بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

شکاف میان آزادی تا خوشبختی

مهدی توسط مهدی
شهریور ۲۴, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
419 4
0
586
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. نور عصر از پنجره‌های بزرگ

کافهٔ دانشکدهٔ علوم انسانی در ساعت‌های بعدازظهر همیشه شلوغ‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. صندلی‌ها کنار هم چیده شده بودند، فنجان‌های نیمه‌خورده روی میزها مانده بود و صدای گفت‌وگوها در هم می‌رفت؛ کسی دربارهٔ پایان‌نامه حرف می‌زد، کسی از استادش شکایت می‌کرد و چند نفر هم سر یک مقالهٔ تازه منتشرشده بحث می‌کردند. نور عصر از پنجره‌های بزرگ می‌آمد و روی میزهای چوبی خط‌های طلایی می‌انداخت.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

ایرج کنار پنجره نشسته بود. فنجان چای جلوی دستش تقریباً سرد شده بود. کت خاکستری‌اش را روی صندلی کناری انداخته بود و عینک مطالعه را روی میز گذاشته بود. موهایش کمی سفید شده بود، اما صورتش هنوز حالت جوانی داشت؛ آن نوع پیری که با آرامش می‌آید، نه با خستگی.

سه دانشجو دور میز نشسته بودند. یکی از آنها، پسر جوانی، لپ‌تاپش را بسته بود و با هیجان حرف می‌زد. امیر از آن دست دانشجویانی بود که هر سؤالی را با اعتمادبه‌نفس جواب می‌داد، حتی اگر جواب را نمی‌دانست. اما این ویژگی او را دوست‌داشتنی می‌کرد، نه آزاردهنده.

«من واقعاً نمی‌فهمم چرا این‌قدر زندگی رو پیچیده می‌کنیم.» امیر دست‌هایش را باز کرد. دختر روبه‌رویش، سارینا، خندید. «تو برای هر چیزی جواب آماده داری.» امیر گفت: «چون بعضی چیزها واقعاً ساده‌ان. آدم اگر آزادی داشته باشه، پول داشته باشه، انتخاب داشته باشه، چرا باید ناراضی باشه؟»

ایرج که تا آن لحظه ساکت بود، فنجانش را برداشت. یک جرعه نوشید. چای سرد شده بود، اما چیزی نگفت. بعد پرسید: «باید؟» امیر مکث کرد. «بله. خب… طبیعیه.» ایرج فنجان را روی میز گذاشت. نگاهش را از امیر نگرفت. «من پرسیدم چرا باید؟» این بار سؤالش سنگین‌تر نشست. مثل سنگی که آرام روی آب می‌افتد و موج‌هایش دیرتر به ساحل می‌رسند.

 

۲. « طبیعت کجای این جمله‌ست؟

امیر لبخند زد، اما این بار لبخندش کمی عصبی بود. «خب استاد، آدم وقتی مجبور نباشه، وقتی بتونه هر کاری دوست داره بکنه، وقتی مشکل مالی نداشته باشه… طبیعتاً خوشحال‌تره.» ایرج گفت: «طبیعتاً؟» امیر: «بله.» ایرج چند ثانیه مکث کرد. انگار که می‌خواست چیزی بگوید، اما بعد نظرشان عوض شد. فقط گفت: «طبیعت کجای این جمله‌ست؟» دو دانشجوی دیگر خندیدند. امیر هم خندید، اما این بار بیشتر برای اینکه چیزی بگوید. «خب، منظورم اینه که منطقیه.»

ایرج سرش را کمی به سمت او خم کرد. «منطقیه که آدم آزادی داشته باشه. این درست. اما از آزادی تا خوشبختی یک فاصله‌ای هست.» امیر گفت: «چه فاصله‌ای؟» ایرج جواب نداد. چای سردشده را هم نزد. چند ثانیه به ته فنجان نگاه کرد، بعد گفت: «همین فاصله جالبه.» این بار امیر چیزی نگفت. انگار که برای اولین بار داشت به چیزی فکر می‌کرد که جواب آماده‌ای برایش نداشت. چند ثانیه سکوت روی میز نشست.

 

۳. اگر کسی بتونه انتخاب کنه

سارینا، که تا آن لحظه ساکت بود، وارد بحث شد. موهای بلندش را پشت گوشش انداخت و گفت: «ولی استاد، اگر کسی بتونه انتخاب کنه، حداقل خودش مسئول زندگی خودشه. این که بهتره.» ایرج نگاهش کرد. «بهتر برای چی؟» سارینا کمی جا خورد. «برای زندگی.» ایرج لبخند کوتاهی زد. «این جواب سؤال نیست.» سارینا: «پس برای خوشبختی.» ایرج: «باز برگشتیم سر همان چیزی که می‌خواستیم ثابت کنیم.»

سارینا گفت: «یعنی چی؟» ایرج: «می‌گیم انتخاب داشتن خوبه، بعد فرض می‌کنیم چون خوبه، نتیجه‌اش هم باید خوب باشه.» امیر دوباره وارد شد: «ولی معمولاً همین‌طوره.» ایرج نگاهش کرد: «معمولاً؟» امیر: «خب… بیشتر وقت‌ها.» ایرج: «پس اگر نبود چی؟» امیر شانه بالا انداخت. «اون آدم مشکل داره.» ایرج برای اولین بار خندید، اما نه از سر تمسخر. بیشتر شبیه کسی که منتظر همین جواب بوده و حالا می‌داند بحث به کجا می‌رود. «شاید.» و بعد چیزی اضافه نکرد. امیر چند ثانیه به او نگاه کرد، انگار که منتظر ادامهٔ جمله باشد. اما ایرج فقط فنجان چای سردش را برداشت و یک جرعه دیگر نوشید.

 

۴. ولی کافی نیست

صدای دستگاه قهوه‌ساز از پشت پیشخوان بلند شد و بخار سفیدی برای لحظه‌ای در هوا پیچید. چند لحظه همه ساکت شدند. دانشجوی دیگری که از میز کناری بحث را گوش می‌داد، صندلی‌اش را جلو کشید و کنار آنها نشست. پسری با عینک‌های بزرگ و دفترچه‌ای که همیشه همراهش بود. گفت: «استاد، پس شما می‌گید داشتن امکانات هیچ تأثیری روی خوشبختی نداره؟» ایرج گفت: «نه.» دانشجو: «پس چی می‌گید؟» ایرج: «می‌گم تأثیر داره.» دانشجو: «خب؟» ایرج: «ولی کافی نیست.» امیر جلو آمد: «کافی نیست برای چی؟»

ایرج نگاهش کرد. این بار مکثش کمی طولانی‌تر شد. انگار که جواب را می‌دانست، اما نمی‌خواست زود بگوید. بعد گفت: «برای اینکه آدم صبح از خواب بیدار بشه و بدونه چرا باید از زندگی خودش راضی باشه.» چند ثانیه سکوت افتاد. سارینا گفت: «ولی همه که قرار نیست فلسفهٔ زندگی داشته باشن.» ایرج لبخند زد: «دقیقاً.» سارینا کمی گیج شد: «یعنی چی دقیقاً؟» ایرج: «همین که تو گفتی. همه قرار نیست فلسفهٔ زندگی داشته باشن. اما همه قراره زندگی کنند. این دقیقاً همان جایی است که مسئله شروع می‌شود.» این بار چیزی در لحنش بود که نمی‌شد نادیده گرفت. یک تأکید ساده روی چیزی که خودش سال‌ها بود با آن دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

 

۵. فقط باید زندگی کنه

امیر دوباره جلو آمد. «استاد، با احترام، شاید آدم لازم نیست بدونه چرا. شاید فقط باید زندگی کنه.» ایرج گفت: «این حرف رو دوست دارم.» امیر لبخند زد: «پس بالاخره با من موافقید.» ایرج: «نه.» خندهٔ کوتاهی دور میز پیچید. ایرج ادامه داد: «دارم می‌گم حرفت مهمه.» امیر: «چه فرقی داره؟» ایرج: «فرقش اینه که تو می‌گی زندگی کردن خودش جواب سؤاله. من می‌پرسم اگر کسی سال‌ها زندگی کرد و یک روز فهمید نمی‌دونه برای چی، اون وقت چی؟» امیر چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: «خب، از اول نباید این‌قدر فکر می‌کرد.» یکی از دانشجویان خندید. ایرج هم خندید. «این هم یک راه‌حل خوبه.»

اما این بار، در خنده‌اش چیز دیگری بود. مثل کسی که می‌داند بعضی راه‌حل‌ها فقط برای کسانی کار می‌کند که مسئله را جدی نگرفته‌اند. و ایرج، به دلایلی که هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست، مسئله را جدی گرفته بود. به پنجره نگاه کرد. چند پرنده از لای شاخه‌های درخت عبور کردند. چشم‌هایش برای لحظه‌ای جای دیگری بود. بعد برگشت و گفت: «شاید بعضی سؤال‌ها را نباید جواب داد.»

 

۶. تمام عمرش دنبال موفقیت بود

بحث آرام‌آرام به موضوعات دیگری کشیده شد. یکی از دانشجویان از ارسطو حرف زد، دیگری از آزادی در فلسفهٔ اگزیستانسیالیستی. یکی دیگر مثال مردی را زد که تمام عمرش دنبال موفقیت بوده و بعد از بازنشستگی نمی‌دانسته با خودش چه کند. هر کسی از ظن خودش وارد شد و بحث پرش و زنده بود.

ایرج گوش می‌داد. گاهی سؤال می‌پرسید، گاهی مخالفت می‌کرد، اما هیچ‌وقت تلاش نمی‌کرد آخرین کلمه را مال خودش کند. گاهی در میان بحث، نگاهش به جایی خیره می‌شد که به بحث ربطی نداشت. یک لحظه حواس‌پرتی کوتاه. و بعد برمی‌گشت.

در میان بحث، سارینا گفت: «شاید مسئله اینه که ما از آدم‌ها انتظار داریم خوشحال باشن. یعنی اگر کسی شرایط خوبی داره و ناراحته، همه سریع می‌پرسن: خب دیگه چی می‌خوای؟» ایرج نگاهش کرد. این بار چیزی نگفت. سارینا ادامه داد: «انگار ناراضی بودن، وقتی دلیل واضحی نداری، خودش یه جور خطاست.» ایرج آهسته گفت: «این جمله رو یادداشت کن.» سارینا خندید: «برای چی؟» ایرج: «برای اینکه بعداً یادت نره.» در نگاهش چیزی بود که نمی‌شد توضیحش داد. شاید یک تأیید بود، شاید یک هشدار. اما این بار، قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، ایرج فنجان را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.

 

۷. کلیدی که نمی‌دانست برای کدام در است

دانشجویان با تعجب به او نگاه کردند. امیر گفت: «استاد، رفتین؟» ایرج لبخندی زد که کامل نبود. «چیزی یادم آمد.» کیفش را برداشت. قبل از اینکه از میز دور شود، برگشت و گفت: «بحث خوبی بود. ادامه بدید.» و راه افتاد.

در راهرو، یکی از دانشجویان از پشت سر صدایش زد: «استاد!» ایرج برگشت: «بله؟» دانشجو گفت: «اگه آزادی و انتخاب کافی نیست، پس چی کافیه؟» ایرج چند لحظه به او نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد: «اگه جوابش رو می‌دونستم، این‌قدر سؤال نمی‌پرسیدم.» دانشجو خندید و رفت.

ایرج اما نرفت. چند ثانیه همان‌جا ماند. دستش را داخل جیب کت برد. انگشتانش به چیزی خوردند. یک کلید. آن را بیرون نیاورد. فقط چند لحظه همان‌جا ایستاد، وسط راهروی خلوت، با کلیدی در جیبش که نمی‌دانست برای کدام در است. شاید برای خانه، شاید برای چیز دیگری. بعد به راهش ادامه داد. اما در چهره‌اش چیزی بود که نمی‌شد انکار کرد: او دربارهٔ «زندگی خوب» سؤال‌های زیادی داشت. و هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست چرا این سؤال برای او، فقط یک بحث دانشگاهی نبود.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.