از کودکی عاشق نقاشی بود. اما خانواده می گفتند «هنر نان ندارد». رفت مهندسی خواند. پانزده سال مهندسی کرد، ولی هر روز حس میکرد دارد خفه میشود. شب تولد چهل سالگی، در دفترچه قدیمی دوران مدرسهاش گشت. نقاشیهای کودکی را دید. یک طرح از یک گربه زشت که زیرش نوشته بود «بابا جان، این مال تو». گریه کرد. چهار دهه زندگی کرده بود بدون اینکه حتی یک بار صدای درونش را بشنود.
هر یک از ما در اعماق وجود خود، این پرسش را تجربه کردهایم: «من برای چه به این دنیا آمدهام؟» این پرسش ساده، اما سرنوشتساز، ریشه در فطرت جستجوگر انسان دارد. در متون دینی، از این پرسش به عنوان «نخستین سؤال فرشتهها» یاد شده است [۱۱]. پاسخ به آن میتواند تمام مسیر زندگی ما را دگرگون کند.
خداوند به هر انسانی استعدادها و تواناییهای منحصربهفردی عطا کرده است. این استعدادها، چه در زمینه علمی، هنری، اجتماعی، یا اخلاقی باشند، سرمایههایی هستند که برای رسیدن به اهداف عالی در اختیار ما قرار گرفتهاند. استعدادهای فطری، نه تصادفی و بیهدف، که زمینهساز رشد و شکوفایی شخصیت هستند. ریچارد رایان، یکی از بنیانگذاران نظریه خودتعیینگری، در پژوهشهای خود نشان داده است که افرادی که استعدادهای خود را شناسایی و پرورش میدهند (یعنی در فعالیتهایی شرکت میکنند که با «خود اصیل» آنها همخوانی دارد)، نه تنها در کار خود موفقترند، که از رضایت درونی بیشتری برخوردار میباشند [۱۴].
شناخت استعدادها، تنها گام نخست است. آنچه اهمیت دارد، جهتدهی این استعدادها به سوی اهداف معنادار است. مارتین سلیگمن در نظریه «زندگی شکوفا» (Flourishing) سه عنصر را برای رسیدن به این هدف ضروری میداند: «استفاده از نقاط قوت شخصیتی در خدمت اهداف بزرگتر از خود» [۱]. برای این منظور باید از خود بپرسیم: «این استعداد چگونه میتواند در مسیر زندگی معنادار من قرار گیرد؟» استعداد نویسندگی میتواند به ابزاری برای انتقال مفاهیم عمیق انسانی تبدیل شود. توانایی علمی میتواند در جهت حل مشکلات مردم و پیشرفت جامعه به کار گرفته شود. مهارت هنری میتواند برای آفرینش زیبایی و ایجاد امید و آرامش در دلها به کار رود. سلیگمن و همکارانش در مطالعهای روی بیش از پانصد نفر نشان دادند افرادی که استعدادهای خود را در خدمت اهداف فراتر از منافع شخصی (مانند خدمت به جامعه یا کمک به دیگران) قرار میدهند، بالاترین نمرات را در شاخصهای بهزیستی و معناداری زندگی کسب میکنند [۱۵].
رسالت شخصی، پاسخ منحصربهفرد هر یک از ما به این پرسش است: «من با مجموعه استعدادها، شرایط و امکاناتی که دارم، چگونه میتوانم در آبادانی زمین و خدمت به دیگران مؤثر باشم؟» این رسالت، نه تحمیلی از بیرون، که کشفی از درون است.
برای کشف رسالت شخصی، مراحل زیر را میتوان طی کرد:
شناسایی استعدادها:
فهرستی از کارهایی که به راحتی انجام میدهید، از آن لذت میبرید، و دیگران شما را به خاطرشان تحسین میکنند، تهیه کنید. تفاوت «کار راحت» و «کار لذتبخش» را در نظر بگیرید.
کشف علایق:
به کارهایی که قلباً دوست دارید، حتی اگر پولی در بر نداشته باشند، توجه کنید. علایق شما، نشانههایی از مسیر رسالتتان هستند. اگر نمیدانید به چه چیزی علاقه دارید، یک هفته هر روز یک کار جدید امتحان کنید.
توجه به نیازهای پیرامون:
به مشکلات و نیازهایی که در اطراف خود میبینید، نگاه کنید. رسالت شما اغلب در نقطه تلاقی استعدادهایتان و نیازهای جامعه شکل میگیرد. «بهترین مردم کسی است که برای مردم مفیدتر باشد» [۱۷].
مشورت و تأمل:
با خردمندان مشورت کنید و در خلوت خود، بسیار بیندیشید. هفتهای یک ساعت، در فضایی آرام، به این سؤال فکر کنید: «اگر هیچ محدودیتی نداشتم (پول، ترس، تأیید دیگران)، دقیقاً چه کار متفاوتی میکردم؟»
اهدافی که با ارزشهای والا پیوند خوردهاند، چهار ویژگی مهم دارند: پایداری (با تغییر شرایط مادی، بیارزش نمیشوند)، آرامشبخشی (رسیدن به آنها، نه با استرس، که با آرامش همراه است)، جامعنگری (همه ابعاد وجود را در نظر میگیرند)، و ماندگاری (ارزش آنها با مرگ پایان نمییابد). در مقابل، اهداف صرفاً مادی اغلب شکننده و زودگذرند.
در مسیر هدفگذاری با ارزشهای والا، موانعی وجود دارد: تأثیرپذیری از فرهنگ مصرفی، ترس از قضاوت دیگران، و عدم اطمینان به مسیر. برای غلبه بر این موانع، تعیین گامهای کوچک و قابل دسترس، ایجاد شبکه حمایتی از افراد همفکر، و یادآوری مداوم ارزشهای الهی مؤثر است.
تمرین محوری این زیرفصل: «فهرست نقیضها»
به جای این که بنویسید «چه شغلهایی به من میآید»، یک فهرست از «پنج کاری که مطلقاً نباید در زندگی انجام دهم، حتی اگر پول و شهرت زیادی داشته باشد» تهیه کنید. مثال:
۱. نباید کاری کنم که به موجود زندهای آسیب بزند، حتی اگر سودآور باشد.
۲. نباید در شغلی کار کنم که مجبور باشم مدام دروغ بگویم.
۳. نباید آنقدر کار کنم که برای خانواده و خودم وقت نماند.
۴. نباید استعدادی را که در من هست و میتوانم به دیگران خدمت کنم، به خاطر ترس از شکست دفن کنم.
۵. نباید ارزشهای اصلیام را به خاطر تأیید دیگران قربانی کنم.
حالا به این پنج «نباید» نگاه کنید. آیا میتوانید از پشت آنها، «باید» اصلی زندگی خود را پیدا کنید؟ مثلاً اگر نباید به موجود زندهای آسیب بزنم، پس شاید «باید» من این است که در زمینه بهداشت یا محیط زیست کار کنم.
تمرین حسی: نقاشی «دستهایم برای چه ساخته شدهاند»
یک کاغذ بزرگ بردارید. کف دستهای خود را روی کاغذ بگذارید و دور آنها خط بکشید (دو نقش دست). حالا، داخل هر انگشت، یک استعداد خود را بنویسید (هر انگشت یک کلمه). در وسط کف دست، بنویسید: «این دستها میخواهند به جهان … (چه چیزی) بدهند؟» جواب را در یک جمله کامل بنویسید. این نقاشی را جایی نصب کنید که هر روز ببینید.
برای آنهایی که عجله دارند:
رسالت شخصی = نقطه تلاقی «آنچه در آن خوب هستم» + «آنچه به آن علاقه دارم» + «آنچه جهان به آن نیاز دارد». برای پیدا کردن آن در یک هفته:
۱) از سه نفر که شما را خوب میشناسند بپرسید: «به نظرت من در چه کاری بینظیرم؟»
۲) یک صفحه بنویسید: «اگر پول و ترس نبود، دقیقاً چه کار متفاوتی میکردم؟»
۳) به سه مشکلی که در اطرافتان میبینید و دلتان میسوزد، نگاه کنید. نقطه مشترک این سه، نزدیک به رسالت شماست.
برای عمیقشوندگان:
– کتاب: رایان، ریچارد و دسی، ادوارد. (۱۳۹۹). نظریه خودتعیینگری: انگیزش درون و رشد شخصی. ترجمهٔ حسن تقوی. انتشارات دانشگاه تهران. (فصل ۵: هدفگذاری دروننگر)
– کتاب: طباطبایی، سید محمدحسین. (۱۳۷۴). تفسیر المیزان. جلد ۱. قم: دفتر انتشارات اسلامی. (ذیل آیه خلافت انسان)
– کتاب: نهجالبلاغه، ترجمه شهیدی. (حکمت ۸۱ و ۲۳۱)
– کتاب: کلینی، محمد بن یعقوب. (۱۳۸۷). اصول کافی. جلد ۲. تهران: دارالکتب الاسلامیه. (کتاب فضل العلم، باب التفکر)
سؤال باز این زیرفصل:
حالا تو بگو: اگر قرار باشد تا آخر عمر فقط یک کار انجام دهی (و بهترین هم باشی در آن)، اما هیچکس جز خودت نداند که آن کار را انجام میدهی، آن کار چیست؟ این سؤال را جدی بگیر. جوابت، همان چیزی است که احتمالاً رسالت توست.




