۱. دو پدر، دو تجربه
کلاس تمام شده بود. دانشجوها یکییکی از سالن بیرون میرفتند. ایرج کنار تخته ایستاده بود و وسایلش را جمع میکرد. فرهاد در راهرو تکیه داده به دیوار، گوشی در دست.
چند دقیقه بعد، کاظم از پلهها بالا آمد. همکار قدیمیاش، مردی با موهای خاکستری و کیف چرمی کهنهای که همیشه دستش بود. کاظم او را دید و لبخند زد: «هنوز اینجایی؟» فرهاد گوشی را در جیب گذاشت: «آره، یه کاری داشتم.» چند ثانیه سکوت. بعد فرهاد خودش بحث را باز کرد: «راستی، باران یه سفر رفته بود. با بچههای کلاس زبان. شمال.» کاظم گفت: «بالاخره گذاشتی بره؟» فرهاد مکث کرد: «آره.» کاظم گفت: «خب؟» فرهاد لبخند زد: «خیلی خوش گذشت بهش. از وقتی برگشته، بهتره. کمتر بحث میکنیم. بیشتر میخنده.»
فرهاد واقعاً خوشحال بود. این را میشد از لحنش فهمید. از اینکه چطور از خندههای باران حرف میزد. از اینکه چطور عکسهایی که باران فرستاده بود را با ذوق نشان میداد. کاظم نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد گفت: «پس دیگه باید کمکم عادت کنی.» فرهاد ابرو بالا انداخت: «به چی؟» کاظم گفت: «به اینکه خودش تصمیم بگیره.» فرهاد خیلی سریع جواب داد: «خودش که همیشه تصمیم میگیره.»
کاظم نگاهش کرد. لبخند زد. «آره… ولی تو هم همیشه یه نظری داری.» فرهاد خندید: «خب پدرشم.» کاظم ساکت شد. چند ثانیه به زمین نگاه کرد. بعد گفت: «یادته پسرم دانشگاه قبول شد؟» فرهاد گفت: «آره. تهران.» کاظم گفت: «سه ماه اول هر روز بهش زنگ میزدم. ببینم کلاساش چطوره. ناهار چی خورده. خوابگاه خوبه یا نه. هر روز.» فرهاد گفت: «خب طبیعی بود.» کاظم گفت: «آره. ولی یه روز بهم گفت: بابا، من میدونم دوستم داری. لازم نیست هر روز مطمئن بشی.» مکث کرد. «اون روز خیلی چیزها فهمیدم.» فرهاد چیزی نگفت. کاظم کیفش را برداشت: «باید برم. شب به خیر.» فرهاد گفت: «شب به خیر.»
کاظم رفت. فرهاد همانجا ماند.
۲. پنج بار چک کردن
فرهاد به سمت پنجرهٔ راهرو رفت. به حیاط نگاه کرد. چند دانشجو زیر درختها نشسته بودند. یکی از آنها داشت با دستهایش چیزی را توضیح میداد. فرهاد به آنها نگاه کرد. بعد یاد حرف کاظم افتاد. «لازم نیست هر روز مطمئن بشی.» درست بود. میدانست درست است. ولی چیزی در درونش مقاومت میکرد.
کاظم یک بار دیگر از راهرو رد شد. این بار با کیفش. فرهاد صدایش زد: «کاظم.» ایستاد. «هوم؟» فرهاد گفت: «اون روز که میخواست بره، من سه بار برنامهش رو چک کردم.» کاظم خندید: «میدونم.» مکث کرد. «ولی شاید بعضی وقتا آدم لازم نیست مطمئن بشه.» فرهاد نگاهش کرد: «یعنی چی؟» کاظم شانه بالا انداخت: «هیچی.» بعد راه افتاد: «باید برم. شب به خیر.» فرهاد گفت: «شب به خیر.» کاظم رفت. فرهاد همانجا ماند.
«شاید بعضی وقتا آدم لازم نیست مطمئن بشه.» این جمله در ذهنش چرخید. نمیدانست چرا. شاید چون درست بود. شاید چون نمیخواست درست باشد.
۳. پیامی که نوشت و پاک کرد
فرهاد از دانشگاه بیرون آمد. هوا سرد بود. باد برگها را روی پیادهرو میبرد. به سمت ماشین رفت. سوار شد. موتور را روشن کرد. چند ثانیه همانجا نشست. بعد گوشیاش را برداشت. پیامی از باران آمده بود: «بابا، فردا دیر میام. با بچهها قرار داریم.»
فرهاد به پیام نگاه کرد. انگشتش روی صفحه مکث کرد. شروع کرد به نوشتن: «کجا میرید؟» چند ثانیه به آن نگاه کرد. پاک کرد. دوباره نوشت: «کی برمیگردی؟» باز نگاه کرد. باز پاک کرد. بعد فقط نوشت: «باشه.» گوشی را روی صندلی کنارش گذاشت. موتور را روشن کرد. راه افتاد.
چند دقیقه بعد، پشت چراغ قرمز، دوباره گوشی را برداشت. صفحه را روشن کرد. باران آنلاین نبود. پیام «باشه» را دیده بود. فرهاد به آن نگاه کرد. چند ثانیه. بعد گوشی را خاموش کرد. گذاشت روی صندلی. چراغ سبز شد. راه افتاد.
۴. عکسی از هشتسالگی
شب، فرهاد در خانه بود. باران بیرون بود، با دوستش. خانه ساکت بود. فرهاد روی مبل نشسته بود. لپتاپ روی میز. کتابی باز، اما نخوانده. به دیوار نگاه میکرد. به عکسهایی که روی قفسه بود.
یکی از عکسها باران را در سن پایینتر نشان میداد. شاید هشت سالگی. کنار خودش. هر دو میخندیدند. فرهاد بلند شد. عکس را برداشت. چند ثانیه نگاه کرد. باران در عکس دستش را گرفته بود. یادش آمد آن روز باران حتی برای انتخاب بستنی هم از او میپرسید: «بابا، کدومو بردارم؟» و فرهاد جواب داشت. همیشه جواب داشت.
حالا باران چهارده ساله بود. دیگر برای خیلی چیزها نمیپرسید. خودش تصمیم میگرفت. خودش میرفت. خودش برمیگشت. و عجیب این بود که این موضوع هم خوشحالش میکرد، هم ناراحتش. فرهاد عکس را سر جایش گذاشت. چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد به آشپزخانه رفت.
۵. ترسی که اسم نداشت
کتری را روشن کرد. صدای آب در سکوت خانه پیچید. به پنجره نگاه کرد. بیرون تاریک بود. چراغهای خیابان روشن. چند ماشین از خیابان میگذشتند. فرهاد به آنها نگاه کرد. بعد، بیاختیار، به خودش فکر کرد.
اگر باران دیگر به او نیاز نداشته باشد، او چه کسی است؟ سالها بود که پدر بودن، بخش بزرگی از هویت او بود. هر روز صبح بیدار میشد و میدانست چه کار کند. مراقبت از باران. غذا، مدرسه، درس، سلامت. حالا باران بزرگ شده بود. کمکم خودش کارهایش را انجام میداد. کمکم خودش تصمیم میگرفت. کمکم از او فاصله میگرفت. نه به این معنی که دوستش نداشت. نه به این معنی که دور میشد. فقط به این معنی که بزرگ میشد. و فرهاد نمیدانست چطور با این بزرگ شدن کنار بیاید.
کتری به جوش آمد. فرهاد چای ریخت. فنجان را برداشت. کنار پنجره نشست. به بیرون نگاه کرد. فکر کرد شاید باران دیگر آن دختر چند سال پیش نباشد. فکر کرد شاید این خوب باشد. بعد، بیاختیار، گوشی را نگاه کرد. لبخند کوتاهی زد. زیر لب گفت: «چه کار میکنی تو…»
گوشی را برداشت. نوشت: «خوش بگذره.» چند ثانیه به پیام نگاه کرد. بعد فرستاد.
۶. شبی که بدون تحلیل خوابید
فرهاد گوشی را روی میز گذاشت. چند لحظه بعد دوباره برداشت. صفحه را روشن کرد. هیچ پیامی نبود. گوشی را برگرداند روی میز. این بار برنداشت. از آشپزخانه صدای کتری میآمد. بلند شد. کتری را خاموش کرد. فنجان چایش را برداشت. سرد شده بود. به سینک رفت. فنجان را شست. گذاشت سر جایش. به اتاق برگشت. لپتاپ را بست. چراغ را خاموش کرد.
در تاریکی، روی تخت دراز کشید. به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. فرهاد چشمهایش را بست. فکر کرد شاید فردا باید با باران حرف بزند. شاید باید بگوید که میداند بزرگ شده. شاید باید بگوید که میداند دیگر نمیتواند همهچیز را کنترل کند. شاید باید بگوید که میترسد. اما نمیدانست چطور. نمیدانست از کجا شروع کند. شاید فردا. شاید هیچوقت.
گوشی روی میز روشن شد. یک پیام. باران: «مرسی بابا. شب بخیر.» فرهاد به پیام نگاه کرد. چند ثانیه. بعد نوشت: «شب بخیر عزیزم.» فرستاد. گوشی را گذاشت. چشمهایش را بست. و برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اینکه چیزی را تحلیل کند، خوابش برد.





