خیلی برایمان اتفاق می افتد که در میانه شلوغی های بی امان زندگی، ناگهان حسی در عمق وجودمان ما را به سکوت دعوت می کند. درست در لحظه ای که همه راه ها به بن بست رسیده، یا وقتی بین دوراهی سرنوشت ساز مانده ایم، ناگهان دلمان به چیز عجیبی اطمینان پیدا میک ند. انگار صدایی از عمق وجودمان زمزمه می کند: از این راه برو. آن صدا چه صدایی است؟ آن حس از کجا می آید؟ بیایید با هم به تماشای این اعجوبه درونی بنشینیم.
روز اولی که چشم به جهان باز کردیم، پدر و مادرمان آرزوهای زیادی برایمان داشتند. اما خود ما هم یک سبد هدیه همراه داشتیم. همان چیزهایی که با ذاتمان عجین بود. بعضی ها بهش می گویند “غرایز انسانی”، بعضی “سرشت پاک” و عارفان “فطرت” نامیدندش.
رمزگشایی از یک نهاد پاک انسانی
نکته ظریف اینجاست: ما با استعداد خوب بودن به دنیا میآییم، نه با خوبیِ تمامعیار. مثل بذر کوچکی که قرار است درخت تناوری بشود. آب میخواهد، نور میخواهد، مراقبت میخواهد. اگر رهایش کنی، یا خشک میشود یا علف هرز سر بلند میکند.
علامه طباطبایی در المیزان، این ندای درون را همان چیزی میداند که انسان را به سوی کمال فرامیخواند. گویی یک قطبنمای همیشه روشن درون ما کار میکند، حتی وقتی خودمان خوابیم.
روانشناسی در این زمینه چه می گوید؟
شاید باورتان نشود، اما علم روانشناسی بعد از کلی پژوهش میدانی و آزمایش، به همان نقطه رسیده که اهل سیر و سلوک قرنها پیش ایستاده بودند. مارتین سلیگمن، پدر روانشناسی مثبتگرا، سالها تلاش کرد تا فهمید خوشبختی واقعی وقتی به سراغمان میآید که آن چیزهایی که در نهادمان هست را بشناسیم و شکوفا کنیم.
ویکتور فرانکل هم که از جهنم اردوگاههای نازی جان سالم به در برد، در کتاب معروفش «انسان در جستجوی معنا» میگوید: «آنهایی که برای رنجهایشان معنی پیدا کردند، زنده ماندند.» یعنی همان ندای درون به آنها گفته بود: «بایست، برای چیزی که میارزد که تحمل کنی.»
چطور بفهمیم با خودمان هماهنگیم؟
شاید بپرسید: “من چطور بفهمم با آن حس درونیام هماهنگم یا نه؟” خب، نشانههایی دارد. بیایید با هم مرور کنیم:
وقتی دلت هوای دیگران را میکند: هیچکس از تنهایی طولانی لذت نمیبرد. ته دلمان میخواهیم با کسی حرف بزنیم، با کسی باشیم، برای کسی مهم باشیم. این هوسِ تصادفی نیست؛ این همان نداست.
وقتی دنبال چیز بزرگتری میگردی: همیشه یک جای کارمان میلنگد. پول داریم، راحتیم، اما باز هم یه چیزی کم است. دنبال معنا میگردیم. فرانکل میگوید همین جستجو، نشانه سلامتی ماست.
وقتی کار خوب میکنی دلت خوش است: دقت کردهاید وقتی به کسی کمک میکنید، بدون اینکه کسی بفهمد، یک لذت عمیق توی دلتان میچرخد؟ این اتفاقی نیست. دستگاه درونیمان طوری تنظیم شده که خوبی کردن را پاداش بدهد.
وقتی شکرگزار میشوی، دنیا قشنگتر میشود: رابرت امونز، محققی که عمرش را صرف مطالعه قدردانی کرده، میگوید آدمهایی که هر روز چند دقیقه به چیزهایی که بابتشان شکرگزارند فکر میکنند، خوابشان بهتر میشود، سالمترند و روابط بهتری دارند.
راز آدمهای که نمی شکنند
حتماً افرادی را دیدهاید که کلی بلا سرشان آمده، اما هنوز ایستادهاند. مثل درختان قدیمی که در طوفانهای سهمگین هم استوار میمانند. راز این ایستادگی چیست؟
یک کلمه: امید. اما نه امیدِ سطحی و توهمی، بلکه امیدی که از ته چاه هم به آسمان نگاه میکند. چارلز اسنایدر، روانشناس بزرگ، امید را توانایی نقشه کشیدن برای رسیدن به هدف و حفظ انگیزه برای دنبال کردنش تعریف میکند.
دوم: باور به خود. آلبرت بندورا به این میگوید «خودکارآمدی»؛ یعنی همان حسی که میگوید: «من از پسش برمیآیم.» این حس هم از همان اعماق میجوشد.
سوم: تکیهگاه داشتن. وقتی ته دلمان به چیزی معتقد باشیم، یک جایی برای تکیه کردن داریم. این تکیهگاه در طوفانها نجاتمان میدهد.
چگونه شکوفا شویم؟
همه ما یک میل ذاتی برای شکوفا شدن داریم. مثل درختی که به سمت نور میرود. برای این شکوفایی، چند قدم ساده میتوانیم برداریم:
خودت را کشف کن: گاهی با خودت خلوت کن. از خودت بپرس: چه کاری را عاشقانه دوست دارم؟ کی احساس میکنم خودِ واقعیام هستم؟ این سوالها کلید گنجینهاند.
چیزی که در تو هست را بیرون بریز: استعدادت را پیدا کردی؟ حالا وقتش است بنشینی و کار کنی. تمرین کن، یاد بگیر، اشتباه کن، دوباره بلند شو. مولانا میگوید:
گنج خواهی، در خرابیها بجوراز خواهی، در رها کردن بجو
هدف داشته باش: بیهدف ماندن مثل کشتی بیبادبان است. هر جایی باد ببرد میروی. هدف به زندگی جهت میدهد. سعدی چه خوش سروده:
کسی آید به مقصد کامکار
که باشد ز مقصد همی برقرار
چه چیزهایی صدای درونمان را خفه میکند؟
اما همه چیز در عمل به این راحتی نیست. چیزهایی هستند که مثل غبار، روی این آینه مینشینند:
محیط اطراف: خانواده، دوستان، مدرسه، دانشگاه، فضای مجازی. همه اینها روی ما اثر میگذارند. گاهی چنان پر سر و صدایند که صدای درون را نمیشنویم.
این ها را حذف کن: بعضی وقتها برای اینکه دیگران بگویند «آفرین»، کاری میکنیم که دلمان راضی نیست.
هوسهای لحظهای: لذتهای زودگذر گاهی چنان شیرینند که ما را از مسیر اصلی بیرون میزنند. اما همیشه تهش پشیمانی است.
مشغولهای بیمزه: زندگی مدرن ما پر شده از مشغولیتهای بیخود. آنقدر سرمان شلوغ است که فرصت نمیکنیم یک لحظه به خودمان بیاییم.
چطور دوباره صدایش را بشنویم؟
خوبی ماجرا اینجاست که هیچ وقت دیر نیست. همیشه میشود برگشت و دوباره گوش سپرد:
خلوت کن: روزی چند دقیقه، گوشی را بگذار کنار، تلویزیون را خاموش کن. در سکوت بنشین. کمکم صداها میآیند. ممکن است الهام و شهود هم به سراغت بیاید.
فکر کن: گاهی به معنای زندگیات فکر کن. به اینکه از کجا آمدهای و به کجا میروی.
همین حالا را زندگی کن: ذهنت را از گذشته و آینده خالی کن. همین لحظه را بچش. همین نفس را.
به کسی کمک کن: بیچشمداشت، فقط برای کمک کردن. این کار عجیب آدم را زنده میکند.
برو توی دل طبیعت: یک ساعت در جنگل، کنار دریا، توی کوه. طبیعت آدم را صیقل میدهد.
یاد بگیر: همیشه چیز تازهای یاد بگیر. کتاب بخوان، دوره برو، تجربه کن.
حرف آخر
آن گمشدهای که دنبالش هستیم، آن چیزی که کمبودش را حس میکنیم، آن صدایی که گاهی میشنویم و گاهی نه… همه اینها خودمان هستیم. خودِ عمیقترمان. اگر بتوانیم با او آشتی کنیم، زندگی رنگ دیگری پیدا میکند. آرامش عمیق میآید، رضایت میآید، معنا میآید.
کتابهایی که حال و هوایتان را خوب میکند:
- آرونسون، الیوت. (1394). *روانشناسی مثبتگرا*. تهران: نشر روان.
- بهرامی، محمد. (1395). *روانشناسی مثبت و تابآوری*. تهران: انتشارات ارسباران.
- دینمحمدی، علیاکبر. (1396). *روانشناسی مثبت و خوشبختی*. تهران: انتشارات سمت.
- شریعتمداری، علی. (1397). *روانشناسی مثبت و معنا در زندگی*. تهران: انتشارات دانژه.
- فرهادی، بهرام. (1398). *روانشناسی مثبت و توسعه فردی*. تهران: انتشارات آوای نور.





