسِ پوچیِ عظیم وجود داشت. او فهمیده بود که تمامِ دانش و فلسفه‌اش، در برابرِ قدرتِ عشق و جدایی، هیچ ارزشی ندارد. او مثل کودکی بود که با تکه‌چوبی در دست، می‌خواست با اقیانوس بجنگد.

در این لحظه، صدای تق‌تقی از درِ اتاق شنیده شد. آرش سرش را بالا آورد. نگهبان ساختمان بود؟ یا شاید… شاید خیال می‌کرد فرخنده برگشته است؟ برای یک لحظه، امیدی کور در دلش جوانه زد. امیدی که بلافاصله با عقلِ خودش خفه شد. فرخنده برنمی‌گشت. او این را می‌دانست.

آقای محیری؟» صدای مردی پیر و لرزان از پشتِ در آمد. «چراغ روشنه، فکر کردم… کسی هست؟

آرش نفس عمیقی کشید. باید خودش را جمع‌وجور می‌کرد. او روانشناس بود. او نباید بترسد، نباید عصبانی باشد. او باید سنگِ صبور باشد. او بلند شد، یقه‌ی پیراهنش را مرتب کرد. با قدم‌هایی که سعی می‌کرد محکم و استوار باشد، به سمت در رفت.

دستگیره را چرخاند. در باز شد. نگهبانِ ساختمان با چهره‌ای نگران و چراغ قوه‌ای در دست، در ایستاده بود. نگاهش به اتاقِ به‌هم‌ریزه و لیوانِ شکسته افتاد. سپس نگاهش به چهره‌ی آرش، که سعی می‌کرد لبخندی مصنوعی بزند.

بله، عمو؟ من هستم. داشتم روی یک پرونده‌ی جدید کار می‌کردم. کمی حواسم پرت شد.

نگهبان با تردید به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت. «خواهش می‌کنم زودتر برید، درِ اصلی رو قفل کنم برم.

چشم، همین الان میام.

آرش در را بست و به اتاق برگشت. کیفش را برداشت. باید می‌رفت. باید به زندگیِ عادی‌اش برمی‌گشت. اما او می‌دانست که دیگر چیزی به نام «عادی» وجود ندارد. او از این به بعد، مردی بود که باید هر روز، با تکه‌های شیشه‌ی شکسته‌ی قلبش راه می‌رفت و به دیگران یاد می‌داد که چطور زندگی کنند.

او به سمت در خم شد و آخرین نگاه را به اتاق انداخت. اتاقی که روزی پناهگاهش بود، حالا به قبرستانِ امیدهایش تبدیل شده بود.

خداحافظ فرخنده.» نجوا کرد. صدایش در تاریکی محو شد.

برچسب ها: در جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیزندگی خوبسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمعرفت شهودیمعنویت اسلامینواندیشی دینی و لذت
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۵: «پیرمرد و خاطرات»

توسط مهدی
خرداد ۱۶, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۴: «اولین برخورد»

توسط مهدی
خرداد ۸, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان در جستجوی معنای زندگی

 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»

توسط مهدی
خرداد ۳, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

فصل ۲: «زنی کنار پنجره»

توسط مهدی
اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۵
رمان در جستجوی معنای زندگی

«صبح‌های بی‌صدا»

توسط مهدی
اردیبهشت ۱۴, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.