بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
چهارشنبه, آبان ۶, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

قسمت دهم: نگاهی که پیش از کلمات آشنا شد

مهدی توسط مهدی
مرداد ۱۱, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
419 4
0
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
586
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. کارت سفید با یک شماره

نورِ مه‌آلود از لایِ پرده‌ها به اتاق می‌تابید و رویِ زمین، لکه‌هایِ روشنی انداخته بود که با وزشِ باد، تکان می‌خوردند، مثلِ چیزهایی که می‌خواستند حرکت کنند، اما نمی‌دانستند به کجا. نگار پشتِ میز نشسته بود و به کارتِ کوچکی نگاه می‌کرد که شبِ قبل، از پوشه بیرون آورده بود. یک کارتِ سفید، با لبه‌هایِ ساده، و رویِ آن، با دست‌خطِ مادر، نوشته شده بود: «اتاق ۳۱۲.» هیچ توضیحی. هیچ تاریخی. فقط یک شماره. و یک ردِّ انگشت، رویِ لبهٔ کارت، که نشان می‌داد مادر، بارها، این کارت را، در دست گرفته است. شاید، سال‌ها، در جیبِ کتش، حمل کرده بود. شاید، هر بار که از کنارِ بیمارستان رد می‌شد، آن را در می‌آورد و به آن نگاه می‌کرد. و شاید، هیچ‌وقت، نتوانسته بود آن را دور بیندازد. نگار چند دقیقه به آن نگاه کرد. بعد، کارت را در جیبِ کتش گذاشت و از خانه بیرون رفت. فقط با این احساس که باید برود. باید آن اتاق را ببیند. هوا سرد بود و باد، برگ‌هایِ خشکِ خیابان را به این سو و آن سو می‌برد. قدم‌هایش، رویِ سنگ‌فرش، صدایِ نرمی می‌ساختند که در سکوتِ صبح، مثلِ یک کلمه، تکرار می‌شد: برو. ببین. بفهم. شاید هم نه. شاید فقط برو و ببین. و بفهمی که فهمیدن، همیشه، به معنیِ پیدا کردنِ جواب نیست.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

 

۲. راهرویی که به اتاق ۳۱۲ ختم می‌شد

بیمارستان، مثلِ همیشه، بویِ ضدعفونی‌کننده می‌داد. بویِ سفید و سردی که همه‌چیز را یکسان می‌کرد. کفپوشِ براق، زیرِ نورِ فلورسنت، خط‌هایِ نوریِ کشیده‌ای می‌انداخت که تا انتهایِ راهرو، ادامه پیدا می‌کردند. نگار از درِ اصلی وارد شد و به سمتِ بخش‌هایِ داخلی رفت. چند بار، در راهروها، اشتباه کرد. یک پرستار، مسیر را به او نشان داد. و بعد، خودش، آرام، در راهرو، قدم زد. صدایِ قدم‌هایش، رویِ کفِ براق، با صدایِ بوقِ دستگاه‌ها، از پشتِ درهایِ بسته، قاطی می‌شد. شاید، ضربانِ قلبِ کسانی که در این راهروها، دراز کشیده بودند. شاید، نفسِ کسانی که هنوز، منتظر بودند. شماره‌ها را نگاه می‌کرد. ۳۰۲… ۳۰۴… ۳۰۶… و بعد، ۳۱۲. ایستاد. در، نیمه‌باز بود. نورِ کمِ عصر، از لایِ پرده‌هایِ نازک، به داخل می‌تابید. و سکوت. سکوتِ سنگینی که در آن، فقط صدایِ یک دستگاهِ مانیتورینگ، با بوقِ منظم، فضا را پر می‌کرد. نگار چند ثانیه پشتِ در ایستاد. دستش را به سمتِ در برد، اما نچرخاند. فقط ایستاد و از لایِ نیم‌باز، نگاه کرد. و برای اولین بار، حس کرد که شاید، بعضی درها، فقط برای دیده شدن، نیمه‌باز می‌مانند. نه برای ورود، نه برای خروج. فقط برای اینکه کسی، از پشتِ آنها، به زندگیِ دیگری، نگاه کند.

 

۳. دختری که در نقاشی لبخند می‌زد

اتاق، غرق در سکوت بود. نور، از لایِ پرده‌ها، رویِ تخت می‌تابید و سایه‌هایِ نرمی رویِ دیوار می‌انداخت. رویِ تخت، دختری جوان خوابیده بود. موهایش، رویِ بالش، پخش بود. صورتش، آرام و بی‌حرکت، زیرِ نورِ کم، مثلِ یک مجسمه، به نظر می‌رسید. دست‌هایش، رویِ پتو، بی‌جان و ساکن، مثلِ دو شیءِ خاموش. کنارِ تخت، یک صندلیِ خالی، با یک کتابِ باز، رویِ آن. کتابی که کسی، نیمه‌کاره، رها کرده بود. و یک فنجانِ چای، که سرد شده بود. نگار به آن نگاه کرد. به آن کتابِ باز، به آن صندلیِ خالی، به آن دست‌هایی که دیگر، چیزی را، نگه نمی‌داشتند. و بعد، نگاهش به صورتِ لیلا، دوخته شد. به همان کودکی که در نقاشی، لبخند می‌زد. به همان دختری که سه روز قبل از تصادف، عکسش را گرفته بودند. به همان کسی که مادرش، سال‌ها، در پوشه، او را زنده نگه داشته بود. و حالا، اینجا بود. بی‌حرکت، خاموش، در انتظارِ چیزی که هیچ‌کس، نمی‌دانست چیست. برای لحظه‌ای، نگار نتوانست این دو تصویر را روی هم منطبق کند. نقاشیِ کلاسِ دوم، با آن خورشیدِ زرد، با آن لبخندِ کج. و این دخترِ جوان، که رویِ تخت، دراز کشیده بود و هیچ‌کس، نمی‌دانست که آیا، روزی، دوباره، لبخند خواهد زد یا نه. چند ثانیه نگاه کرد. فقط چند ثانیه. و بعد، عقب رفت. وارد اتاق نشد. یک دخترِ جوان که حالا، در یک تختِ بیمارستان، منتظرِ بیدار شدن بود.

 

۴. نخستین نگاه در راهرو

نگار از درِ اتاق دور شد. چند قدم در راهرو برداشت. صدایِ بوقِ دستگاه، هنوز، در گوشش، می‌پیچید. و بعد، ناگهان، در انتهایِ راهرو، یک حرکت. یک سایه. یک مرد. پیرمردی، با پیراهنِ ساده، یک کیسهٔ پارچه‌ای در دست. همان مرد. همان پیرمردِ باغچه. همان کسی که در پارک، با آن همه دقت، به گیاهان رسیدگی می‌کرد. همان کسی که شاخهٔ خشک را، با احترام، لمس کرده بود. نگار ایستاد. پیرمرد هم ایستاد. چند متر با هم فاصله داشتند. نورِ کمِ عصر، از پنجرهٔ انتهایِ راهرو، رویِ صورتِ هر دو، می‌تابید. سکوت. فقط صدایِ دستگاه‌ها، از پشتِ درهایِ بسته. و بعد، برای اولین بار، نگاهشان به هم افتاد. پیرمرد، برای لحظه‌ای مکث کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما نگفت. دستش، برای یک لحظه، رویِ دستگیرهٔ کیسه، فشرده شد. نگار هم هیچ نگفت. فقط هر دو، بی‌اختیار، سرشان را کمی خم کردند. فقط یک نگاه. و بعد، پیرمرد، از کنارِ او عبور کرد. به سمتِ اتاق ۳۱۲. در را باز کرد. و وارد شد. در، نیمه‌باز، پشتِ سرش، ماند. و نگار، در میانِ سکوتِ راهرو، تنها ماند.

 

۵. آخرین شکاف درِ آسانسور

نگار چند ثانیه به درِ باز نگاه کرد. به جایی که پیرمرد، ناپدید شده بود. و بعد، به سمتِ آسانسور، راه افتاد. درِ آسانسور، با صدایِ نرمی، باز شد. نگار وارد شد. دکمهٔ طبقهٔ همکف را فشار داد. در، آرام، شروع به بسته شدن کرد. و در همان لحظه، از لایِ شکافِ در، درِ اتاق ۳۱۲، در انتهایِ راهرو، پیدا بود. نیمه‌باز. و سایه‌ای، که پشتِ آن، حرکت می‌کرد. سایه‌ای که به سمتِ تخت، می‌رفت. سایه‌ای که کنارِ تخت، ایستاد. سایه‌ای که کتابی در دست داشت. و بعد، درِ آسانسور، روی هم نشست. تصویر، محو شد. نگار، در میانِ سکوتِ کابین، تنها ماند. چند ثانیه به درِ بسته نگاه کرد. به تصویری که در ذهنش، مانده بود. به سایه‌ای که در آخرین شکافِ در، دیده بود. سایه‌ای که به سمتِ تختِ لیلا، می‌رفت. و درِ اتاق، که پشتِ سرش، نیمه‌باز، مانده بود. و یک سؤال، در ذهنش، شکل گرفت. سؤالی که نمی‌دانست پاسخش چیست، اما حس می‌کرد که مهم‌تر از هر سؤالِ دیگری است. اینکه چرا، در آن نگاهِ کوتاه، چیزی در درونِ او، تکان خورده بود. چیزی که نمی‌دانست چه بود. فقط می‌دانست که آن پیرمرد، دیگر، برای او، یک غریبه نبود. نه از رویِ شناخت، از رویِ حس. از رویِ چیزی که در همان چند ثانیه، بیشتر از هر کلمه‌ای، به دلِ او، نشسته بود. و شاید، همین، برای شروعِ یک آشنایی، کافی بود.

 

۶. پنجرهٔ روشن اتاق ۳۱۲

آسانسور، با صدایِ نرمی، به طبقهٔ همکف رسید. در باز شد. نگار از کابین خارج شد و به سمتِ خروجی، راه افتاد. از درِ شیشه‌ای، به حیاطِ بیمارستان، نگاه کرد. هوا، سرد و خاکستری، مثلِ همیشه، رویِ شهر، نشسته بود. چند قدم در حیاط، راه رفت. ایستاد. به پنجرهٔ اتاق ۳۱۲ نگاه کرد. نوری، از پشتِ آن، می‌تابید. و سایه‌ای، رویِ پرده، حرکت می‌کرد. یک سایهٔ تنها، که داشت، برای کسی، کتاب می‌خواند. یا شاید، برای خودش. برای اینکه یادش نرود، هنوز، کسی هست که باید برایش خواند. پشتِ سرش، پنجرهٔ اتاق ۳۱۲، روشن بود. برای لحظه‌ای، دلش خواست برگردد. برنگشت. فقط راه افتاد، با یک تصویر در ذهن. یک پیرمرد، که در آخرین شکافِ درِ آسانسور، به سمتِ تختِ لیلا، می‌رفت. و سایه‌ای، که رویِ پرده، حرکت می‌کرد. سایه‌ای که برای کسی، کتاب می‌خواند. از بیمارستان خارج شد. درِ شیشه‌ای، پشتِ سرش، بسته شد. و او، در خیابانِ سرد، تنها ماند. با یک سؤال، که پاسخش را، نه در یک پوشه، نه در یک یادداشت، نه در یک شماره، که در نگاهِ همان پیرمرد، پنهان بود. نگاهی که در همان چند ثانیه، بیشتر از هر کلمه‌ای، به دلِ او، نشسته بود.

 

پایانِ قسمت دهم

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.