بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

بعد از مهمانی 

مهدی توسط مهدی
مرداد ۱۹, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
419 5
0
587
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. ساختمان بلندمرتبه در شمال شهر
مهمانی در طبقهٔ هفتم یک ساختمان بلندمرتبه در شمال شهر بود. پنجره‌های بزرگ رو به آسمانی که از نور شهر نارنجی شده بود و چراغ‌های کوچکی که در دوردست‌ها مثل چشم‌های خیره می‌درخشیدند. نگار تا همین نیم‌ساعت پیش روی مبل مخملی نشسته بود و به حرف‌های یک نویسندهٔ سرشناس گوش می‌داد که دربارهٔ «انزوای مدرن» حرف می‌زد. بعد، نوبت خودش شد: چند جمله دربارهٔ جامعه‌شناسی احساسات، یک شوخی به‌موقع، خنده‌ای که صمیمی به نظر می‌رسید. همه چیز سر جای خودش بود. لباسش را یک زن فرانسوی سال پیش دوخته بود، موهایش را همان روز درست کرده بود، و انگشتری که مادرش به او داده بود، روی دستش می‌درخشید.
یک مرد میانسال با کت و شلوار خاکستری به او گفته بود: «واقعاً خوش به حال آدمی که این‌قدر خوب می‌تونه دربارهٔ آدم‌ها حرف بزنه.» نگار لبخند زده بود، تشکر کرده بود، و بعد در ذهنش یادداشت کرده بود که مرد احتمالاً به دنبال یک رابطه‌ی فرعی است. تحلیل کردن آدم‌ها مثل نفس کشیدن برایش عادت شده بود.
حالا، در خیابان خلوت، با صدای قدم‌هایش روی آسفالت سرد، تمام آن لحظات داشت عقب‌نشینی می‌کردند. مثل آبی که از یک پارچ ترک‌خورده بیرون می‌ریزد. نگار گوشی را از کیف بیرون آورد. صفحه پر از نوتیفیکیشن بود. یکی از دوستانش، مینا، نوشته بود: «امشب عالی بود مرسی که اومدی ❤️». نگار چند ثانیه به قلب قرمز کوچک خیره ماند. انگار از او انتظار داشت چیزی را تأیید کند. اما نمی‌دانست چه چیزی. فقط «مرسی» را تایپ کرد، آن هم بدون ایموجی، و گوشی را خاموش کرد.
دور تا دورش را ساختمان‌های خواب رفته گرفته بودند. چراغی در طبقهٔ سوم روشن بود، سایه‌ای از پشت پرده عبور کرد. نگار به آن خیره شد و برای یک لحظه به زندگی آن شخص فکر کرد: چه کسی بود؟ چه می‌کرد؟ از امشب خودش راضی بود؟ بعد از خودش خجالت کشید. این چه نوع فکری بود که برای یک سایهٔ بی‌نام وقت می‌گذاشت؟

بعد از مهمانی
۲. دهلیز تاریک
کلید را انداخت توی قفل. درِ سنگین آپارتمان با فشار کمی باز شد. دهلیز تاریک بود. نگار کلید را روی طاقچه گذاشت، کفش‌هایش را با پنجه‌ی پا کنار زد، و کیفی را که چند کیلو وزن داشت روی صندلی رها کرد. یک لحظه همان‌جا ایستاد.
خانه ساکت بود. ساکت‌تر از همیشه. صدای یخچال که روشن می‌شد و خاموش می‌شد، صدای ساعت دیواری که تیک‌تیک می‌کرد، حتی صدای نفس خودش. هیچ چیز دیگری نبود. نه موسیقی، نه تلویزیون، نه صدای همسایه‌ها. نگار چند ثانیه‌ای در تاریکی ماند. چراغ را روشن نکرد. چشم‌هایش به پنجره‌ی بزرگ اتاق نشیمن عادت کرد که نور نارنجی شهر را به داخل می‌فرستاد. می‌توانست خطوط مبلمان را ببیند: مبل سفید، میز چوبی، گلدانی که یک هفته بود آبیاری نشده بود. همه چیز سر جای خودش بود. همه چیز مرتب بود.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

بعد از مهمانی
۳. صدای خنده‌های مینا
بی‌اختیار، ذهنش به عقب برگشت. مهمانی. صدای خنده‌ها. مینا که دستش را گرفته بود و گفته بود: «نگار، امشب خیلی خوش می‌گذره بهت.» نگار جواب داده بود: «اره، واقعاً.» و راستش را بخواهید، در آن لحظه واقعاً خوش می‌گذشت. موسیقی خوب، غذاهای گرم، آدم‌هایی که حرف‌های جالب می‌زدند. حتی یک دانشجوی دکتری که به تازگی مقاله‌اش را در یک ژورنال معروف چاپ کرده بود و با هیجان درباره‌ی آینده حرف می‌زد. نگار به او گوش داده بود و در ذهنش به موفقیتش آفرین گفته بود. از سرِ یک همدلی واقعی. بعد، همان دانشجو بعداً به او گفته بود: «شما واقعاً الهام‌بخشید.» نگار خندیده بود.
پس چرا حالا، چند ساعت بعد، هیچ اثری از آن حس باقی نمانده بود؟

بعد از مهمانی
۴. کتاب‌های قطور قفسه
دستش را به سمت دیوار برد و چراغ هال را روشن کرد. نور سفید و سرد ناگهان همه چیز را آشکار کرد: کتاب‌های قطور روی قفسه، لپ‌تاپی که هنوز روشن بود و صفحه‌اش قفل شده بود، چند لیوان کثیف که از صبح مانده بودند. نگار به لیوان‌ها نگاه کرد. می‌توانست بایستد و بشوید. اما نشد. انگار دست‌هایش سنگین شده بودند. فقط به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب از یخچال برداشت. جرعه‌ای نوشید. آب سرد بود و گلو را قلقلک می‌داد.
کیفش هنوز روی صندلی بود. نگار برگشت و زیپ را باز کرد. یک تکه از دسر مهمانی را پیدا کرد که در کاغذ روغنی پیچیده شده بود. دوستانش اصرار کرده بودند که با خودش بردارد: «مگه نه که عاشق شکلاتی‌هستی؟» بله، عاشق بود. قبلاً عاشق بود. حالا شکلات را برداشت و لای دندان‌هایش گذاشت. طعم شیرین و تلخ زبانش را پوشاند. قوام بافتش را حس کرد.

بعد از مهمانی
۵. یک زن دیگر
و ناگهان، همان سؤال از درونش جوش زد:
«پس چرا من از این چیزها لذت نمی‌برم؟»
انگار که یک زن بیگانه درونش نشسته باشد و از خودش سؤال بپرسد. یک زن دیگر. نگار خودش هم برای اولین بار بود که این سؤال را جدی می‌گرفت. قبلاً، هر وقت چنین حسی سراغش می‌آمد، یک توضیح قانع‌کننده پیدا می‌کرد: خسته‌ام، این هفته زیاد کار کرده‌ام، پریودم نزدیک است، هوا گرفته، فلان همکار باهام بد برخورد کرده. اما امشب هیچ‌کدام از این بهانه‌ها کار نمی‌کرد. مهمانی عالی بود. کارش رو به راه بود. هوا هم گل‌انداخته بود. همه چیز سر جای خودش بود. پس چرا؟

بعد از مهمانی
۶. شاید زیادی پرتوقع
یک لحظه به خودش شک کرد. شاید زیادی پرتوقع است. شاید قدر چیزهایی را که دارد نمی‌داند. شاید باید بیشتر سفر کند. شاید خانه را تغییر دهد. شاید کارش را دوست ندارد. شاید رابطه‌اش را باید عوض کند. شاید… شاید هیچ‌کدام. شاید این طور چیدنِ «شاید»ها همان مشکلی بود که داشت. مثل یک جامعه‌شناس که هر مسئله‌ای را با یک سری متغیر تبیین می‌کند، اما خودش در میان آن متغیرها گم می‌شود.
خودش را به زور به اتاق خواب رساند، اما قبلش، لپ‌تاپ را باز کرد. صفحه روشن شد. موتور جستجو را باز کرد و شروع کرد به تایپ: «چرا از زندگی لذت نمی‌برم؟» قبل از اینکه اینتر را بزند، انگشتش روی دکمه مکث کرد. چه کار می‌کرد؟ قرار بود جواب گوگل مشکلاتش را حل کند؟ چه کسی چنین کاری می‌کند؟ یک زن چهل ساله که مدرک دکتری دارد و خودش دربارهٔ ساختارهای اجتماعی حرف می‌زند، دارد از گوگل می‌پرسد چرا خوشحال نیست؟
صفحه را بست. لپ‌تاپ را خاموش کرد.

بعد از مهمانی
۷. چه‌قدر خوب به نظر می‌رسی
اتاق خواب تاریک بود، اما نگار چراغِ پاتختی را روشن نکرد. یک تاریکی نیمه‌روشن از پنجره می‌آمد که خطوط مبلمان را به سختی مشخص می‌کرد. لباس مهمانی هنوز تنش بود. پارچه‌ی مخمل نرمی که بوی عطر می‌داد، بوی عطر خودش را، اما دیگر چیزی از آن شب در او نمانده بود. جلوی آینه ایستاد. آینهٔ بزرگ دیواری که در نور کم، تصویرش را مبهم نشان می‌داد. اما به اندازهٔ کافی واضح بود که زنی را ببیند که چند ساعت پیش چند نفر به او گفته بودند: «چه‌قدر خوب به نظر می‌رسی.» یک زنِ موفق. یک زنِ خوش‌پوش. یک زنِ باهوش. یک زنِ باکلاس. همهٔ این صفت‌ها را می‌شد به تصویر آینه چسباند.
نگار دستش را بلند کرد و نوک انگشتانش را آرام روی گونه‌اش کشید. پوستش گرم بود. زیر انگشتانش حیات داشت، گردش خون، عروق، بافت‌های زنده. اما روحش، آن بخشی که از همهٔ اینها باید لذت می‌برد، انگار عقب‌تر از جسمش حرکت می‌کرد. مثل یک سایهٔ بی‌وزن که همیشه یک قدم عقب‌تر از خودش راه می‌رفت.

بعد از مهمانی
۸. فردا همه چیز بهتر می‌شود؟
برای اولین بار در زندگی‌اش، یک فکرِ کاملاً ناآشنا به سراغش آمد: «اگر زندگی من خوبه، پس چرا من ازش خوشحال نیستم؟» یک سؤال شخصی. یک سؤال که انگار از ته چاهی که هیچ‌وقت ندیده بود بیرون آمده بود.
دستش را از صورتش برداشت. نفس عمیقی کشید. می‌توانست این حس را با یک توضیح دیگر سرکوب کند: «خسته‌ام، برو بخواب، فردا همه چیز بهتر می‌شود.» اما می‌دانست دروغ است. شاید هم نمی‌دانست. فقط دیگر حوصلهٔ دروغ گفتن به خودش را نداشت.
چراغ پاتختی را خاموش کرد. تاریکی کامل نشد؛ نور شهر همچنان از لای پرده‌ها می‌گذشت. نگار روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. سقفی سفید و صاف که هیچ جوابی نداشت. هیجانی نداشت. فقط بود.
چند دقیقه بعد، صدای یخچال دوباره روشن شد و خاموش شد. یک ماشین از خیابان گذشت و صدایش در دوردست محو شد. نگار هنوز بیدار بود. به پیامی که جواب نداده بود فکر می‌کرد، به دسر شکلاتی که مزه‌اش را فراموش کرده بود، به مهمانی که انگار هیچ‌وقت نرفته بود، به مردی که گفته بود «خوش به حالت» و نمی‌دانست که «حالت» چه شکلی بود.
و در میان تمام این سکوت، یک جمله در ذهنش تکرار شد. نه با صدا، نه با کلمات. فقط یک حس:
«چیزی که قرار بود زندگی را خوب کند، خوبش نکرده بود.»
اما هنوز نمی‌دانست آن «چیز» چیست. شاید هیچ‌وقت نمی‌دانست. شاید باید اول می‌فهمید که «چیزی» وجود دارد که باید دنبالش بگردد.

برچسب ها: انزوای عاطفیبحران معنابحران میانسالیبی‌لذتیپوچی مدرنتحلیل‌گری روانیتعارض ظاهر و باطنتنهایی در میان جمعتهی‌بودن درونجامعه‌شناسی احساساتجستجوی معناچرایی ناخوشیخودشناسیزندگی به‌ظاهر موفقزندگی بی‌حسزندگی ماشینیسؤال از خوشبختیفرسودگی روانیگم‌گشتگی هویتینارضایتی پنهان
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.