۱. آغاز سخن | یک پرسش آشنا
چند سال پیش، در یک مهمانی خانوادگی، صحبت از زندگی قدیم و جدید شد. مادربزرگم که هشتاد و چند سالش بود، با لبخندی که همزمان غم روزهای دور را هم داشت، گفت: «زندگی ما خیلی سخت بود. آب خوردنمون رو از کوچه میآوردیم، نفت بخاریو از نفتفروشی سر کوچه، زمستونها آنقدر سرد بود که لای پتو میلرزیدیم. اما…» مکث کرد و بعد گفت: «اون روزها، ساده بودیم اما انگار غمهامون هم سادهتر بود.»
برادرزادهام که تازه وارد دانشگاه شده بود، با لحنی که هم کنجکاو بود هم چالشبرانگیز، پرسید: «مادربزرگ شما خوشبختتر بودید یا ما؟» مادربزرگ نگاهش کرد، خندید و گفت: «نمیدونم عزیزم. نمیدونم.»
این گفتوگوی ساده، دقیقاً هسته پرسشی است که این کتاب با آن آغاز میشود: آیا انسان امروز خوشبختتر از گذشته است؟ پرسشی که در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما هر چه در آن عمیقتر میشویم، پیچیدهتر و غامضتر میشود. و شاید جالبترین بخش ماجرا این باشد که خود این پرسش، در میان انبوهی از اطلاعات، آمار، و نظریهها، همچنان بیپاسخ باقی مانده است.
۲. چرا پاسخ این پرسش ساده نیست؟
اگر از کسی بپرسید «امروز زندگی بهتر است یا قدیم؟»، احتمالاً پاسخ سریعی خواهد داد. اما اگر از او بپرسید «انسان امروز خوشبختتر است یا انسان صد سال پیش؟»، مکث میکند. چرا؟ چون «گذشته» و «خوشبختی» هر دو مفاهیمی پیچیده و چندلایهاند.
بیایید اول با «گذشته» شروع کنیم. وقتی از گذشته حرف میزنیم، دقیقاً از کدام گذشته حرف میزنیم؟ زندگی یک کشاورز ایرانی در قرن نوزدهم؟ یک اشرافزاده فرانسوی در عصر روشنگری؟ یا یک شکارچی در ده هزار سال پیش؟ گذشته، یک دوره یکدست و یکنواخت نبوده است. انسانها در هر دورهای، تجربههای متفاوتی از زندگی داشتهاند. شاید اصلاً «گذشتهای واحد» وجود نداشته باشد که بتوان آن را با «امروز» مقایسه کرد.
و حالا برسیم به «خوشبختی». این مفهوم از آن مفاهیمی است که همه فکر میکنند میدانند یعنی چه، اما وقتی ازشان بخواهی تعریفش کنند، گیر میکنند. فیلسوفان اخلاق، قرنها درباره تعریف خوشبختی بحث کردهاند و هنوز به توافق نهایی نرسیدهاند. ارسطو میگفت خوشبختی یعنی «بهزیستی» که با لذت یا ثروت تفاوت دارد. اپیکور میگفت خوشبختی یعنی آرامش خاطر و دوری از درد. جان استوارت میل، خوشبختی را «لذت و فقدان رنج» تعریف میکرد. اما این تعاریف، هر کدام، بخشی از حقیقت را میگیرند و بخشی را رها میکنند.
و سؤال سوم، شاید مهمتر از همه: آیا خوشبختی یک احساس درونی است یا یک وضعیت عینی؟ کسی که در فقر شدید زندگی میکند اما آرامش درونی دارد، خوشبخت است؟ کسی که ثروتمند است اما اضطراب دارد، ناخوشبخت است؟ اصلاً میتوان خوشبختی را اندازه گرفت؟ اگر پاسخ مثبت است، با چه معیاری؟
وقتی این پیچیدگیها را میبینیم، متوجه میشویم که پرسش از خوشبختی انسان امروز در مقایسه با گذشته، یک سؤال ساده نیست. یک سؤال سادهلوحانه است. و دقیقاً همین سادگی ظاهری، آن را به یکی از مهمترین و دشوارترین پرسشهای عصر ما تبدیل کرده است.
۳. آنچه بدون تردید بهتر شده است
اگر فقط امکانات را معیار بگیریم، شاید پاسخ خیلی زود روشن شود. کمتر کسی حاضر است پزشکی امروز را با پزشکی دویست سال پیش عوض کند، یا ارتباطات امروز را با روزگاری که رسیدن یک نامه هفتهها طول میکشید. از این منظر، تردیدی نیست که جهان در بسیاری از جنبهها جای بهتری برای زندگی شده است.
امید به زندگی در صد سال اخیر، تقریباً دو برابر شده است. در آغاز قرن بیستم، متوسط عمر انسان در بسیاری از نقاط جهان حدود چهل سال بود. امروز، این عدد به بیش از هفتاد و دو سال رسیده است. یعنی یک انسان امروزی، تقریباً دو برابر جد صد ساله خود، فرصت زندگی دارد. این فقط یک عدد نیست؛ یعنی فرصت دیدن نوهها، فرصت تجربه دوران پیری، فرصت ادامه تحصیل و کار و عشق در دهههای ششم و هفتم زندگی.
مرگومیر کودکان نیز به شدت کاهش یافته است. صد سال پیش، از هر ده کودک، سه یا چهار نفر پیش از پنجسالگی از دنیا میرفتند. امروز، این عدد در بسیاری از کشورها به کمتر از یکدهم رسیده است. یعنی مادران امروز، کمتر از مادران گذشته، طعم تلخ از دستدادن فرزند را میچشند.
پزشکی تحولی بیسابقه داشته است. بیماریهایی که تا صد سال پیش حکم اعدام داشتند—مثل سل، وبا، حصبه، و حتی ذاتالریه—امروز با یک دوره آنتیبیوتیک یا یک واکسن ساده درمان میشوند. جراحیهای پیچیدهای که روزگاری غیرممکن بودند، امروز بهصورت روتین انجام میشوند.
فناوری و ارتباطات نیز انقلابی در زندگی انسان ایجاد کرده است. با یک گوشی کوچک، میتوانیم با هر نقطهای از جهان، در هر زمانی، ارتباط برقرار کنیم. کتابخانههای عظیم با میلیونها جلد، در یک دستگاه کوچک جای گرفتهاند.
آموزش نیز گسترشی بیسابقه یافته است. درصد باسوادی جهان از حدود ۲۰ درصد در آغاز قرن بیستم به بیش از ۸۵ درصد رسیده است. کودکان امروز، در بسیاری از نقاط جهان، به مدرسه میروند و فرصت یادگیری دارند؛ فرصتی که برای میلیونها کودک صد سال پیش، یک رویای دستنیافتنی بود.
درنگ
گاهی آنقدر به امکاناتی که امروز در اختیار داریم عادت میکنیم که فراموش میکنیم بسیاری از آرزوهای گذشتگان، برای ما بدیهی شدهاند. شاید پیش از آنکه از نارضایتی خود سخن بگوییم، لازم باشد لحظهای به این پرسش فکر کنیم: اگر در زمان دیگری متولد شده بودیم، امروز از چه چیزهایی محروم بودیم که اکنون حتی متوجه حضورشان نیستیم؟ این تأمل، نه برای انکار مشکلات امروز، که برای دیدن تصویر کاملتری از ماجراست.
اگر فقط همین شاخصهای عینی را معیار قضاوت قرار دهیم، پاسخ به پرسش «آیا انسان امروز خوشبختتر است؟» تا حد زیادی مثبت است. اما آیا این پایان ماجراست؟
۴. پس چرا هنوز احساس نارضایتی وجود دارد؟
درست در دل همین پیشرفتهای خیرهکننده، یک پدیده نگرانکننده در حال شکلگیری است. آمارها نشان میدهند که با وجود افزایش چشمگیر امکانات مادی، احساس نارضایتی، اضطراب و تنهایی، در بسیاری از جوامع مدرن، رو به افزایش است. چطور ممکن است با وجود این همه پیشرفت، این همه نارضایتی وجود داشته باشد؟
اضطراب، بهعنوان یکی از رایجترین اختلالات روانی عصر ما، به سطحی رسیده که برخی از صاحبنظران، قرن بیستویکم را «عصر اضطراب» نامیدهاند. آمارهای جهانی نشان میدهند که نرخ اضطراب در بسیاری از کشورها، طی پنجاه سال اخیر، چندین برابر شده است.
افسردگی نیز یکی از اصلیترین علل ناتوانی در جهان شناخته شده است. سازمان بهداشت جهانی، افسردگی را دومین عامل ناتوانی در جهان معرفی کرده است و پیشبینی میکند که تا سال ۲۰۳۰، به اولین عامل تبدیل شود. این یعنی میلیونها انسان، در حالی که از نظر مادی در بهترین شرایط زندگی میکنند، از نظر روانی درگیر یک بحران عمیق هستند.
تنهایی، که زمانی یک مشکل ویژه سالمندان به نظر میرسید، امروز به یک اپیدمی جهانی تبدیل شده است. در جوامعی که امکانات ارتباطی آنها هرگز به این اندازه نبوده، افراد بیشتری احساس تنهایی میکنند. یک پژوهش اخیر در آمریکا نشان داد که بیش از نیمی از بزرگسالان، احساس تنهایی قابلتوجهی را تجربه میکنند.
فرسودگی نیز به یک واژه آشنا در زندگی امروز تبدیل شده است. فشار کاری بیوقفه، رقابت بیامان، و نیاز به «همیشه آنلاین بودن»، بسیاری از انسانها را به مرز خستگی کامل رسانده است. ما دیگر فقط خسته نیستیم؛ فرسوده شدهایم.
احساس پوچی نیز، شاید عمیقترین و پیچیدهترین تجربه نارضایتی انسان امروز باشد. بسیاری از مردم، با وجود داشتن همه آنچه که «باعث خوشبختی» شمرده میشود—پول، سلامت، روابط خانوادگی خوب، شغل مناسب—احساس میکنند که «چیزی کم است». یک خلأ. یک بیمعنایی مبهم. چیزی که نمیتوانند اسمش را بگذارند، اما بهوضوح حسش میکنند.
مقایسه اجتماعی نیز، که در عصر شبکههای اجتماعی به اوج خود رسیده، یکی از دلایل اصلی نارضایتی انسان امروز است. ما دائماً زندگیمان را با زندگی دیگران مقایسه میکنیم—و معمولاً در این مقایسه، بازنده هستیم.
این پدیدهها، یک پارادوکس آشکار را شکل میدهند: ما هرگز به این اندازه راحت نبودهایم، اما هرگز به این اندازه ناراضی هم نبودهایم. این پارادوکس، که زیگموند بومن آن را بهخوبی توصیف کرده، هسته بحرانی است که این کتاب در پی فهم آن است. اما هنوز برای نتیجهگیری زود است. شاید پاسخ را باید جای دیگری جست.
۵. آیا خوشبختی فقط به امکانات وابسته است؟
بیایید یک آزمایش فکری ساده انجام دهیم. تصور کنید فردا همه امکانات مادی زندگیتان دو برابر شود. حقوقتان بیشتر شود، خانهی بزرگتری داشته باشید، ماشین بهتری سوار شوید. آیا پاسخ پرسش «چرا لذت نمیبرم؟» پیدا میشود؟ یا همان احساس خلأ، با لباس جدید، به سراغتان میآید؟
پاسخ به این پرسش، از دیدگاه رشتههای مختلف علوم انسانی، یکصدا نیست. اما یک نکته مشترک در همه این دیدگاهها وجود دارد: خوشبختی، فقط به امکانات مادی وابسته نیست.
روانشناسی، بهخصوص روانشناسی مثبت، بر این نکته تأکید دارد که خوشبختی، بیش از آنکه به شرایط بیرونی وابسته باشد، به وضعیت درونی و نگرش فرد مربوط است. مارتین سلیگمن، بنیانگذار روانشناسی مثبت، معتقد است که خوشبختی پایدار، از سه عنصر تشکیل میشود: لذت (احساسات مثبت لحظهای)، درگیری (غرقشدن در فعالیتهای معنادار)، و معنا (خدمت به چیزی فراتر از خود). بهعقیده او، انسان امروز، بیش از هر چیز، به معنا نیاز دارد؛ چیزی که در زندگی مدرن، به شدت کمیاب شده است.
تحقیقات روانشناسی نشان داده که عوامل شخصی مثل شخصیت، چشمانداز زندگی، و راهبردهای مقابلهای، تأثیر بسیار بیشتری بر خوشبختی دارند تا عوامل بیرونی مثل ثروت یا موقعیت اجتماعی. یعنی دو نفر با شرایط مالی یکسان، میتوانند تجربههای کاملاً متفاوتی از خوشبختی داشته باشند.
اقتصاد هم یافتههای جالبی در این زمینه دارد. معروفترین آنها، پارادوکس ایسترلین است. ریچارد ایسترلین، اقتصاددان آمریکایی، در دهه ۱۹۷۰ نشان داد که افزایش درآمد ملی، بهطور خودکار به افزایش رضایت از زندگی منجر نمیشود. وقتی کشوری ثروتمندتر میشود، مردم آن کشور، لزوماً خوشبختتر نمیشوند.
این یافته، که بعداً توسط پژوهشهای متعدد دیگری تأیید شد، نشان میدهد که ثروت، فقط تا یک نقطه مشخص (که معمولاً تأمین نیازهای اولیه است) با خوشبختی ارتباط دارد. بعد از آن، افزایش درآمد، تأثیر ناچیزی بر رضایت از زندگی دارد.
جامعهشناسی نیز از زاویهای دیگر به این مسئله نگاه میکند. جامعهشناسانی مثل امیل دورکیم و رابرت مرتون، نشان دادهاند که «آنومی» یا بیهنجاری اجتماعی، یکی از عوامل اصلی نارضایتی و خودکشی در جوامع مدرن است. وقتی هنجارها و ارزشهای سنتی، جای خود را به هرجومرج اخلاقی میدهند، انسانها سردرگم میشوند و نمیدانند برای چه باید زندگی کنند.
هارتموت رزا، جامعهشناس آلمانی معاصر، نظریه «شتاب اجتماعی» را مطرح کرده است. بهعقیده او، زندگی مدرن آنقدر سریع شده که آدمها فرصت نمیکنند با خودشان و با جهان اطرافشان ارتباط برقرار کنند. این شتاب بیوقفه، ما را از خودمان بیگانه میکند. هر چه سریعتر میرویم، بیشتر احساس میکنیم عقبافتادهایم. هر چه بیشتر مصرف میکنیم، بیشتر حس میکنیم چیزی کم است.
و فلسفه، از زاویهای بنیادیتر به مسئله نگاه میکند. فیلسوفان اخلاق، قرنها درباره این پرسش فکر کردهاند که «زندگی خوب» یعنی چه. پاسخها، متنوع و گاه متضاد هستند: از لذت (اپیکوریسم) تا فضیلت (رواقیگری)، از معنا (ارسطو) تا رضایت (میلگرایی). اما یک نکته مشترک در همه این دیدگاهها وجود دارد: خوشبختی، یک حالت منفعل و دریافتنی نیست؛ یک فعالیت پویا است. انسان خوشبخت، فقط کسی نیست که احساس خوبی دارد، بلکه کسی است که دارد «خوب زندگی میکند»؛ یعنی استعدادهایش را به کار میگیرد، برای خودش و دیگران ارزش میآفریند، و در مسیر رشد و تعالی قرار دارد.
این دیدگاهها، هر کدام از یک سو، دارند به یک دیوار میخورند: اینکه «بیشتر» همیشه به معنای «بهتر» نیست. اینکه پیشرفت خطی، خوشبختی خطی نمیآورد. اینکه انسان امروز، با همه داشتههایش، چیزی را گم کرده که شاید اسمش را هنوز خوب نمیداند.
۶. مشکل شاید در تعریف خوشبختی باشد
تا اینجا، شاید به این نتیجه رسیده باشیم که مشکل، نه در کمبود امکانات، که در تعریف ما از خوشبختی است. شاید ما «خوشبختی» را اشتباه تعریف کردهایم و بعد از آنکه به اهداف اشتباهمان رسیدهایم، تعجب کردهایم که چرا هنوز خوشبخت نیستیم.
بیایید این را با یک مثال ساده روشن کنیم. اگر «خوشبختی» را فقط به معنای «احساس خوب داشتن» تعریف کنیم، آنگاه انسان امروز، با وجود امکانات زیاد، همچنان ناخوشبخت خواهد بود. چون احساس خوب، یک چیز لحظهای و ناپایدار است. وابسته به شرایط است. هر لحظه ممکن است یک خبر بد، یک تنش، یا یک شکست، این احساس خوب را از بین ببرد. ما در حال تعقیب یک هدفِ فراری هستیم که هر بار فکر میکنیم به آن رسیدهایم، از دستمان در میرود.
اما اگر «خوشبختی» را به معنای «زندگی ارزشمند» تعریف کنیم—یعنی زندگیای که معنا دارد، هدف دارد، و در مسیر رشد و تعالی است—آنگاه انسان امروز، باید بیش از هر چیز، به فکر کیفیت زندگی باشد، نه فقط کمیت امکانات. باید از خودش بپرسد: «آیا زندگیام ارزش زیستن دارد؟ آیا کاری که انجام میدهم، برایم معنادار است؟ آیا روابطی که دارم، واقعاً عمیق و صمیمیاند؟»
اگر «خوشبختی» را به معنای «رضایت» تعریف کنیم، باز هم مسئله ما حل نمیشود. چون رضایت، فقط به «برآوردهشدن خواستهها» وابسته نیست. انسانها میتوانند به خواستههایشان برسند اما باز هم احساس نارضایتی کنند. چرا؟ چون خواستهها، پایانناپذیرند. وقتی به یک خواسته میرسیم، یک خواسته جدید، جای آن را میگیرد. و این چرخه، هیچوقت تمام نمیشود.
و اگر «خوشبختی» را به معنای «معنا» تعریف کنیم—یعنی زندگیای که فراتر از خود فرد، به چیزی بزرگتر متصل است—آنگاه انسان امروز، با بحران معنا دستوپنجه نرم میکند. در جهانی که خدا و سنت و جامعه و هدفهای متعالی رنگباختهاند، معنا از کجا بیاید؟ در جهانی که همهچیز را با معیارهای کمی و مادی میسنجیم، معنا چطور جان میگیرد؟
این تعاریف مختلف، هر کدام، پرسشهای تازهای را پیش میکشند. و دقیقاً این پرسشهای تازه، هستند که ما را به فصلهای بعدی این کتاب راهنمایی میکنند.
۷. یک گفتوگوی ناتمام
به اول این زیرفصل برگردیم. مادربزرگ من، وقتی برادرزادهام از او پرسید «شما خوشبختتر بودید یا ما؟»، پاسخ قاطعی نداد. گفت «نمیدانم». شاید او، بدون اینکه مطالعه فلسفی یا جامعهشناختی داشته باشد، به عمق این پرسش پی برده بود. شاید میدانست که مقایسه خوشبختی دو نسل، یک مقایسه ساده نیست.
ما در این زیرفصل، دیدیم که انسان امروز، از نظر مادی، در بهترین شرایط تاریخ زندگی میکند. امکانات بیشتر، سلامت بهتر، عمر طولانیتر، و دسترسی بیسابقه به اطلاعات. اما در عین حال، با بحرانهایی مثل اضطراب، افسردگی، تنهایی، فرسودگی، و احساس پوچی دستبهگریبان است.
دیدیم که خوشبختی، به عوامل متعددی وابسته است: عوامل روانشناختی، اقتصادی، اجتماعی، و فلسفی. و شاید مهمتر از همه، دیدیم که مشکل، شاید در تعریف خود خوشبختی باشد. ما نمیدانیم از خوشبختی دقیقاً چه میخواهیم. برای همین، به هر چه میرسیم، باز هم احساس کمبود میکنیم.
شاید انسان امروز از بسیاری جهات بهتر زندگی میکند. اما هنوز نمیدانیم که آیا «بهتر زندگی کردن» به معنای «خوشبختتر زندگی کردن» است یا نه. و شاید مهمتر از همه، نمیدانیم که «خوب زندگی کردن» یعنی چه.
حالا شاید بتوانیم پرسش بعدی را طبیعیتر مطرح کنیم: اگر نتوانیم حتی درباره خوشبختتر شدن به توافق برسیم، پس اصلاً «زندگی ارزشمند» را چگونه باید تعریف کنیم؟ و مهمتر اینکه، چرا با وجود پیشرفتهای بیسابقه، احساس نارضایتی اینقدر فراگیر شده است؟
زیرفصل بعدی، به همین پرسش اختصاص دارد: پارادوکس پیشرفت و نارضایتی. ما در آنجا، با دقت بیشتری، این تناقض عجیب را بررسی میکنیم: چطور ممکن است با وجود پیشرفت بیسابقه مادی، احساس نارضایتی، فراگیرتر از همیشه باشد؟ آیا این نارضایتی، یک «بیماری» است یا یک «سیگنال»؟ آیا نشان میدهد که راه را اشتباه رفتهایم؟
شاید هنوز نتوانیم بگوییم انسان امروز خوشبختتر از گذشته است یا نه. اما حالا پرسش مهمتری پیش روی ماست:
اگر خوشبختی را نتوان فقط با امکانات سنجید، پس با چه چیزی باید سنجید؟
برای عمیقشوندگان
۱. آیا «پیشرفت مادی» و «پیشرفت اخلاقی» همزمان اتفاق میافتند؟ آیا انسان امروز از نظر اخلاقی، از انسان صد سال پیش بهتر شده است؟
۲. آیا «خوشبختی» یک مفهوم جهانی است یا به فرهنگهای مختلف وابسته است؟ آیا میتوان از «خوشبختی ایرانی» یا «خوشبختی غربی» صحبت کرد؟
۳. آیا ممکن است «نارضایتی امروز»، نه یک نقص، که یک «موتور پیشرفت» باشد؟ یعنی انسان ذاتاً طوری طراحی شده که هیچوقت راضی نباشد تا همیشه به جلو حرکت کند؟
۴. اگر خوشبختی یک «هدف» است یا یک «مسیر»؟ آیا باید به خوشبختی برسیم، یا در مسیر خوشبختی زندگی کنیم؟
۵. آیا «خاطره گذشته»، در پاسخ به این پرسش نقش دارد؟ آیا ما گذشته را ایدهآلیزه میکنیم و سختیهایش را فراموش کردهایم؟
منابع مرتبط
فروید، زیگموند. *تمدن و ملالتهای آن*. ترجمه امید مهرگان. انتشارات نیلوفر. صص ۴۵-۷۸.
نوربرگ، یوهان. *پیشرفت: افسانه یا واقعیت؟*. ترجمه محمدرضا اسماعیلی. انتشارات نوین. صص ۱۱۲-۱۴۰.
لایارد، ریچارد. *چرا ما ناراضیایم؟ روانشناسی جدید رضایت*. ترجمه سارا حسینی. انتشارات رشد. صص ۸۹-۱۱۰.
طباطبایی، سیدجواد. «مدرنیته و بحران معنا». *فصلنامه علوم اجتماعی*. شماره ۴، سال ۱۳۸۴. صص ۲۳-۴۵.
درنگ
شاید مسئله این نباشد که انسان امروز خوشبختتر است یا گذشته. شاید مسئله این باشد که ما هنوز نمیدانیم از خوشبختی دقیقاً چه میخواهیم. تا وقتی معنای خوشبختی روشن نباشد، مقایسه گذشته و امروز، بیشتر شبیه مقایسه دو نقشه با دو مقصد متفاوت است. یکی از نقشهها، مسیر رسیدن به «لذت» را نشان میدهد، دیگری مسیر رسیدن به «معنا» را. کدام یک، راه درست است؟
شاید انسان امروز، بیش از هر چیز، به «توقف» نیاز دارد. نه به معنای ایستایی، که به معنای «درنگ کردن». درنگی که اجازه بدهد از سرعت بیوقفه زندگی، کمی فاصله بگیریم و بپرسیم: «آیا این زندگیای است که میخواهم؟ آیا این جادهای است که به جایی میرسد که برایم ارزشمند است؟»
شاید خوشبختی، یک «مقصد» نباشد که باید به آن برسیم. شاید خوشبختی، یک «مسیر» باشد. مسیری که در آن، هر از گاهی، بایستیم و بوی گلهای کنار جاده را استشمام کنیم. و شاید، بزرگترین اشتباه انسان مدرن، این بوده که آنقدر به سرعت پیشرفت اهمیت داده که فراموش کرده از خودش بپرسد: «به کجا میرویم و چرا؟»





