۱. هر شب با سکوت
کلید در قفل چرخید و درِ سنگین با صدای آهستهای باز شد. ایرج پا به دهلیز گذاشت. خانه ساکت بود، همان سکوتی که پانزده سال بود هر شب به استقبالش میآمد. مثل یک همخانهی خاموش که هیچوقت حرف نمیزند، اما همیشه هست.
کفشهایش را کنار در گذاشت، کیف را روی صندلی انداخت. چراغ هال را روشن کرد. نور سفید و یکنواخت، کتابهای روی قفسه، میز تحریر و مبل را آشکار کرد. همه چیز مرتب بود.
به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب برداشت. جرعهای نوشید و به ساعت دیواری نگاه کرد. هشت و نیم شب. یک هفته تا سالگرد. پانزده سال. نزدیک بود که از ذهنش بپرد، اما هر سال همین روزها، یک سنگپارهای در سینهاش سنگینتر میشد.
لیوان را روی میز گذاشت. از کنار قاب بزرگ روی میز عبور کرد. یک زن، دو پسر نوجوان، یک دختر کوچک. همه در حال خندیدن. نگاهش را دزدید، مثل همیشه. هنوز نمیتوانست به آن عکس نگاه کند و نفس بکشد.
۲. لبخندی از پشت شیشه
راهرو را طی کرد. پای قفسهی کنار دیوار ایستاد. یک قاب نقرهای بزرگتر از قبل روی آن بود. عکس یک دختر جوان، حدوداً بیست ساله، با موهای بلند و چشمانی که انگار به چیزی دورتر از دوربین خیره شده بودند. لبخندش آرام بود، نه آن لبخند کودکانهی هشت سالگی. لبخند کسی که چیزهایی دیده، کتابهایی خوانده، و سؤالهایی در سر دارد.
ایرج قاب را برداشت. این عکس را خودش گرفته بود، یک سال قبل از تصادف، در سفر شمال. لیلا کنار دریا ایستاده بود و به افق نگاه میکرد. باد موهایش را به هم میریخت، اما او بیاعتنا بود، غرق در افکاری که ایرج هرگز نپرسید چه بوده.
این لیلا بود. لیلا در بیست و دو سالگی. دانشجوی رشتهی هنر. عاشق فلسفه، اما نه فلسفهی پدرش. فلسفهای که به درد زندگی بخورد، خودش میگفت. لیلا که هر شب برای پدر چای میآورد و مینشست پای حرفهایش، اما حرف خودش را هم میزد. لیلا که از پدرش قویتر بود، چون میتوانست حرف بزند، اما حرفهایش را با زندگی پستأیید کند.
ایرج به عکس نگاه کرد. پانزده سال گذشته بود، اما هنوز نمیتوانست باور کند که این دختر، با این چشمها و این فکرها، حالا در یک تخت بیمارستان خوابیده است. نه، لیلا نمرده بود. اما شاید بدتر از مرگ بود: او رفته بود، اما نرفته بود. مثل یک کتاب که صفحاتش را بستهای، اما هنوز روی قفسهات است.
لیلا آن شب، شب قبل از تصادف، در اتاقش بود و داشت کتاب میخواند. ایرج از پشت در صدایش را شنیده بود که با خودش حرف میزد. فکر کرده بود شاید با دوستش تلفنی است. اما نه، لیلا داشت با خودش حرف میزد. صبح روز بعد، قبل از اینکه سوار ماشین شوند، لیلا به او گفته بود: «بابا، امروز یه چیزی میخوام بهت بگم. قول بده این بار مسخرهم نکنی.» ایرج خندیده بود و گفته بود: «قول میدم.» اما لیلا هیچوقت نگفت.
قاب را به قفسه برگرداند. درست، نه کج. مثل همیشه.
۳. پر از سؤالهای بیجواب
از اتاق نشیمن به انتهای راهرو رفت. درِ اتاق را باز کرد. اتاق لیلا. اما این اتاق، دیگر اتاق یک دختر هشت ساله نبود. لیلا در این اتاق بزرگ شده بود. تخت بزرگتر، قفسههای پر از کتاب، میز تحریر با لپتاپی که هنوز روشن بود، و دیواری که پر از عکسهای سفر و پوستر فیلم بود.
ایرج وارد شد. همه چیز همان طور بود که لیلا رها کرده بود: کتابی روی میز، لپتاپی که صفحهاش قفل بود، یک فنجان چای خشک شده روی میز، و چند بلیت سینما که روی تختهی چوبی سنجاق شده بودند. ایرج هیچوقت چیزی را جابجا نکرده بود. نه از سر تنبلی، از سر این باور که شاید روزی لیلا برگردد و همه چیز را همان طور که بود پیدا کند.
نفس عمیقی کشید. لیلا در این دفترچه، زندگی میکرد. فکر میکرد، سؤال میپرسید، و جواب میداد. و ایرج، پدری که فلسفه میخواند، هرگز نمیدانست دخترش چه مینویسد.
دفترچه را به جای خودش برگرداند. به لپتاپ نگاه کرد. صفحهی قفلشده، یک پسزمینهی آبی با یک جمله: «زندگی، یعنی بودن در میان سؤالها.» لیلا این جمله را انتخاب کرده بود. شاید برای اینکه به خودش یادآوری کند که پرسیدن، خودش یک جور زندگیکردن است.
۴. دختری که فیلسوف میخواست
ایرج روی لبهی تخت نشست. عروسک خرسی را که هنوز روی تخت بود، برداشت. اما این بار، کنارش یک کتاب بود: «زیباییشناسی زندگی روزمره»، ترجمهی خود ایرج. لیلا آن را خوانده بود و با هایلایتهای زرد و صورتی، پر از حاشیهنویسی کرده بود. ایرج کتاب را باز کرد.
یک صفحه، جایی که دربارهٔ «لذت در چیزهای ساده» نوشته شده بود، لیلا با خط گرد و ریز خودش نوشته بود: «بابا، این قسمت رو بخون. میگه که آدم میتونه از یه لیوان چای هم لذت ببره. تو که همیشه میگی من زیادی احساساتیم، ببین این فیلسوف هم همین رو میگه.»
صفحهی بعد، در حاشیه: «ولی راستش، من هنوز نمیفهمم چرا بعضی آدمها انقدر از لذت میترسن. مگه لذت گناهه؟»
و در انتهای کتاب، با خطی پررنگتر: «بابا، وقتی بزرگتر شدم، میخوام یه فیلسوف بشم که به درد مردم بخوره. نه مثل بعضیا که فقط توی کتابهاشون قشنگن.»
ایرج کتاب را بست. به یاد آورد که یک بار، چند ماه قبل از تصادف، لیلا به او گفته بود: «بابا، تو با همهٔ کتابهات، بازم بعضی چیزها رو نمیدونی.» ایرج پرسیده بود: «مثل چی؟» لیلا گفته بود: «مثل اینکه چطور با من حرف بزنی» ایرج خندیده بود، اما حرفش درست بود. لیلا از او میخواست که پدر باشد، نه استاد.
حالا، پانزده سال بعد، ایرج میدانست که حق با لیلا بود. اما برای اینکه این را بپذیرد، باید همهٔ کتابهایش را کنار میگذاشت. و این، سختترین کار دنیا بود.
۵. من هنوز منتظرم
به آشپزخانه برگشت. کتری را روشن کرد. چای برای یک نفر. مثل هر شب. صدای جوشیدن آب، در سکوت خانه میپیچید. به پنجره نگاه کرد. بیرون، غروب داشت به شب تبدیل میشد. چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند. پانزده سال بود که هر شب همین منظره را میدید. اما این بار، چیز دیگری در دلش بود: نه فقط امید به بیداری لیلا، بلکه سؤالی که هرگز جوابش را نمیدانست. لیلا چه میخواست به او بگوید؟ و چرا هیچوقت نگفت؟
چای را در فنجان ریخت و به سمت اتاق لیلا رفت. پشت در ایستاد. چند ثانیه به دستگیره نگاه کرد. بعد در را باز کرد و وارد شد.
روی صندلی کنار تخت نشست، جایی که هر شب مینشست. فنجان چای را روی میز گذاشت و به عروسک خرس نگاه کرد. عروسک، خاموش و بیحرکت، روی تخت نشسته بود. اما این بار، نگاهش به دفترچهی قرمز افتاد. دفترچهای که در آن، لیلا زندگی کرده بود. حرف زده بود. سؤال پرسیده بود. و ایرج، هرگز نپرسیده بود که آن حرفها چه بودند.
با صدای آرامی گفت:
«لیلا جان، امروز تو دانشگاه یکی از دانشجوها دربارهٔ زندگی خوب سؤال کرد… راستش، من نتونستم جواب بدم. نه جوابی که به دردم بخوره.»
مکث کرد. صدایش در اتاق خالی پیچید.
«تو همیشه میگفتی من زیادی توی کتابهام غرق میشم. شاید حق با تو بود…»
یک لحظه سکوت.
«قول داده بودی که فردا یه چیزی بهم بگی… من هنوز منتظرم. ولی میدونم که شاید هیچوقت نگی.»
و برای اولین بار در این شب، صدایش لرزید. اما گریه نکرد. پانزده سال بود که گریه کردن را یاد گرفته بود؛ اما هنوز نمیدانست چه موقع باید گریه کند.
چای را به لب برد و یک جرعه نوشید. چای سرد شده بود. مثل همیشه. مثل تمام سالهایی که منتظر بود.
- 6. یک دختر از دسترفته
فنجان را روی میز گذاشت. بلند شد و به سمت پنجره رفت. بیرون، شهر در تاریکی فرو رفته بود. چند ستاره در آسمان دیده میشد. به یکی از آنها خیره شد. یاد حرف لیلا افتاد: «بابا، ستارهها چشمهای آدمهاییاند که رفتن و دارن به ما نگاه میکنن.» اما این بار، فکر کرد شاید ستارهها چشمهای کسانی باشند که هنوز نرفتهاند، اما نمیتوانند بگویند چه میخواهند.
به اتاق نگاه کرد. اتاقی که در زمان متوقف نشده بود؛ اتاقی که لیلا در آن زندگی کرده بود، فکر کرده بود، سؤال پرسیده بود. و ایرج، حالا میدانست که لیلا فقط یک دختر از دسترفته نبود؛ او یک انسان بود با سؤالها، با آرزوها، با حرفهایی که هیچوقت زده نشدند.
دستش را به دیوار کشید و چراغ اتاق را خاموش کرد. تاریکی، آرام و سنگین، فضا را پر کرد. در را بست و به راهرو برگشت. از کنار قاب بزرگ عبور کرد، این بار نگاهش را نَدزدید. یک لحظه به سارا، امیر و رامین نگاه کرد و گفت:
«قول داده بودم که از شما مراقبت کنم… شاید نتونستم، ولی سعی میکنم از لیلا مراقبت کنم. حتی اگه هیچوقت نتونه به من بگه که چی میخواست بگه.»
قدمهایش در راهرو پیچید و محو شد. خانه، دوباره ساکت شد. فقط صدای یخچال بود که روشن میشد و خاموش میشد.
و در اتاق لیلا، در تاریکی، عروسک خرس همچنان روی تخت نشسته بود. اما این بار، دفترچهی قرمز کنارش بود، با صفحاتی که هنوز خوانده نشده بودند. و در گوشی ایرج، پیامی که هرگز باز نشده بود.





