صبح زود بود. برای قدم زدن روزانه رفته بود کنار دریا. اما به جای صدای امواج، چشمش به انبوه زبالههای پلاستیکی افتاد که موج آنها را به ساحل آورده بود. چند قدمی رفت، بطریها و کیسهها را دید. لحظهای ایستاد. هیچ کس نبود. میتوانست برگردد و مثل همیشه راه برود. اما بیاختیار خم شد و یک بطری را از آب بیرون کشید. بعد دیگری. نیم ساعت بعد، کیسهای پر از زباله کنار دستش بود. همان موقع، پسرکی از راه رسید و بدون اینکه حرف بزند، شروع کرد به کمک کردن. مرد نمیدانست این کار کوچک چه تأثیری دارد. فقط حس میکرد با هر بطری که از آب بیرون میآورد، نفس راحتتری میکشد. اما همان شب، توی ذهنش بود: «من که نمیتوانم تمام اقیانوس را تمیز کنم. پس فایده این کار من چه بود؟»
از یک بطری شروع کن؛ کارآمدی کوچک، آرامش بزرگ
خیلی از ما مثل آن مرد فکر میکنیم. بحرانهای محیط زیستی آنقدر بزرگاند که دستمان میخورد. چه فایده که من یک بطری را از آب بیرون بیاورم، در حالی که کارخانهها هر روز هزاران بار آلودگی میفرستند توی رودخانه؟ اما تحقیقات نشان میدهد همین اقدامات کوچک و مستمر، حس «کارآمدی» فردی را تقویت میکنند[۳۰]. یعنی این احساس که «من میتوانم کاری انجام دهم.» این حس، دقیقاً پادزهر درماندگی و افسردگی است. وقتی یک گلدان کوچک میکاری، یا یک کیسه زباله را از ساحل جمع میکنی، مغزت جایزه میگیرد. آن مرد بعد از چند روز متوجه شد که دیگر آن استیصال اولیه را ندارد. میداند که قرار نیست یک تنه جلوی گرمایش زمین را بگیرد، اما میداند که سهم خودش را انجام داده است.
پاداش امروز در برابر لذت دیروز؛ چرا مصرفگرایی برنده نمیشود؟
ذهن ما طوری سیمکشی شده که پاداش فوری را به پاداش دیروز ترجیح میدهد. به همین دلیل است که خرید یک لباس جدید یا سفارش غذای بیرون، احساس خوب لحظهای دارد، اما دغدغههای بعدیِ زباله و تولید کربن را نادیده میگیرد. برای تغییر این الگو، باید پاداشهای اجتماعی و روانی پایداری را تقویت کنیم[۳۱]. مثلاً وقتی دوستت میبیند که کیسه پارچهای بردی مغازه، و بهت افتخار میکند، آن حس تأیید اجتماعی، جایگزین لذت مصرف بیرویه میشود. آن مرد ساحلی بعد از چند بار جمعآوری زباله، متوجه شد همسایهها هم به او نگاه تحسینآمیزی میکنند. این شد یک انگیزه. نه از روی ریا، از روی نیاز طبیعی انسان به دیده شدن برای کار خوب.
اضطراب اکولوژیک؛ وقتی زمین دلگیر است، دل ما هم میگیرد
شاید برایتان پیش آمده که اخبار نابودی جنگلها یا انقراض گونههای جانوری را میخوانید و ناگهان بیحال میشوید. روانشناسان به این «اضطراب اکولوژیک» میگویند[۳۲]. مخصوصاً نسل جوان، با این حجم از اخبار ناامیدکننده، احساس بیپناهی میکند. یکی از درمانهای اثباتشده برای این اضطراب، اقدام عملی است. همین که یک گلدان ریحان را آب بدهی یا در یک پویش پاکسازی شرکت کنی، سطح هورمون استرس کاهش پیدا میکند. مغزت پیام میگیرد: «ما تنها نیستیم، ما داریم کاری میکنیم.» آن مرد وقتی در ساحل بود، هر بار که یک بطری را از آب بیرون میآورد، حس میکرد نفس عمیقتری میکشد. اضطرابش کم میشد، چون دیگر فقط تماشاگر نبود.
وقتی زباله را جدا میکنی، ذهنت را هم مرتب میکنی
کاشتن یک نهال یا تفکیک زباله، فقط به درد محیط زیست نمیخورد. این کارها یک اثر جانبی شگفتانگیز دارند: ذهن را منظم میکنند. طبیعت بینظم، نماد آشفتگی درونی است. وقتی میبینی رودخانه پر از زباله است، ناخودآگاه احساس هرجومرج میکنی. اما عمل به نظمبخشی (مثل چیدن زبالهها در سطلهای جداگانه) بازتابی از تمایل درونی انسان به انسجام و پیشبینیپذیری است[۳۳]. آن مرد بعد از چند هفته، متوجه شد در کارهای خانه هم منظمتر شده است. دیگر وعدههای غذایی را سرسری نمیگذراند، برنامه منظمی برای کارهایش داشت. گویی با مرتب کردن ساحل، ذهنش را هم مرتب کرده بود.
به فرزندانمان چه امانتی میدهیم؟
مسئولیت محیط زیستی، یک تعهد به آینده است. وقتی درخت میکاری، داری به کسی که پنجاه سال بعد از دنیا میرود، سایه هدیه میدهی. این «تعهد بین نسلی» یکی از غنیترین منابع معنابخشی به زندگی است[۳۴]. آن مرد فکر میکرد اگر نوههایش یک روز به همان ساحل بیایند و ببینند آب زلال است، چه حسی خواهند داشت. همین فکر به او انرژی میداد تا دوباره برود بطری جمع کند. مسئولیت در قبال طبیعت، یعنی قبول کنیم که زمین را از نسل قبل قرض گرفتهایم و باید به نسل بعد پس بدهیم. این یعنی ایمان به آینده، حتی وقتی آینده را نمیبینی.
وقتی دایره همدلی از انسان فراتر میرود
یکی از عمیقترین دستاوردهای حفاظت از طبیعت، این است که به ما یاد میدهد فقط به فکر خودمان نباشیم. وقتی برای نجات یک گونه در حال انقراض تلاش میکنی یا از یک درخت پیر مراقبت میکنی، دایره همدلیات از مرز انسانها فراتر میرود و تمام موجودات زنده را در بر میگیرد[۳۵]. این گسترش مرزهای اخلاقی و عاطفی، با آنچه در متون معنوی بر «رحمت به همه مخلوقات» تأکید شده، یکسان است. آن مرد بعد از مدتی، نه فقط به زبالهها، که به پرندهای که کنار ساحل نشسته بود هم با دید دیگری نگاه میکرد. فهمید که ما همه در یک سفینه به نام زمین سواریم و مسئولیت، پایانش نیست؛ آغازی است برای یک زندگی رضایتبخشتر.
منابع
[۳۰] بندورا، آلبرت. (۱۳۸۶). خودکارآمدی: تمرین کنترل. ترجمه حسین فرهادی. تهران: انتشارات دوران، ص ۲۳۴.
[۳۱] کانتر، دیوید. (۱۳۹۹). روانشناسی پایداری. ترجمه نرگس حسینی. تهران: نشر دانش، ص ۸۹.
[۳۲] کلیتون، سوزان. (۱۴۰۰). اضطراب اکولوژیک و راهبردهای مقابله. ترجمه سعید مدنی. تهران: انتشارات سلامت، ص ۵۶.
[۳۳] فرگوسن، مارک. (۱۳۹۸). نظم و آشفتگی در ادراک محیطی. ترجمه رضا پورحسین. تهران: نشر ارسباران، ص ۱۱۲.
[۳۴] استد، لوری. (۱۳۹۷). تعهد بین نسلی و معنای زندگی. ترجمه مهناز مینایی. تهران: نشر آریانا، ص ۱۴۵.
[۳۵] پالمر، کلر. (۱۳۹۹). همدلی جهانی و حفاظت از محیط زیست. ترجمه مریم کاظمی. تهران: نشر نوین، ص ۷۸.





