آن لحظه که چشمها حرف میزنند
نشسته بود روی نیمکت ایستگاه مترو، کیفش را محکم چسبیده بود به سینه. صدای اعلام ایستگاه بعدی بلندگو را پر ...
نشسته بود روی نیمکت ایستگاه مترو، کیفش را محکم چسبیده بود به سینه. صدای اعلام ایستگاه بعدی بلندگو را پر ...
یکشنبه شب، سر میز شام، پدر خانواده طبق معمول سرش توی گوشی بود. پسر نوجوان با ناراحتی نگاهش کرد، اما ...
دو هفته پیش، در مهمانی یکی از دوستان قدیمی، اتفاقی تکراری افتاد. دوستِ خانواده داشت از دلخوریاش با همسرش میگفت، ...
شاید برای تو هم پیش آمده باشد. همان دوست صمیمی که قبلاً هر موضوع کوچکی را با او در میان ...
شاید برای تو هم پیش آمده باشد. یکی از دوستانت که همیشه سرش به دنیایش گرم است، ناگهان در یک ...
شب جمعه بود و دورهمی جمع و جور چندتا از دوستان قدیمی. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه ...
بعد از ظهر یک روز پاییزی، پشت میز تحریرش نشسته بود و بیهدف در اینستاگرام پرسه میزد. در میان انبوه ...
یکشنبه دو هفته پیش، بعد از یک روز کاریِ نفسگیر، تازه رسیده بودم خانه که تلفنم زنگ خورد. عمهام از ...
یکی از آن عصرهای جمعه، بعد از یک هفته کاریِ فشرده، رفتم قنادیِ محلمان و شیرینیِ خامهای مورد علاقهام را ...
فصل ۱: «صبحهای بیصدا» کانون: آرش ۱-۱. آیینه نور مهآلود صبح از پنجره کوچک مطب میتابید توی صورتش، سایههای نرمی ...