گزارش اپیزود هفتم
اپیزود هفتم «پرسه باران» اولین حضور نسل جدید در رمان است. باران، دختر آرش، با سؤالهای ساده اما عمیقش، نگار را به چالش میکشد و نشان میدهد که نسل جدید نه به دنبال گذشته، نه به دنبال پاسخهای آماده، بلکه به دنبال پرسشهای تازه است. در پایان اپیزود، پیرمرد از دور پیدا میشود و خواننده را برای اپیزود هشتم مشتاق نگه میدارد.
#پرسه_باران
#اپیزود_هفتم
#باران_نسل_سوالهای_تازه
#رمان_جدید
#در_جستجوی_معنای_زندگی
صحنه ۱ | کوچه
باران بند آمده بود. آسمان هنوز ابری بود، اما قطرات دیگر نمیباریدند. کوچه خیس بود، سنگفرشها تیرهتر از همیشه، برگهای خیس چنار روی زمین چسبیده بودند. بوی خاک، بوی پاییز، بوی چیزی که تازه شروع میشد.
نگار وارد کوچه شد. روزنامه را توی دستش فشار میداد. امروز سهشنبه بود. روزی که پیرمرد میآمد. روزی که حقیقت قرار بود نزدیکتر شود.
اما وقتی به درخت رسید، کسی آنجا نبود.
نیمکت خالی بود. فقط یک دختر روی آن نشسته بود. حدود چهارده ساله، با موهای بلند قهوهای که پشت گوشش حلقه زده بود. هدفونی توی گوشهایش، کتابی باز روی پاهایش. انگار که تمام دنیا را فراموش کرده بود و فقط در همان چند صفحه زندگی میکرد.
نگار ایستاد. به دور و بر نگاه کرد. پیرمرد نبود. هیچکس نبود. فقط این دختر.
چند ثانیه سکوت. بعد نگار جلو رفت.
- ببخشید… اینجا پیرمردی که گل میاره رو دیدی؟
دختر بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «نه.»
نگار منتظر ماند. اما دختر ادامه نداد. فقط به کتابش نگاه کرد. انگار که سوالی نشنیده بود. چند ثانیه بعد، ناگهان گفت:
شما هم منتظرش هستید؟
نگار جا خورد.
از کجا میدونی؟
دختر این بار سرش را بلند کرد. نگاهی به نگار انداخت. چشمانی درشت، قهوهای، با نگاهی که به سنش نمیخورد.
چون هر سهشنبه یه نفر میاد اینجا. فقط روز سهشنبه. تا حالا چند نفر رو دیدم که اومدن و رفتن. ولی شما…
مکث کرد.
شما موندید.
نگار به او نگاه کرد. چیزی در این دختر بود که نمیشناخت. شاید صراحت. شاید چیز دیگری.
تو هر سهشنبه میای اینجا؟
دختر شانه بالا انداخت.
نه. فقط وقتی حوصلهم سر میره.
پس چطور میدونی؟
دختر لبخندی زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید.
چون همون روزایی که حوصلهم سر میره، میام اینجا و اون پیرمرد رو میبینم. با اون گلهاش. همیشه یه دسته گل سفید دستشه. هیچکس دیگه این کار رو نمیکنه.
نگار به او نگاه کرد. به کتابی که روی پاهایش بود. به هدفونی که هنوز توی گوشهایش بود.
تو… میشناسیش؟
دختر به کتاب نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت:
نه. ولی میشناسمش.
یعنی چی؟
دختر نگاهش کرد. نگاه عمیقی که انگار داشت چیزی را توی چهره نگار میخواند.
یعنی بعضی آدمها رو بدون این که بشناسی، میتونی بشناسی. فقط با نگاه کردن. فقط با بودنشون.
نگار چیزی نگفت. به دختر نگاه کرد. به نیمکت. به درخت خیس. به جایی که پیرمرد هر سهشنبه میآمد و حالا نبود.
چند وقته میای اینجا؟
دختر به آسمان نگاه کرد. به ابرهایی که داشتند کنار میرفتند.
چند ماهی میشه. اولش فقط میاومدم که از خونه فرار کنم. بعدش… نمیدونم. یه جورایی عادت کردم.
از خونه فرار میکنی؟
دختر به او نگاه کرد. لبخند تلخی روی لبهایش نشست.
نه. فقط میام اینجا که چند ساعت کسی نباشه که ازم سوال بپرسه.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که چهارده سال داشت، اما انگار چهل سال زندگی کرده بود.
چه سوالی؟
دختر چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
مثلاً اینکه چرا آدمها همیشه دنبال گذشته میگردن؟
نگار نگاهش کرد. سوالی که انتظارش را نداشت.
چون جواب اونجاست.
دختر به او نگاه کرد. نگاهی که میگفت «این جواب رو قبول ندارم.»
از کجا معلوم؟
نگار چیزی نگفت.
اگه گذشته اینقدر مهمه، چرا هیچکس نمیتونه برگرده؟ چرا همه فقط میتونن بهش نگاه کنن، ولی نمیتونن عوضش کنن؟
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت چیزی میگفت که خودش هیچ وقت بهش فکر نکرده بود.
تو چند سالته؟
چهارده.
چطور این سؤالها رو میپرسی؟
دختر لبخند زد. لبخند کوچکی.
چون هیچکس جوابشون رو نمیده. نه بابام، نه مامانم، نه هیچکس.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت به حقیقتی اشاره میکرد که خودش سالها ازش فرار کرده بود.
تو… اسمت چیه؟
دختر به کتاب نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت:
باران.
صحنه ۲ | سکوت
نگار به او نگاه کرد. باران. اسمی که این اواخر جایی شنیده بود. اما نمیدانست کجا. توی ذهنش گشت، ولی چیزی پیدا نکرد. شاید یک خاطره دور. شاید چیزی که هنوز نیامده بود.
باران… اسم قشنگیه.
دختر لبخند زد. لبخند کوچکی.
بابام انتخاب کرده. میگفت باران زندگی رو تازه میکنه.
و تو؟
دختر به آسمان نگاه کرد. به ابرهایی که داشتند کنار میرفتند.
من… نمیدونم. شاید باران فقط یه اسمه. مثل هر اسم دیگهای. ولی بابام خودش هیچوقت روز بارونی خونه نیست.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت چیزی میگفت که خودش نمیدانست چقدر عمیق است.
پدرت… خیلی سرش شلوغه؟
دختر شانه بالا انداخت.
نمیدونم. شاید. شاید نه. فقط میدونم که نیست.
سکوت کردند. نگار به درخت نگاه کرد. به جایی که پیرمرد هر سهشنبه میآمد. به جایی که منتظرش بود.
تو فکر میکنی اون پیرمرد امروز میاد؟
باران به او نگاه کرد.
نمیدونم. ولی اگه بیاد، حتماً با یه دسته گل سفید میاد. همیشه همینطوره. هیچ وقت دیر نمیکنه. هیچ وقت زود نمیاد. دقیقاً سر وقت.
نگار به ساعتش نگاه کرد. ده و نیم. هنوز وقت بود.
تا حالا باهاش حرف زدی؟
نه. فقط نگاهش کردم. از دور.
چرا؟
باران چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت:
چون بعضی آدمها رو نباید با حرف شناخت. بعضی آدمها رو باید با نگاه شناخت.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که چهارده سال داشت و داشت چیزی میگفت که خودش هیچ وقت یاد نگرفته بود.
تو خیلی باهوشی.
باران لبخند زد. لبخند تلخی.
نه. فقط زیاد فکر میکنم. ولی هیچ کس دوست نداره باهام فکر کنه.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که شبیه هیچ کس نبود. به دختری که سؤالهایی میپرسید که هیچ کس جوابشان را نمیداد.
اگه مادرت همه چیز رو گفته بود، واقعاً خوشحالتر بودی؟
نگار نگاهش کرد. سوالی که باران پرسیده بود، توی ذهنش چرخید. جوابی نداشت.
نمیدونم. شاید نه.
باران به او نگاه کرد. نگاهی که میگفت «پس چرا دنبالش میگردی؟»
پس چرا دنبالش میگردی؟
نگار به باران نگاه کرد. به دختری که داشت سوالی میپرسید که خودش از خودش نپرسیده بود.
چون… نمیدونم. شاید به خاطر این که فکر میکنم باید بدونم.
باران چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد گفت:
فکر نمیکنی اگه حقیقت میخواست قایم بشه، این نامه رو برات نمیذاشت؟
نگار به او نگاه کرد. چیزی توی این جمله بود که نمیشناخت. شاید یک حقیقت. شاید یک سوال جدید.
یعنی چی؟
یعنی شاید حقیقت خودش میخواد پیدا بشی. شاید این نامه، خودش یه جوابه.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که چهارده سال داشت و داشت چیزی میگفت که خودش هیچ وقت بهش فکر نکرده بود.
صحنه ۳ | مکاشفه
سکوت. باران به کتابش نگاه کرد. نگار به درخت. هر دو منتظر. یکی منتظر پیرمرد، یکی منتظر چیزی که نمیدانست.
ناگهان، تلفن باران زنگ خورد. روی صفحه نوشته شده بود: «بابا». باران به صفحه نگاه کرد. چند ثانیه مکث کرد. بعد تماس را رد کرد.
نگار نگاه کرد. چیزی نگفت. چند ثانیه بعد، پیامکی آمد. باران به صفحه نگاه کرد. پیام را خواند و گوشی را خاموش کرد.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که تماس پدرش را رد کرده بود. به دختری که داشت از چیزی فرار میکرد که خودش نمیشناخت.
جواب نمیدی؟
باران به او نگاه کرد.
نه. حوصلهشو ندارم.
پدرته؟
باران چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
آره.
چرا جواب نمیدی؟
باران به کتاب نگاه کرد. به صفحهای که باز بود. به کلماتی که نمیخواند.
چون هر بار که جواب میدم، یا قول میده که میاد و نمیاد، یا میگه دلم برات تنگ شده و بعدش یه هفته خبری ازش نیست. دیگه خسته شدم.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت از پدرش میگفت. به دختری که شبیه خودش بود. به دختری که سالها پیش، خودش هم بود.
شاید… شاید خودش هم گم شده.
باران به او نگاه کرد.
یعنی چی؟
یعنی شاید خودش هم نمیدونه چطور باید باشه. شاید خودش هم نیاز داره کسی بهش بگه که اشتباه نمیکنه.
باران چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد گفت:
تو هم گم شدی؟
نگار به او نگاه کرد. سوالی که انتظارش را نداشت.
شاید.
باران لبخند زد. لبخند کوچکی.
پس ما هر دو منتظریم. تو برای پیرمرد، من برای یه چیزی که نمیدونم چیه.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت حقیقتی را میگفت که خودش نمیدانست.
تو چند سالته؟
چهارده.
چطور اینقدر میفهمی؟
باران لبخند زد.
چون هیچکس به حرفهای من گوش نمیده. برای همین مجبورم خودم فکر کنم.
صحنه ۴ | نزدیک شدن
هوا داشت روشنتر میشد. ابرها کنار رفته بودند. خورشید از لای ابرها زد بیرون. نوری ملایم روی کوچه افتاد. روی درخت، روی نیمکت، روی دو نفری که نشسته بودند و منتظر بودند.
نگار به انتهای کوچه نگاه کرد. هیچکس نبود.
شاید امروز نیاد.
باران به او نگاه کرد.
میاد.
از کجا میدونی؟
چون هر سهشنبه میاد. حتی وقتی بارون میاد. حتی وقتی هوا سرده. حتی وقتی کسی منتظرش نیست.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت چیزی میگفت که خودش نمیدانست.
تو خیلی بهش داری فکر میکنی، نه؟
باران چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
شاید. چون یه آدم تنها رو میبینم که هر هفته با یه دسته گل میاد. نمیدونم واسه کیه. نمیدونم چرا میاد. ولی میاد. هر هفته. بیوقفه.
شاید واسه کسیه که دوستش داره.
باران به او نگاه کرد.
اگه کسی رو دوست داشته باشی، باید هر هفته براش گل ببری؟
نگار جواب نداشت.
شاید اگه کسی رو دوست داشته باشی، باید پیشش باشی. نه فقط با گل. ولی نمیدونم. من که هنوز کسی رو اینطور دوست نداشتم.
نگار به او نگاه کرد. به دختری که داشت حقیقتی را میگفت که خودش هیچ وقت یاد نگرفته بود.
صحنه ۵ | پیرمرد
ناگهان، از انتهای کوچه، سایهای پیدا شد.
یک پیرمرد. با همان کت و شلوار کهنه اما تمیز. با همان ریش سفید کوتاه. با همان شاخه گل سفید در دست.
آرام میآمد. قدمهایش کوتاه و محکم. انگار که تمام عمرش را همین جاده را رفته بود.
نگار بلند شد. قلبش تند زد.
باران هم به او نگاه کرد. چیزی نگفت. فقط نگاه کرد.
پیرمرد نزدیکتر میشد. هر قدم، یک ثانیه نزدیکتر. هر قدم، یک ثانیه به جواب نزدیکتر.
و وقتی به درخت رسید…
ایستاد.
به نگار نگاه کرد.
به باران نگاه کرد.
لبخند زد.
و…
اپیزود تمام شد.
پایان اپیزود هفتم | «باران؛ نسلِ سؤالهای تازه»





