بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

جامعه‌شناس خودش

مهدی توسط مهدی
مرداد ۲۱, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
418 5
0
585
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. اما حوصلهٔ ماندن

تاکسی در ترافیک بعدازظهر گیر کرده بود. نگار به پنجره نگاه می‌کرد و شهر را می‌دید که از کنارش می‌گذشت، اما چیزی ثبت نمی‌شد. ذهنش جای دیگری بود. آخرین بار کی مادر را دیده بود؟ هفتهٔ پیش؟ شاید ده روز پیش. درست یادش نبود. یک شنبه بود، ظهر، یک ساعت کوتاه. مادر بیشتر خواب بود تا بیدار. نگار یک لیوان آب به دستش داده بود و رفته بود. نه که عجله داشته باشد، اما حوصلهٔ ماندن نداشته. یا شاید حوصلهٔ دیدنِ ندیدن‌های مادر را نداشته.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

حالا، در صندلی عقب تاکسی، همان فکر می‌چرخید: اگر آن روز یک ساعت بیشتر مانده بود چه؟ اگر دستش را گرفته بود چه؟ اگر حرفی زده بود که مادر هنوز می‌توانست بفهمد چه؟ مهم نبود. نمی‌توانست تغییرش دهد.

ناگهان یک تصویر از ته ذهنش بالا آمد: آشپزخانهٔ قدیمی، نور صبح که از پنجره می‌آمد، بوی قهوه. مادر پشت اجاق ایستاده بود، قهوه‌ای درست می‌کرد که نگار هنوز طعمش را به خاطر داشت. مادر آن روز گفته بود: «تلخش نکن. زندگی خودش به اندازهٔ کافی تلخه.» نگار آن موقع خندیده بود. حالا لبخند کوتاهی روی لبش نشست. کسی که این جمله را گفته بود، حالا دیگر نمی‌توانست جمله‌ای بسازد. نمی‌توانست به یاد بیاورد که خودش این جمله را گفته. اما جمله مانده بود. در ذهن نگار، مثل یک عکس کهنه.

 

۲. صدای یک گریه

بیمارستان. ساختمانی سفید و بلند که بوی ضدعفونی از راهروهایش بلند می‌شد. نگار از در اصلی وارد شد و چند ثانیه در لابی ایستاد. مردم رفت‌وآمد می‌کردند؛ یک پیرمرد با عصا، یک زن جوان که بچه‌ای را بغل کرده بود، چند پرستار با لباس‌های آبی. همه جا صدا بود: صدای گام‌ها، صدای اعلامیه‌های بلندگو، صدای یک گریه از دور.

نگار کیفش را جابه‌جا کرد. گوشی را از جیب درآورد و دوباره گذاشت. موهایش را با دست مرتب کرد، انگار که قرار است برای یک عکس قدیمی ژست بگیرد. این حرکت عجیب بود، چون کسی نبود که او را ببیند. اما او برای مادرش می‌خواست خوب به نظر برسد. شاید مادر نمی‌فهمید، شاید حتی نمی‌دید، اما عادت قدیمی بود. همیشه قبل از ورود به اتاق مادر، یک نفس عمیق می‌کشید و خودش را آماده می‌کرد. انگار که هنوز مهم بود که مادر او را چطور ببیند.

 

۳. فقط یک نگاه خالی

اتاق کوچک بود. یک تخت، یک پنجره، یک صندلی کنار تخت. مادر روی تخت دراز کشیده بود، پتو تا زیر چانه‌اش کشیده شده بود. چشم‌هایش باز بود، اما به جایی خیره بود که نگار نمی‌توانست ببیند. شاید به پنجره، شاید به نقطه‌ای در گذشته.

نگار آهسته نزدیک شد. صندلی را کشید و کنار تخت نشست. چند ثانیه به مادر نگاه کرد بدون اینکه حرفی بزند. مادر کم‌کم سرش را چرخاند. چشم‌هایش روی صورت نگار نشست، اما هیچ نشانه‌ای از شناخت در آنها نبود. فقط یک نگاه خالی، مثل کسی که به یک تصویر آشنا اما بی‌نام نگاه می‌کند.

بعد مادر گفت: «شما… دختر کی هستید؟»

صدا ضعیف بود، اما جمله کامل بود. نگار لبخند زد، لبخندی که از ته دل نبود، اما واقعی بود. «سلام مامان.»

مادر دوباره نگاهش کرد. یک چند ثانیه تأمل. بعد: «اسم‌تون چی بود؟»

نگار دستش را روی دست مادر گذاشت. «نگار.»

مادر چشم‌هایش را ریز کرد، انگار که اسم را در جایی از حافظه جستجو کند. بعد آرام گفت: «اسم قشنگیه.» و به پنجره برگشت.

نگار نفسش را حبس کرد. مادر اسمش را نمی‌شناخت، اما اسمش را دوست داشت. یک تکه از او هنوز آنجا بود، جایی زیر آن نگاه خالی. یک تکه که می‌توانست زیبایی را تشخیص بدهد، حتی اگر صاحبش را نمی‌شناخت.

 

۴. گفت‌وگویی که گفت‌وگو نیست

نگار کنار تخت ماند. دست مادر را رها نکرد. شروع کرد به حرف زدن. از امروز، از دانشگاه، از دانشجویی که سؤال پرسیده بود، از مهمانی دیشب که به مادرش گفته بود نیاید چون خسته بود. حرف‌ها خودشان می‌آمدند، بدون فکر، بدون برنامه. فقط پر کردن سکوت.

مادر گاهی جواب می‌داد. جواب‌هایی که ربطی به حرف‌های نگار نداشت. مثلاً وقتی نگار گفت: «امروز کلاس داشتم، دانشجوها خیلی خوب بودن،» مادر گفت: «امروز مدرسه نرفتی؟» نگار برای یک لحظه جا خورد، بعد لبخند زد: «نه مامان، امروز دانشگاه بودم.» مادر: «پس دیر می‌رسی.» نگار: «آره.» و این «آره» را با لبخندی گفت که ته‌اش درد داشت. داشت با مادرش حرف می‌زد، اما انگار با یک مسافر قدیمی که دیگر زبان مشترکشان را فراموش کرده بود. اما باز هم حرف می‌زد. چون حرف نزدن یعنی پذیرفتن که واقعاً رفته.

 

۵. شال سفید با طرح‌های آبی

چشم نگار به گوشه‌ی اتاق افتاد. روی کمد، یک شال قدیمی افتاده بود. شال سفید با طرح‌های آبی که مادر همیشه جمعه‌ها می‌پوشید. نگار آن شال را از بچگی به یاد داشت. یادش آمد که مادر هر جمعه صبح، قبل از اینکه همه بیدار شوند، شال را می‌انداخت روی شانه‌هایش و می‌رفت توی آشپزخانه. آن روزها، نگار متنفر بود از جمعه‌ها. مادر اصرار داشت همه سر یک سفره صبحانه بخورند.

نگار می‌خواست بخوابد، می‌خواست با دوستانش بیرون برود، می‌خواست هر کاری غیر از این کند. مادر می‌گفت: «یه روز می‌رسه که برای همین صبحونه‌ها دلت تنگ می‌شه.» نگار می‌گفت: «هیچ وقت.» حالا، سال‌ها بعد، به شال نگاه می‌کرد و نمی‌دانست چه حسی دارد. دلتنگ بود؟ شاید. اما بیشتر از آن، متعجب بود از اینکه مادر چطور می‌دانست. چطور می‌دانست یک روزی این صبحانه‌ها تمام می‌شوند و نگار به جایشان یک سؤال بزرگ خواهد ماند: آیا دلم برای صبحانه‌ها تنگ شده، یا برای زنی که آنها را می‌ساخت؟

 

۶. اولین نشانهٔ راز

مادر ناگهان دست نگار را محکم‌تر گرفت. محکم‌تر از تمام مدت. چشم‌هایش از پنجره برگشت و به نگار خیره شد. برای یک لحظه، چیزی در نگاهش روشن شد، مثل کسی که چیزی را به یاد آورده. گفت: «ایرج امروز میاد؟»

نگار قفل کرد. دستش در دست مادر سفت شد، اما نه از روی عاطفه. از روی تعجب. این اسم را هیچ‌وقت از مادرش نشنیده بود. نه در این سال‌ها، نه قبل از آن.

«ایرج کیه؟» صدایش آرام بود، اما یک لرزه‌ی کوچک داشت.

مادر به او نگاه کرد. یک لحظه، دو لحظه. بعد چشم‌هایش دوباره خالی شد. انگار که دری بسته شده باشد. به پنجره برگشت و چیزی نگفت.

نگار چند ثانیه به او نگاه کرد. می‌خواست دوباره بپرسد، اما می‌دانست که مادر دیگر آنجا نیست. آن لحظه‌ی روشنی رفته بود، مثل یک جرقه که یک چشم به هم زدن ظاهر می‌شود و ناپدید می‌شود.

 

۷. ترک کوچک در گذشته

نگار از اتاق بیرون رفت. در راهرو، یکی از پرستارهای بخش را دید، زنی میانسال با موهای کوتاه که همیشه مهربان بود. نگار نزدیک شد: «ببخشید، مادرم یه اسمی رو گفت… ایرج. چیزی درباره‌ش می‌دونید؟»

پرستار کمی فکر کرد: «نمی‌دونم. گاهی اسم‌ها رو قاطی می‌کنه.» بعد مکثی کرد: «البته چند بار هم اسم ایشون رو گفته. ولی نمی‌دونم کیه.» نگار: «کی گفته؟» پرستار: «مادرتون. چند بار تو این مدت اسم ایرج رو آورده.» بعد چیزی اضافه نکرد. نگار هم نپرسید. حس کرد نباید بیشتر فشار بیاورد. شاید یک روزی می‌فهمید. شاید هم هیچ‌وقت.

به اتاق برگشت. مادر خواب بود. نفس‌هایش آرام و منظم بود، صورتش در نور بعدازظهر سفیدتر از همیشه به نظر می‌رسید. نگار دوباره کنار تخت نشست و دست مادر را گرفت. این بار، چیزی درونش حس کرد. نه شادی، نه غم. چیزی شبیه حضور. یک حضور ساده، بی‌کلام، بی‌تحلیل. گرمای دست مادر زیر انگشتانش، صدای نفس‌هایش که آرام اتاق را پر می‌کرد. مدت‌ها بود که این‌طور چیزی را حس نکرده بود. مدت‌ها بود که بدون فاصله، فقط بود.

 

۸. اما نگاه کرد

مادر در خواب بود. نگار دستش را رها نکرد. به صورت مادر نگاه کرد، به چین‌های پوستش، به موهای سفیدی که روی بالش پهن شده بودند. آرام گفت: «مامان؟» جوابی نبود. دوباره: «مامان، منم.» صدا کمی گرفت. چند ثانیه سکوت. بعد مادر چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش روی نگار نشست. این بار، یک چیزی در نگاهش بود. شاید شناخت، شاید فقط یک واکنش به صدا. اما نگاه کرد و نگار را دید.

آرام گفت: «می‌دونم.»

نگار نمی‌دانست مادر چه می‌داند. شاید می‌دانست که دخترش آنجاست. شاید می‌دانست که کسی دستش را گرفته. شاید هیچ‌کدام. اما آن دو کلمه، آن‌قدر ساده و بی‌آلایش، چیزی را در نگار جا به جا کرد. برای اولین بار در دو روز گذشته، چیزی را حس کرد که نمی‌توانست تحلیلش کند. فقط ماند. کنار مادر. در یک اتاق کوچک بیمارستان. با دستی که هنوز گرم بود و کسی که دیگر سؤال نمی‌پرسید. اما هنوز بود.

 

برچسب ها: آلزایمرایرجبیمارستانپیوند عاطفیتاکسیترافیکحضورخاطرهداستان کوتاهدلتنگیدیدارراز خانوادهروایت روانشناختیشال سفیدصبحانه جمعهغمفراموشیمادر و دخترمرگ تدریجینامه‌های نانوشته
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.