بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

فهرستی برای نجات زندگی

مهدی توسط مهدی
مهر ۷, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
419 4
0
585
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. صبح بعد از دو سؤال

صبح، نور خاکستری از لای پرده‌ها وارد شده بود. لپ‌تاپ هنوز روی میز باز بود. دو سؤال شب قبل، همان‌جا مانده بودند. نگار قبل از اینکه از تخت بلند شود، چند ثانیه به آنها خیره شد. «چرا آدم ممکنه زندگی بدی نداشته باشه، ولی ازش لذت نبره؟» و زیرش: «اصلاً زندگی خوب یعنی چی؟» کلمات بی‌حرکت و ساکت، مثل دو سنگ کنار جاده.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

دستش را روی صورتش کشید. دیشب برای چند ساعت دنبال جواب گشته بود. امروز تصمیم گرفت دنبال جواب نگردد. تصمیم گرفت دنبال چیزی که باید تغییر کند بگردد. چیزی که بشود آن را لمس کرد، برنامه‌ریزی کرد، برایش اقدام کرد. چیزی که جواب نباشد، راه‌حل باشد.

از تخت بیرون آمد، پاهایش را روی کف سرد اتاق گذاشت و چند ثانیه همان‌جا ایستاد. خانه ساکت بود، اما نه آن سکوت شب قبل را. این سکوت، صبحگاهی بود. خالی از انتظار.

 

۲. فهرست نجات زندگی

قهوه‌اش را ریخت و پشت میز نشست. دستگاه اسپرسو صدای همیشگی‌اش را درآورد و بوی تلخ دانه‌های تازه آسیاب‌شده در آشپزخانه پیچید. فنجان را برداشت و یک فایل جدید باز کرد. این بار بالای صفحه سؤال فلسفی ننوشت. نشانگر سفید بالای صفحهٔ خالی چشمک زد و تایپ کرد:

»اگر این تغییر کند، حالم بهتر می‌شود؟«

چند ثانیه به جمله نگاه کرد. تغییر. کلمه‌ای که تا همین چند روز پیش برایش معنای یک نظریهٔ جامعه‌شناختی داشت. حالا داشت تبدیل می‌شد به یک امکان، یک احتمال، شاید هم یک ضرورت.

بعد اولین کلمه را تایپ کرد:

کار.

سال‌ها بود که در دانشگاه تدریس می‌کرد. کلاس، مقاله، جلسه، دانشجو، تحقیق. کارش بد نبود. حتی خیلی‌ها آرزو داشتند جای او باشند. اما شاید مسئله همین بود: بد نبود. زندگی‌اش پر از چیزهایی بود که بد نبودند، اما چند وقت بود چیزی واقعاً خوب هم در آن نبود؟

کنار «کار» نوشت: «تغییر شغل؟» بعد مکث کرد و اضافه کرد: «یا حداقل یک ترم مرخصی.»

 

۳. رابطه، شاید یا حتماً؟

کلمه بعدی کمی دیرتر آمد. نگار نگاهش را از صفحه برداشت و به پنجره خیره شد. هوا ابری بود. چند پرنده از روی درخت چنار خیابان پریدند و رفتند. بعد برگشت به صفحه و تایپ کرد:

رابطه.

چند ثانیه دست نگه داشت. بعد نوشت: «اگر یک نفر باشد؟» به صفحه نگاه کرد. پاکش کرد. دوباره نوشت: «اگر کسی باشد که منتظرش باشم؟» این یکی را نگه داشت. لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.

نه به خاطر شخص خاصی. شاید فقط به خاطر اینکه برای اولین بار، امکانش را جدی گرفته بود. تمام این سال‌ها فکر کرده بود که می‌تواند تنها باشد. نه اینکه تنهایی بد باشد، ولی شاید زندگی وقتی کسی را داری که برای دیدنش هیجان‌زده شوی، فرق می‌کند.

سه کلمه روی صفحه مانده بود: «اگر کسی باشد…» یک سؤال نیمه‌تمام.

 

۴. رد زندگی کجاست؟

نگار از پشت میز بلند شد. به اطراف خانه نگاه کرد. خانه مرتب بود. بیش از حد مرتب. مبل‌ها سر جای خودشان. کتاب‌ها در قفسه، پشت به پشت. گلدان کنار پنجره، برگ‌هایش کمی زرد شده بود اما هنوز سر پا بود. میز تحریر بدون هیچ وسیله اضافه‌ای. همه‌چیز خوب بود.

اما ناگهان خانه برایش شبیه اتاقی شد که سال‌هاست کسی واقعاً در آن زندگی نکرده. نه اینکه تنها باشد. فقط… رد زندگی در آن کم بود. هیچ کتابی نیمه‌کاره روی میز نبود. هیچ لیوان کثیفی در سینک نمانده بود. هیچ کتی روی صندلی نیفتاده بود. همه‌چیز سر جایش بود. مثل یک اتاق هتل که هر روز صبح مرتب می‌شود.

به مبل نگاه کرد و با خودش گفت: «شاید باید عوضش کنم.» بعد خودش هم خندید. زیر لب گفت: «مبل رو یا زندگی رو؟» جوابی نیامد.

 

۵. پول برای چه چیزی؟

دوباره پشت میز نشست. نوشت:

پول؟

این بار جوابش سریع بود. نه. بعد کمی فکر کرد. خط زد. نوشت:

پول بیشتر؟

باز مکث کرد. حقوقش خوب بود. پس‌انداز داشت. مشکل مالی جدی نداشت. اما یادش آمد آخرین باری که واقعاً برای چیزی ذوق کرده بود، چه زمانی بود. سفر دو سال پیش؟ نه، خوب بود اما ذوق نداشت. مانتوی جدید؟ نه، وقتی پوشید هیچ احساسی نداشت. گوشی؟ کتاب؟ هیچ‌کدام.

با خودش گفت: «شاید پول بیشتر لازم دارم.» بعد تقریباً بلافاصله پرسید: «برای چی؟» جوابی نداشت. چون نمی‌دانست چه چیزی را می‌خواهد بخرد. پول، برای کسی که نمی‌داند چه می‌خواهد، فقط یک عدد روی صفحه است. آن را پاک کرد.

 

۶. کافه‌ای کنار دریا

کلمه بعدی تقریباً خودش آمد. انگار که در گوشه‌ای از ذهن پنهان شده بود و حالا داشت بیرون می‌آمد:

سفر.

مرورگر را باز کرد. چند مقصد جست‌وجو کرد. استانبول. پاریس. شیراز. یک جای ساحلی. جایی که هیچ‌کس او را نشناسد. جایی که مجبور نباشد استاد دانشگاه باشد. جایی که مادرش را به یاد نیاورد. جایی که کسی از او نپرسد: «خودت خوبی؟»

روی یکی از عکس‌ها مکث کرد. یک کافهٔ کوچک کنار دریا. برای چند ثانیه خودش را آنجا تصور کرد. صبح. یک فنجان قهوه. خیابانی ناآشنا. بدون جلسه. بدون بیمارستان. بدون مقاله. بدون سؤال. لبخند زد. این یکی شاید جواب بود. شاید فقط باید از این زندگی کمی فاصله می‌گرفت. یک نفس تازه. یک جاهای جدید.

 

۷. سنگین‌ترین کلمه فهرست

فهرست داشت طولانی می‌شد. پایین صفحه رفت و نوشت:

مادر.

این بار چیزی اضافه نکرد. فقط به کلمه نگاه کرد. اگر مادرش دوباره مثل قبل می‌شد چه؟ اگر حافظه‌اش برمی‌گشت؟ اگر دوباره صبح‌ها صدایش می‌کرد و می‌گفت: «نگار جان، بیا صبحونه»؟ اگر آن زن روی تخت بیمارستان، همان مادری می‌شد که به یاد داشت؟ آیا خودش هم دوباره خوب می‌شد؟

دستش را روی صفحه‌کلید گذاشت. چیزی تایپ نکرد. بعد آرام نوشت: «شاید.» اما این «شاید» بیشتر از اینکه جواب باشد، یک سؤال تازه بود. یک سؤال بی‌جواب. مثل تمام سؤال‌های دیگر. نگاهش را از صفحه برداشت و به سقف خیره شد. مادر. کلمه‌ای که از تمام کلمات دیگر سنگین‌تر بود.

 

۸. پروژه نجات زندگی

به آینه اتاق خواب نگاه کرد. موهایش نامرتب بود. صورتش کمی خسته به نظر می‌رسید. چند لحظه خودش را برانداز کرد. بعد برگشت پشت میز و نوشت:

خودم؟

زیرش: ورزش. لباس. مو. بدن. بیشتر بیرون رفتن.

لبخند زد. «عالیه.» فهرست داشت کم‌کم تبدیل می‌شد به یک پروژه. پروژهٔ نجات زندگی. اما خودش هم می‌دانست که یک لیست، یک لیست است. تیک زدنش، زندگی را تغییر نمی‌دهد. مگر اینکه واقعاً کاری کند. یکی‌شان را امتحان کند.

چند ثانیه به لیست نگاه کرد. ورزش، لباس، مو، بدن. همهٔ آنها راه‌هایی بودند برای اینکه از خودش دور شود، یا به خودش نزدیک‌تر شود. نمی‌دانست کدام.

 

۹. همه‌چیز با یک شاید

روی صفحه حالا چندین کلمه دیده می‌شد: کار، رابطه، خانه، پول، سفر، مادر، ظاهر، سبک زندگی.

صندلی را عقب کشید. به فهرست نگاه کرد. همه منطقی بودند. اگر شغلش را عوض می‌کرد، شاید حالش بهتر می‌شد. اگر وارد یک رابطه می‌شد، شاید. اگر خانه‌اش را تغییر می‌داد، شاید. اگر بیشتر سفر می‌رفت، شاید. اگر مادرش بهتر می‌شد… نگاهش را از صفحه برداشت.

شاید. همه‌چیز با یک «شاید» شروع می‌شد. اما یک چیز عجیب بود: او نمی‌توانست هیچ‌کدام را با اطمینان بگوید. نمی‌دانست کدام یک جواب است. نمی‌دانست کدام یک واقعاً تغییرش می‌دهد. فقط یک چیز را می‌دانست: نمی‌خواست بیشتر از این بنشیند و فکر کند.

 

۱۰. هیجان کوچک، انتظار کوچک

دوباره لپ‌تاپ را جلو کشید. تمام گزینه‌ها را نگاه کرد. بعد فقط یکی را انتخاب کرد.

سفر.

نه برای فرار. یا دست‌کم این چیزی بود که به خودش گفت. یک سفر واقعی. تنهایی. چند روز. جایی که هیچ‌کس او را نشناسد. بدون کلاس، بدون جلسه، بدون بیمارستان، بدون مادر، بدون ایرج، بدون فرهاد.

برای لحظه‌ای مکث کرد. چرا اسم فرهاد هم در فهرستش آمده بود؟ لبخند زد و چیزی نگفت. بعد وارد سایت رزرو شد. تاریخ را انتخاب کرد. چند گزینه را دید. و برای اولین بار در مدت‌ها، هیجان کوچکی در دلش نشست. نه یک هیجان بزرگ، چیزی شبیه یک پیش‌بینی خفیف. یک انتظار کوچک.

شاید آدم همیشه لازم نیست جواب زندگی را پیدا کند. گاهی فقط باید یک چیز را تغییر دهد. یک چیزِ کوچک، یک چیزِ عملی. و بعد ببیند چه می‌شود.

 

۱۱. قلبی که می‌تپد

تقریباً تصمیمش را گرفته بود. فقط یک بار دیگر به صفحه برگشت. سؤال‌های دیشب هنوز در فایل قبلی بودند. نگاهشان کرد. «چرا آدم ممکنه زندگی بدی نداشته باشه، ولی ازش لذت نبره؟» و: «اصلاً زندگی خوب یعنی چی؟»

فایل را بست. این بار لبخند زد. زیر لب گفت: «فعلاً لازم نیست جوابش رو بدونم.» لپ‌تاپ را بست. گوشی را برداشت. تقویم را باز کرد. یک روز را انتخاب کرد و نوشت: سفر.

یک هفته دیگر. یک بلیت. یک مقصد. یک چمدان کوچک. و قلبی که برای اولین بار در این روزها، داشت برای چیزی می‌تپید. شاید هم‌چنان مشکل نداشت، اما حداقل یک حرکت. یک قدم به جلو.

 

۱۲. چیزی در آینده منتظر است

عصر همان روز، نگار از پنجره به خیابان نگاه می‌کرد. خورشید داشت پشت ساختمان‌ها فرو می‌رفت و آسمان را نارنجی می‌کرد. یک زن با بچه‌اش از خیابان رد شد. یک پسر جوان با دوچرخه از کنارشان گذشت. زندگی داشت جلو می‌رفت.

تقویم را بست. یک هفته دیگر. یک چمدان کوچک. یک مقصد که هنوز برایش فقط چند عکس روی صفحه بود. برای اولین بار، چیزی در آینده منتظرش بود. و همین کافی بود که آن شب، کمی زودتر از همیشه به رختخواب برود.

هنوز نمی‌دانست که بعضی خواسته‌ها، قبل از رسیدن، آدم را خوشحال می‌کنند و بعضی‌ها، درست بعد از رسیدن، سؤال تازه‌ای به وجود می‌آورند. اما این را هم نمی‌دانست که سفر، قرار بود چیزی به او نشان بدهد که هیچ‌کدام از فهرست‌هایش ننوشته بود.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.