بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
یکشنبه, آبان ۳, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

مهدی توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
419 4
0
586
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. تماسی که منتظرش نبود

عصر بود. فرهاد در دفترش نشسته بود، چند پرونده روی میز، لپ‌تاپ باز. بیرون پنجره، آسمان خاکستری بود و باد برگ‌ها را روی پیاده‌رو می‌برد. گوشی‌اش زنگ خورد. اسم سارا روی صفحه افتاد. چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد جواب داد.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

«سلام.»

«سلام. باران بهت گفت؟»

فرهاد مکث کرد. «چی رو؟»

سارا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «برنامهٔ آخر هفته.»

فرهاد به لپ‌تاپ نگاه کرد. صفحه قفل شده بود. «آره، گفت. هنوز جواب ندادم.»

سارا گفت: «من گفتم بره.»

فرهاد چند ثانیه سکوت کرد. دستش روی میز بود، انگشتش را روی لبهٔ چوبی کشید. «تو گفتی؟»

سارا گفت: «آره.»

فرهاد به پشتی صندلی تکیه داد. «سارا، قرار نبود این چیزها رو با هم هماهنگ کنیم؟»

سارا گفت: «چیزها؟»

فرهاد گفت: «تصمیم‌هایی که مربوط به بارانه.»

سارا نفس عمیقی کشید. صدایش آرام بود، اما محکم. «من که نگفتم بره هر کاری دلش خواست بکنه. برنامه‌ش رو دیدم، باهاش حرف زدم، مشکلی ندیدم.»

فرهاد گفت: «ولی تو همیشه فکر می‌کنی چون باهاش حرف زدی، دیگه مسئله حل شده.»

سارا مکث کرد. چند ثانیه. بعد گفت: «و تو همیشه فکر می‌کنی چون بیشتر درباره‌ش حرف می‌زنی، حتماً بیشتر می‌فهمی.»

فرهاد چیزی نگفت.

 

۲. مسئله واقعاً چیست؟

فرهاد لپ‌تاپ را بست. پرونده‌ها را کنار زد. به دیوار نگاه کرد. بعد گفت: «من نگفتم نره. فقط می‌خوام بدونم چرا تو قبل از من جواب دادی.»

سارا گفت: «چون باران از من پرسید.»

فرهاد گفت: «چرا از من نپرسید؟»

سارا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «شاید چون می‌دونست تو می‌خوای اول درباره‌ش حرف بزنی.»

فرهاد گفت: «خب باید حرف بزنیم. این بده؟»

سارا گفت: «نه. ولی فرهاد، تو همیشه اول حرف می‌زنی. بعد تصمیم می‌گیری. گاهی باران نمی‌خواد حرف بزنه. می‌خواد بره.»

فرهاد گفت: «من نمی‌خوام مانعش بشم. فقط می‌خوام مطمئن بشم.»

سارا گفت: «مطمئن بشی از چی؟»

فرهاد گفت: «از اینکه اتفاقی نیفته.»

سارا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «فرهاد، هیچ‌وقت نمی‌تونی مطمئن باشی. هیچ‌وقت. حتی اگه هزار بار توضیح بدی.»

فرهاد چیزی نگفت. سارا ادامه داد: «منم نگران بودم. ولی برنامه‌ش رو دیدم. مسئولش رو می‌شناسم. هتلش مشخصه. گفتم بره.»

فرهاد گفت: «خب من هم می‌خواستم همین کار رو بکنم. فقط می‌خواستم اول باهات هماهنگ کنم.»

سارا گفت: «فرهاد، تو نمی‌خواستی هماهنگ کنی. تو می‌خواستی من هم بگم نه.»

فرهاد ساکت شد. چند ثانیه. بعد گفت: «این‌طوری نیست.»

سارا گفت: «این‌طوری هست.»

 

۳. الگوی قدیمی

فرهاد بلند شد. به سمت پنجره رفت. به بیرون نگاه کرد. چند ماشین از خیابان می‌گذشتند. چراغ‌ها روشن شده بود. دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود. بعد گفت: «سارا، من فقط می‌خوام بگم زمانش مناسب نیست. باران کنکور داره. این آخر هفته می‌تونه درس بخونه. اگه بره، عقب می‌افته. بعدش استرس می‌گیره. بعدش…»

سارا حرفش را قطع کرد: «فرهاد.»

«چی؟»

«داری دوباره شروع می‌کنی.»

«چی رو؟»

«توضیح دادن.»

فرهاد برگشت سمت میز. گوشی را در دست گرفت. «خب باید توضیح بدم. نمی‌شه همین‌طوری گفت باشه برو.»

سارا گفت: «چرا نمی‌شه؟»

فرهاد گفت: «چون پدرشم.»

سارا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «دقیقاً.»

فرهاد گفت: «دقیقاً چی؟»

سارا گفت: «دقیقاً همین.»

سکوت. فرهاد منتظر ماند. سارا چیزی نگفت. بعد از چند ثانیه، آرام گفت: «مشکل تو اینه که فکر می‌کنی اگه درست توضیح بدی، همه‌چیز درست می‌شه.»

فرهاد چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «این که بد نیست.»

سارا گفت: «نه. بد نیست. ولی کافی نیست.»

فرهاد چیزی نگفت. سارا ادامه داد: «تو همیشه یه توضیح داری. برای همه‌چیز. چرا یه چیزی خوبه. چرا یه چیزی بد. چرا باید صبر کنیم. چرا نباید بریم. ولی بعضی وقتا آدم فقط باید بذاره طرف خودش تصمیم بگیره. حتی اگه اشتباه باشه.»

فرهاد گفت: «اگه اشتباه باشه، من باید جواب بدم.»

سارا گفت: «چرا تو؟»

فرهاد مکث کرد. «چون پدرشم.»

سارا چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «فرهاد، پدر بودن یعنی همیشه جواب داشتن نیست. بعضی وقتا پدر بودن یعنی کنار بودن. حتی وقتی جواب نداری.»

فرهاد به زمین نگاه کرد. سارا چیزی اضافه نکرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «فکر کنم باران خودش بتونه تصمیم بگیره. من بهش گفتم می‌تونه بره. تو هم اگه موافقی، بذار بره.»

فرهاد چند ثانیه به فکر فرو رفت. بعد گفت: «باشه. بذار فکر کنم.»

سارا گفت: «باشه. شب بخیر.»

فرهاد گفت: «شب بخیر.»

تماس قطع شد.

 

۴. ضربه‌ای که می‌ماند

فرهاد گوشی را روی میز گذاشت. چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد به صندلی تکیه داد. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. نفس عمیقی کشید. زیر لب گفت: «همیشه فکر می‌کنه خودش همه‌چی رو می‌فهمه…»

چند دقیقه همان‌جا ماند. پرونده‌ها را نگاه کرد. نخوانده. لپ‌تاپ را باز کرد. بست. بلند شد. به سمت پنجره رفت. به بیرون نگاه کرد. شهر تاریک بود. چراغ‌ها روشن. چند عابر از پیاده‌رو می‌گذشتند. فرهاد به آنها نگاه کرد. بعد به خودش فکر کرد.

«مشکل تو اینه که فکر می‌کنی اگه درست توضیح بدی، همه‌چیز درست می‌شه.» درست بود. می‌دانست درست است. ولی چیزی در درونش مقاومت می‌کرد. شاید چون سال‌ها بود این‌طور زندگی کرده بود. هر مشکلی، یک توضیح. هر بحرانی، یک تحلیل. هر ترسی، یک راه‌حل. و حالا، سارا می‌گفت این کافی نیست. شاید هیچ‌وقت کافی نبوده.

گوشی‌اش روشن شد. پیام باران: «بابا، بالاخره می‌تونم برم؟»

فرهاد به پیام نگاه کرد. انگشتش را روی صفحه گذاشت. شروع کرد به نوشتن: «ببین، مسئله اینه که…» چند کلمه نوشت. به آنها نگاه کرد. پاک کرد. دوباره نوشت: «اینکه زمانش مناسب نیست، چون کنکور داری و…» باز نگاه کرد. باز پاک کرد. دوباره نوشت: «فقط می‌خوام مطمئن بشم که…» پاک کرد.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان پرسه باران

وقتی تازه‌بودن تمام می‌شود

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.