اوایل این طور می نمود که همایون مرد شکست نیست. از بس که پل های موفقیت را روز به روز رد می کرد. این مساله به خاطر نوع دریافت و دیدگاه او نسبت به مفهوم پیروزی و شکست بود. معتقد بود در یک مبارزه هدفدار وقتی اهداف یک مبارز تامین می شود او پیروز است. هر چند به فتح کامل منجر نشود. ممکن است موفقیت خیلی از برنامه های استراتژیک یک فرد یا سیستم در نسل های بعدی نمودار شود. ممکن است شما مبارزه ای را امروز شروع کنید اما دو نسل بعدی شما میوه اش را بچینند. همان طور که ممکن است یک انتخاب غلط شما آثار مخربش در نسل های بعدی خود را نشان دهد. در هر مقطع زمانی تکلیفی بر دوش انسان هست که آلمانی ها دوست داشتند از واژه مسئولیت به جای تکلیف استفاده کنند. انجام مسئولیت برای شما یک پیروزی است. حتی اگر به شکست ظاهری منجر شود.
موفقیت های خودش را همیشه به یاد داشت
همایون موفقیت های خودش را همیشه به یاد داشت. کاپ هایی که گرفته. مدارکی که از دانشگاه های مختلف داخلی و خارجی گرفته بود هر کدامشان را قاب کرده بود و چسبانده بود به دیوار اتاق و محل کارش. می گفت یادآوری موفقیت هایم حالم را آن قدر خوب می کند که یک لحظه هم برای موفقیت بعدی ام تلف نمی کنم. بعضی هایشان را با جزئیات یادداشت کرده بود. گاهی مراجعه به آنها حالمان را خوب می کرد. هر چند از بعضی هایشان من هیچ حسی نمی گرفتم. اما خوشحالی همایون من را هم خوشحال می کرد.
آینده محصور در زمان گذشته نیست.
همایون وقتی قبول کرد که مرتضی به جای خوابگاه به خانه ما بیاید و راهنمایی او را پذیرفت، معتقد بود آینده محصور در زمان گذشته نیست. هر چیزی که در گذشته به هر دلیلی اتفاق افتاده، به این معنی نیست که به طور خودکار و غیر ارادی باعث شکست و عقب ماندگی مرتضی در آینده شود. کافی بود مرتضی بر آینده زندگی اش و همه چیزهایی که در پیش روی اوست تمرکز کند. کافی بود مرتضی به امروزش مسلط شود. قطعا فردا بهتر عمل خواهد کرد. فقط من نباید می گذاشتم موفقیت خیلی از او دور شود. اگر اتفاق دو سال قبل باز هم برای مرتضی تکرار می شد، این بار دیگر مادرش سکته می کرد.
آموزش بیشتری ببینید
مرتضی احتیاج داشت آموزش بیشتری ببیند. البته من با مدل پارتیزانی همایون برای بزرگ کردن بچه موافق نبودم اما چون نتوانستیم بعد از تصادفی که داشتیم فرزنددار شویم مشکل اصلی تربیت ناهمگون فرزند که همان خود فرزند بود را نداشتیم. می ماند حس عاطفی که من نسبت به مرتضی داشتم که حسابگری و قدرت مدیریت همایون و اعتمادی که به مهارتش داشتم چاله بینمان را پر و هموار می کرد. مرتضی نیاز داشت اطلاعات خودش را در زمینه موفقیت ده بیست سال آینده اش افزایش بدهد. به یک موتور پیشران نیاز داشت که همایون در هر چه بد بود در پیشرانی خوب بود. باید می توانستیم مرتضی را از دست رسانه هایی که با آنها درگیر بود و بار منفی اطلاعاتشان نجات دهیم که همایون آن را خوب بلد بود.
بعد از راهنمایی دکتر منوچهری در مورد هدفگذاری از آخر، یک ماهی طول کشید تا من در مورد فرایند هدفگذاری از آخر به اولم و نقطه گذاری سالیانه ام به نتیجه دلخواهم برسم. میزان کاری که پیش رویم داشتم و مشکلاتی که ممکن بود با آن برخورد کنم را با مشورت اساتیدم فهمیدم. برایم لذت بخش بود بدانم کسانی که در موقعیت من قرار داشته اند چه بر سرشان آمده و چه مسیری را تا رسیدن به نتیجه طی کرده اند. با تلفیق روش انتخاب آنها و آنچه خودم در ذهنم داشتم به مرور به روش مناسب خودم رسیدم و کار را شروع کردم.
یک کار کوچک را انتخاب و برایش برنامه ریزی کردم
به سفارش دکتر یک کار کوچک را انتخاب کردم و برایش برنامه ریزی کردم. کاری که برای منوچهری کار ساده ای بود. اما برای من در آن سال کاری به شدت سخت و نشدنی به نظر می رسید. عادت به سحرخیزی در زندگی. در 15 سال گذشته زندگی ام سخت ترین کاری که بر عهده ام بود این بود که سر وقت از تخت خوابم بلند شوم و قبل از ترک اتاق اتاقم را مرتب کنم. از شما چه پنهان نمازم هم یک خط در میان قضا می شد. تقصیر من هم نبود. خدا یک فصل ساعت 7 آفتابش را در می آورد. یک فصل ساعت 6 و یک فصل ساعت 5. طبیعی است که ساعت بدن من تحمل این اندازه از تغییر را در یک سال نداشته باشد. این بار به سفارش دکتر از نسخه خاله ثریا برای سحرخیزی استفاده کردم. پیشنهادات دینی برای سحرخیزی. می گفت خودش هم از اولین مواردی بوده که از تشخیص خودش به نفع تشخیص خاله ثریا گذشته است. پرفسور زن ذلیل اصلا بهش نمی آمد. مخصوصا با آن صورت سه تیغی که هر روز قبل از مسواکش جزو لوازم حیاتی زندگی اش بود و پیراهن های آستین کوتاه و پیپ مسخره اش.