یکی از آن عصرهای جمعه، بعد از یک هفته کاریِ فشرده، رفتم قنادیِ محلمان و شیرینیِ خامهای مورد علاقهام را گرفتم. اولی که خیلی لذیذ بود، دومی هم خوب بود، اما تا رسیدم به چهارم، دیگر فقط داشتم میخوردم بدون اینکه لذتی ببرم. یک لحظه به خودم آمدم و گفتم یعنی این همان چیزی است که منتظرش بودم؟ تمام هفته را دویده بودم تا به این آخر هفته برسم، ولی حالا که رسیده بودم، حس عمیقتری از یک رضایت واقعی نداشتم. کنار پنجره نشستم و به این فکر کردم که چرا گاهی با کلی شادی لحظهای باز هم یک جای کار میلنگد. همان شب بود که فهمیدم شاید بین «لذت بردن» و «شاد بودن اصیل» فرقی وجود دارد که هیچکس به من نگفته بود.
ماجرای لذت زودگذر در برابر شادی ماندگار
از همان روز، کنجکاو شدم بدانم واقعاً چه چیزی باعث میشود یک نفر در درازمدت احساس رضایت کند، نه فقط سرخوشیِ چندساعته. خواندم که روانشناسی معاصر دو شکل اصلی از تجربه خوب زیستن را از هم جدا میکند: یکی همان لذت آنی و دوری از درد، و دیگری چیزی به نام «شکوفایی» که ریشه در زندگی معنادار و هماهنگ دارد(۱). فهمیدم تعادل، همان کلید گمشدهای است که ما را از اوجوفرودهای هیجانی به سمت یک رضایت عمیق و پایدار هدایت میکند. نه اینکه لذتهای کوچک بد باشند، بلکه اگر فقط به آنها تکیه کنیم، مثل این میماند که تمام عمر آدامس بجوییم و توقع غذای مقوی داشته باشیم.
فرسودگی خاموش؛ وقتی کار و استراحت قاطی میشوند
چند سال پیش، خودم گرفتار یک فرسودگی شغلی شدم که اسم قشنگی نداشت. هر روز صبح با کسالت بیدار میشدم، کارها را انجام میدادم اما حس میکردم دیگر هیچ معنایی پشتشان نیست. بعدها فهمیدم این همان عدم تعادل در محور کار و استراحت است که نه تنها کارایی آدم را میگیرد، بلکه کمکم حس بیمعنایی را جایگزین هدفمندی میکند(۲). تعادل در اینجا یعنی اینکه آگاهانه انرژی و توجه خود را بین بخشهای مختلف زندگی تقسیم کنیم، طوری که هیچکدام به نقطه فرسایش نرسد.
اعتماد به نفس از کجا میآید؟
نکته جالب دیگری که آن روزها کشف کردم، ارتباط تعادل با «خودکارآمدی» بود. وقتی میدیدم که میتوانم هم وقتِ ورزش منظم داشته باشم، هم با دوستانم ارتباط گرمی برقرار کنم، هم سر کار خوب ظاهر شوم، یک حس باورنکردنی از توانایی در درونم رشد میکرد. هر بار که در هر حوزهای احساس کنترل پیدا میکردم، اعتماد به نفسم برای رویارویی با چالش بعدی بیشتر میشد و این مستقیماً رضایت درونیام را بالا میبرد(۳). تا قبل از آن فکر میکردم اعتماد به نفس فقط از موفقیتهای بزرگ میآید، اما دیدم از همین تعادلهای کوچک روزمره هم تغذیه میشود.
سمی به نام مثبتاندیشی افراطی
یک زمانی در شبکههای اجتماعی، دورهای از «همیشه شاد باش» را سپری میکردم. هر احساس منفی را پنهان میکردم و به خودم میگفتم نباید ناراحت بشوم. اما این کار نه تنها کمکم نکرد، بلکه انفجارهای عصبی بزرگتری به بار آورد. بعدها فهمیدم تعادل عاطفی یعنی نه انکار غم، نه غرق شدن در آن. یعنی یک «قابلیت ارتجاعی» که به ما اجازه میدهد هیجانات منفی را تجربه کنیم، اما نگذاریم کل روانمان را اشغال کنند(۴). برخی چالشها جزئی از تجربه انسانی هستند، مثل صبر در برابر سختیها. پذیرفتن این واقعیت، انرژیای که صرف مقاومت بیفایده میکردم را آزاد کرد و به سمت حرکت سازنده هدایتم نمود.
کیفیت کار و استراحت، نه فقط کمیتشان
خیلی از ما فکر میکنیم تعادل یعنی دقیقاً هشت ساعت کار و هشت ساعت استراحت. اما تجربه خودم نشان داد که گاهی با یک ساعت کارِ متمرکز و بدون وقفه، بیشتر از چهار ساعت کار پراکنده و مضطرب پیش میروم. آن حالت جریان (Flow) که گاهی گیرم میآید، انرژی کمتری از من میگیرد و رضایت بیشتری به جا میگذارد(۵). از طرف دیگر، خواب کافی و تغذیه مناسب را هم جدی گرفتم. یادم میآید شبهایی که فقط شش ساعت میخوابیدم، فردایش هر چقدر هم انگیزه داشتم، حالم خراب بود. تعادل جسمی مثل سوخت ماشین است؛ اگر مغز را راننده در نظر بگیری، بدون سوختِ خوب، راننده هرچقدر ماهر باشد، ماشین راه نمیافتد.
انزوا، قبرستان شادی
دوران کرونا را یادتان هست؟ چند ماه اول، من کاملاً در انزوا بودم و فکر میکردم دارم از فشار اجتماعی رها میشوم. اما خیلی زود فهمیدم رضایت عمیق به ندرت در تنهایی مطلق حاصل میشود. تحقیقات جدی نشان میدهند کیفیت روابط، یکی از قویترین پیشبینیکنندههای طول عمر و خوشبختی است(۶). تعادل اجتماعی یعنی هم تعلق داشتن، هم نقش معناداری ایفا کردن. این روزها سعی میکنم نه آنقدر درگیر باشم که خسته شوم، نه آنقدر گوشهگیر که تنها. حتی کوچکترین خدمت به دیگران، یک پیام ساده یا یک گوش دادن واقعی، حس عمیقی از کفایت وجودی به من میدهد که با هیچ خرید یا سرگرمیای قابل مقایسه نیست(۷).
تمرین حضور در لحظه، نه حسرت گذشته و نه اضطراب آینده
بزرگترین دشمن رضایت من، همیشه دو چیز بوده: حسرت کارهایی که نکردم، و نگرانی از کارهایی که باید بکنم. هردوی اینها عدم تعادل در «زمانبندی ذهنی» هستند. آنچه به من کمک کرده، تمرین بازگشت به «اکنون» است. هر بار که موقع غذا خوردن، فقط غذا میخورم (و به موبایل نگاه نمیکنم) یا موقع حرف زدن با یک دوست، فقط گوش میدهم (و جواب بعدی را آماده نمیکنم)، میزان درگیری ذهنم با مسائل حلنشده کاهش پیدا میکند و رضایت از همان تجربه جاری بالا میرود(۸). تعادل را دیگر یک مقصد نمیبینم، بلکه آن را یک «عمل» مداوم میدانم؛ مثل نوازندگی که مدام چهار ستون زندگی را کوک میکند، بیآنکه منتظر یک نت نهایی باشد.
منابع
۱. سلیگمن، مارتین ای. پی. (۱۳۹۳). شکوفایی روانشناسی مثبتگرا (درک جدیدی از نظریه شادکامی و بهزیستی). ترجمه امیر کامکار و سکینه هژبریان. تهران: انتشارات روان.
۲. مسلش، کریستینا و لایتر، مایکل پی. (۱۳۹۷). آرامش در کار: کاربرد نظریه فرسودگی شغلی. ترجمه زهرا یوسفی و محمدرضا عابدی. تهران: انتشارات رشد.
۳. بندورا، آلبرت. (۱۳۸۶). خودکارآمدی: تمرین کنترل. ترجمه حسین فرهادی. تهران: انتشارات دوران.
۴. فردریکسون، باربارا. (۱۳۹۳). مثبتگرایی: چگونه به زندگی شور و نشاط بیشتری ببخشیم. ترجمه نسرین پارسا. تهران: انتشارات رشد.
۵. چیکسنتمیهایی، میهای. (۱۳۹۵). جریان: روانشناسی تجربه بهینه. ترجمه فهیمه کومر. تهران: انتشارات باورداران.
۶. والدینگر، رابرت و شولز، مارک. (۱۳۹۹). زندگی خوب: درسهایی از طولانیترین پژوهش جهان درباره شادی. ترجمه رویا میرباقری. تهران: نشر ترجمان.
۷. کاوی، استیون آر. (۱۳۸۴). هفت عادت مردمان مؤثر. ترجمه فروغ تالوصدیق. تهران: انتشارات پیکان.
۸. کابات زین، جان. (۱۳۹۹). هر جا روید، مقصد همان جاست: ذهنآگاهی در زندگی روزمره. ترجمه فروزنده دهدشتی. تهران: نشر بینش نو.





