۱. تاریکی و اسمهای ناتمام
خانه ساکت بود. نه از آن سکوتهایی که آدم را آرام میکنند؛ از آن سکوتهایی که صداهای کوچک را بزرگتر میکنند. صدای یخچال که روشن میشد و خاموش میشد. صدای عبور یک ماشین از خیابان پایین. تیکتاک ساعت روی دیوار.
نگار پشت میز نشسته بود. لپتاپش باز بود، اما نزدیک نیم ساعت بود که به صفحه نگاه میکرد و چیزی نمینوشت. فنجان چای کنار دستش سرد شده بود.
گوشیاش را برداشت. چند پیام خواندهنشده داشت. یکی از دانشگاه، دربارهٔ جلسهٔ فردا. یکی مربوط به مادرش: پیام کوتاهی از پرستار که وضعیت مادر را در یک خط خلاصه کرده بود. نگار پیام را باز نکرد.
گوشی را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست.
اسمها دوباره آمدند. مادر. ایرج. فرهاد. سه دانشجو. زندگی خوب. خوشحال نبودن. همهچیز انگار به هم مربوط بود، اما هنوز نمیدانست چطور.
۲. صورتبندی یک بیقراری
نگار لپتاپ را جلو کشید. یک فایل جدید باز کرد و نوشت:
«چرا آدم ممکنه زندگی بدی نداشته باشه، ولی ازش لذت نبره؟»
چند ثانیه به جمله نگاه کرد. بعد زیرش نوشت:
فرضیه اول: کار.
شاید سالها درس داده بود، تحقیق کرده بود، مقاله نوشته بود، به دانشجوها جواب داده بود، اما خودش دیگر نمیدانست چرا.
فرضیه دوم: رابطه.
شاید مسئله آدمی بود که کنار او نبود. یا آدمی که بود. یا شاید اصلاً کسی نبود.
چند لحظه مکث کرد. کلمه را پاک کرد. دوباره نوشت:
فرضیه سوم: مادر.
این بار دستش روی صفحهکلید ماند. مادر. چهرهای که اسم خودش را نمیدانست. دستی که هنوز گرم بود. و آن اسم. ایرج.
نگار سریع کلمه را پاک کرد. اما سؤال از صفحه پاک نمیشد.
۳. سیوچند سالگی و «بعداً»های تمامشده
به صندلی تکیه داد. سن؟ شاید مسئله همین بود. سیوچند سالگی. سنی که دیگر نمیتوانستی همهچیز را به «بعداً» حواله بدهی. بیستسالگی، آینده بود. سیسالگی، هنوز میتوانست آینده باشد. اما حالا؟
نگار به ساعت نگاه کرد. سیوهفت دقیقه از نیمهشب گذشته بود. لبخند کمرنگی زد. «چه فرقی داره؟» صدایش در اتاق خالی پیچید و محو شد.
دوباره نوشت:
موفقیت؟ شاید آدم وقتی به چیزهایی که میخواسته میرسد، تازه میفهمد که آنها را نمیخواسته. شاید موفقیت فقط یک فهرست بود: شغل خوب. درآمد خوب. خانه. احترام. دانش. استقلال.
همه را داشت. تقریباً.
پس چرا چیزی کم بود؟
نگار چند لحظه به این جمله خیره شد. بعد نوشت: «اگر تقریباً همهچیز سر جایش باشد، چطور میفهمی خودت سر جایت نیستی؟» این بار پاکش نکرد.
- 4. سه تکه از یک آینه
روانشناسی. جامعه. فلسفه. سه جواب متفاوت برای یک سؤال. و هیچکدام، وقتی نوبت خودش میرسید، کافی نبودند. انگار که هر کدام فقط یک تکه از آینه را در دست داشتند، اما هیچکدام آینه را کامل نمیدیدند. شاید تمام نظریهها درست بودند. مشکل این بود که هیچکدام به تنهایی برای توضیح یک انسان کافی نبودند.
نگار از پشت میز بلند شد و به آشپزخانه رفت. وقتی برگشت، چشمش به صندلی خالی روبهروی میز افتاد. برای لحظهای، مادر را آنجا دید. نه مادر بیمارستان را. مادرِ سالهای دور را. با شال سفید و آبی. با قهوه. با صبحانههای جمعه. با همان جمله: «یه روز میرسه که برای همین صبحونهها دلت تنگ میشه.»
نگار آرام گفت: «رسید.»
صداش شکست. چند ثانیه ایستاد. بعد به اتاق برگشت. لپتاپ هنوز روشن بود. صفحه سفید، منتظرش بود.
- 5. خیره به نقطهای که چشمک میزند
نشست. دوباره شروع کرد به نوشتن. کار؟ نه کامل. رابطه؟ نه. مادر؟ شاید. سن؟ شاید. جامعه؟ تا حدی. موفقیت؟ نه بهتنهایی. یکییکی کنار هر کلمه علامت سؤال گذاشت. بعد همه را انتخاب کرد و پاک کرد.
صفحه دوباره سفید شد. نگار به آن خیره ماند. این بار چیزی را تحلیل نکرد. نه مادر. نه خودش. نه فرهاد. نه گذشته. نه آینده. فقط نشست. دستهایش را روی میز گذاشت و به نقطهی سفید خیره شد که بالای صفحه چشمک میزد. برای اولین بار، از اینکه جواب ندارد، عصبانی نشد.
ساعت نزدیک یک بود. نگار آخرین جرعه چای سردش را خورد و لپتاپ را نبست. فقط یک جمله نوشت. آرام. با مکث بین هر کلمه:
«چرا آدم ممکنه زندگی بدی نداشته باشه، ولی ازش لذت نبره؟»
نگار انگشتش را روی کلید نگه داشت. فکر کرد شاید همین سؤال، تمام این روزها پشت همهچیز پنهان بوده. پشت مادر. پشت دانشگاه. پشت دانشجوها. پشت فرهاد. پشت آن احساس مبهمی که مدتها بود نمیتوانست برایش اسم پیدا کند.
اما هنوز یک سؤال دیگر مانده بود. نگار به صفحه نگاه کرد. چند ثانیه چیزی ننوشت. بعد، زیر سؤال اول، آرام تایپ کرد:
«اصلاً زندگی خوب یعنی چی؟»
چراغ اتاق را خاموش کرد. لپتاپ همچنان روشن ماند. و در تاریکی خانه، تنها نور صفحه روی صورتش افتاده بود.





