۱. این بار نگو خستهام.
عصر بود. نگار روی مبل نشسته بود، لپتاپ روی پایش، و مشغول مرور مقالهای بود که باید هفتهٔ بعد تحویل میداد. گوشیاش روی میز روشن شد. مریم بود.
پنجشنبه یه دورهمی داریم. میای؟
نگار به پیام نگاه کرد. انگشتش روی صفحه مکث کرد. عادت همیشگیاش این بود که اول فکر کند چطور مؤدبانه رد کند. «متأسفانه نمیرسم.» یا «این هفته خیلی گرفتارم.» دلایل خوبی هم داشت. اما این دلایل بیشتر شبیه بهانه بودند.
پیام دوم مریم آمد:
این بار نگو خستهام.
نگار لبخند زد. تایپ کرد: «کجاس؟»
مریم آدرس یک خانه در محلهٔ نیاوران فرستاد. نگار آدرس را نگاه کرد. اسم خیابان را میشناخت. محلهٔ خوبی بود. پیام بعدی مریم:
چند نفر از بچههای قدیم دانشگاه هم هستن.
نگار به این جمله نگاه کرد. «بچههای قدیم دانشگاه.» چند ثانیه فکر کرد. اسم یکی دو نفر را میشناخت. چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد نوشت: «باشه. »
۲. یک جای خالی
خانه شیک بود. اما نه آنقدر لوکس که آدم را معذب کند. یک خانهٔ قدیمی بازسازیشده. دیوارهای آجری. پنجرههای بلند. حیاطی پر از درخت. موسیقی آرام از داخل میآمد. صدای خنده. بوی غذا.
مریم در را باز کرد: «بالاخره اومدی!» نگار خندید: «مگه دیر کردم؟» مریم گفت: «نه، ولی تو همیشه دیر میکنی.»
وارد شد. چند نفر در هال بودند. گفتوگوها طبیعی و پراکنده بود. یکی دربارهٔ سفر اخیرش حرف میزد: «ما امسال بالاخره رفتیم ایتالیا. خیلی خوب بود. ولی خیلی شلوغ بود.» یکی دربارهٔ خانه: «ما هم داریم خونه رو بازسازی میکنیم. کلی دردسر داره.» یکی دربارهٔ کار: «شرکت امسال خیلی بزرگتر شد. نمیدونم چطور دارم مدیریتش میکنم.» یکی دربارهٔ بچه: «دخترم امسال رفت مدرسه. خدا به دادم برسه. »
اما نگار در ذهن خودش شروع کرد به کنار هم گذاشتن اطلاعات. این یکی شغلش. این یکی سفرش. این یکی رابطهاش. این یکی خانهاش. این یکی کتابش. و بعد، بدون اینکه بخواهد، خودش را وسط این جدول قرار داد. یک ستون خالی. یک جای خالی.
3. یک لحظهٔ کوچک اما تعیینکننده
نگار به لیوانش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد به اطراف نگاه کرد. همه داشتند حرف میزدند. همه داشتند میخندیدند. همه داشتند زندگی میکردند. و نگار، برای اولین بار، حس کرد که خودش از این زندگی جا مانده.
مهمانی تمام شد. مریم گفت: «خوش گذشت؟» نگار گفت: «آره.» و واقعاً هم بد نگذشته بود. آدمها خوب بودند. غذا خوب بود. خندیده بود. حتی چند نفر را بعد از سالها دیده بود.
توی ماشین، گوشیاش را باز کرد. عکسهایی که در مهمانی گرفته شده را نگاه کرد. در یکی از عکسها همه کنار هم ایستاده بودند. نگار روی عکس مکث کرد. به چهرهها نگاه کرد. به لبخندها. به خودش. خودش هم لبخند میزد. اما الان، در ماشین، در سکوت، آن لبخند دیگر آنقدر واقعی به نظر نمیرسید.
نگار صفحه را بست. گوشی را روی صندلی کنارش گذاشت. به خیابان نگاه کرد. چراغها یکییکی از کنارش میگذشتند. شهر تاریک بود. آدمها در پیادهرو راه میرفتند. هر کدام با زندگی خودشان. هر کدام با داستان خودشان.
- 4. چرا من بدبختم؟
نگار به خانه رسید. در را باز کرد. کفشهایش را درآورد. کیفش را روی صندلی گذاشت. چراغ را روشن کرد. خانه ساکت بود. روی مبل نشست. گوشی را کنار گذاشت. به سقف نگاه کرد. نه افسرده بود. نه گریه میکرد. نه میگفت «من بدبختم.» فقط یک سؤال کوچک در ذهنش شکل گرفت. یک سؤال که قبلاً نبود. یک سؤال که تازه بود.
چرا من عقبم؟
چند ثانیه به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. نگار بلند شد. به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب برداشت. به اتاق برگشت. چراغ را خاموش کرد. در تاریکی، روی تخت دراز کشید.
چرا من عقبم؟
سؤال سادهای بود. اما برای اولین بار، نمیتوانست بهسادگی از کنارش بگذرد. این بار خوابیدن به این آسانی نبود.
5.پیامی که همهچیز را شروع کرد
چند روز از مهمانی گذشته بود. نگار در دانشگاه بود، بین دو جلسه، گوشیاش را چک کرد. پیامی از نازنین آمده بود: «سلام. اون کتابی که گفتی رو پیدا کردم.»
نگار لبخند زد. جواب داد. کمی بعد نازنین نوشت: «مرسی. باید بخونمش.» گفتوگو کوتاه بود و تمام شد. اما چند ساعت بعد، نازنین دوباره پیام داد: «راستی اگر پنجشنبه وقت داشتی، بیا کافه. یه چیزی باید ازت بپرسم.»
نگار به پیام نگاه کرد. چند ثانیه. بعد نوشت: «حتماً.»
6.کافهای که قرار بود ساده باشد
پنجشنبه عصر، نگار زودتر رسید. کافه شلوغ نبود. چند میز خالی. نور کم. موسیقی آرام. نگار کنار پنجره نشست. سفارش چای داد. منتظر ماند.
چند دقیقه بعد نازنین وارد شد. چیزی در ظاهرش متفاوت نبود؛ همان لباس مرتب، همان لبخند، همان رفتار آرام. فقط کمی خسته به نظر میرسید. زیر چشمهایش گود افتاده بود. نگار متوجه شد. اما چیزی نگفت.
نازنین نشست: «خوبی؟»
نگار گفت: «خوبم. تو چطوری؟»
نازنین لبخند زد: «آره. فقط این چند روز خیلی شلوغ بودم.»
نشستند. نازنین نفسش را بیرون داد: «خوبه… فقط این پروژهٔ لعنتی تموم نمیشه.»
خندید. نگار هم خندید. اما خندهاش کمی محتاطتر بود. نازنین این بار یک جور دیگری میخندید. خستهتر. واقعیتر.
نازنین گوشیاش را روی میز گذاشت. صفحه چند بار روشن شد. پیام. پیام. تماس بیپاسخ. نازنین گوشی را برگرداند. نگار چیزی نپرسید. چند دقیقه بعد خودش گفت: «با امیر یه کم به مشکل خوردیم.»
نگار مکث کرد: «چی شده؟»
نازنین شانه بالا انداخت: «هیچی. چیز خاصی نیست. فقط این روزها خیلی سرش شلوغه، منم خیلی کار دارم. هی از کنار هم رد میشیم.»
نگار ساکت ماند. نازنین لبخند زد: «البته چیز خاصی نیست. همه این دورهها رو دارن.»
7.چیزی که در مهمانی دیده نشده بود
کمی بعد نازنین دربارهٔ پروژهاش حرف زد. کارفرما مدام تغییر نظر میدهد. دو نفر از اعضای تیم استعفا دادهاند. خودش چند شب تا دیر وقت کار کرده. نگار با تعجب نگاهش کرد: «تو که گفتی استودیوت خیلی خوب پیش میره.»
نازنین خندید: «خوب پیش میره. ولی خوب پیش رفتن با راحت بودن فرق داره.»
این جمله برای نگار ماند. «خوب پیش رفتن با راحت بودن فرق داره.» نگار به آن فکر کرد. چند ثانیه. بعد به لیوانش نگاه کرد. چای سرد شده بود. یک جرعه خورد. طعمش را حس نکرد.
نکتهٔ مهم این بود که نازنین ناگهان تبدیل به زنی شکستخورده نشد. او هنوز از کارش لذت میبرد. هنوز همسرش را دوست داشت. هنوز سفر میرفت. هنوز دوستان خوبی داشت. حتی گفت: «من واقعاً زندگیمو دوست دارم.»
بعد مکث کرد. «فقط بعضی وقتا خیلی خستهام.»
این جمله برای نگار سنگین بود. چون مسئله را سیاه و سفید نمیکرد. زندگی نازنین هم خوب بود و هم سخت. مثل زندگی نگار. مثل زندگی همه.





