بعد از کلی کلنجار رفتن مرتضی با خودش دارد یاد می گیرد صبحش را خوب شروع کند. اما نحوه پایان روز هم یکی از مولفه های اساسی مدیریت زمان موفق می باشد. شاید بتوان گفت پایان خوب یک روز است که نیمی از موفقیت شروع خوب روز بعدی را برای شما می سازد. افراد موفق برنامه های خاصی برای پایان خوب روزشان دارند که افراد شاکی و ناموفق آن را ندارند. یعنی یک ریتم درست برای داشتن فردای بهتر برای خود ایجاد کرده اند. همایون یکی از این افراد بود. او در زندگی خوب همان قدر که برای روزانه، هفتگی، ماهانه و سالانه خود برنامه داشت، برای چند ساعت آخر شبش هم همیشه برنامه داشت.
ارزش سکوت را می دانست
همایون اهمیت زیادی به ساکت کردن دنیای اطراف خودش می داد. تلویزیون را وقتی به آن احتیاج داشت روشن می کرد. کلی هزینه کرد تا صداهای مزاحم کوچه خیابان را کم کند. گوشی اش را از یک ساعتی به بعد بی صدا می کرد. در یک سکوت شاعرانه ای که یک سال اول زندگی مان به شدت روی مخ من بود، ساعات آخر را سپری می کردیم. می نشتیم و روی برنامه ها و چشم اندازهایمان تمرکز می کردیم. اشتباهاتی که در طول روز مرتکب شدیم. کارهای استثنائا درستی که در طول روز انجام می دادیم. این که فردا چطور کمی بهتر از این عمل کنیم. خلاقیت همایون و شاعرانگی من، کنجکاوی و عشق به زندگی را در آخر شب برایمان شعله ور می کرد.
در قطع و وصل ارتباطاتش خلاقیت قوی داشت
قسمت آخر روز خودش را صرف قطع ارتباط با دفتر و محل کار خود می کرد. بی صدا کردن گوشی، خاموش کردن رایانه و تلویزیون و این قبیل کارها. و ارتباطات جدیدی را وصل می کرد. گاهی به خانواده اش زنگ می زد. یا دوستانش. با این که خانواده پرجمعیتی نبودند و دوستان خیلی زیادی نداشت اما نزدیکانش برایش خیلی مهم بودند. از مغز ماشینی و منضبط او چنین چیزی توقع نمی رفت.
اما همایون چنین آدمی بود. در همه موارد نه اما بیشتر اوقات تماس با خانواده و دوستانش هم حس خوبی به همایون می داد و هم حال خوب پشت خطی اش را از حال همایون می فهمیدم. البته خودم هم به مرور به چنین کاری عادت کردم. معتقد بود این کار باعث ایجاد حس خوشحالی و خوشبختی در آدم ها می شود. و این کار از اطرافیانمان محافظت می کند. هیچ چیزی به اندازه در مرکز توجه بودن، عشق را بیان نمی کند. خیلی دلم برای همایون تنگ می شود.
یک روال دائمی برای کارهای شخصی داشت
از انجام کارهای روزمره و معمولی که برای زمان خواب آماده اش می کرد مراقبت می کرد. بهداشت شخصی، دوش شبانه، مسواک و نخ دندان، اتوی لباس هایش، مرتب کردن میز کار و محل مطالعه اش. البته از یک جایی به بعد شستن ظرف ها هم شد جزو همین روال دائمی کارها. او استاد مدیریت زمان بود. البته این مورد آخر چندان هم در مصالحه به دست نیامد. چرا شما مردها هیچ مسئولیت خانگی را بدون قهر و دعوا بر عهده نمی گیرید؟
به گل ها رسیدگی می کردیم. عکس های جدیدی که از غذاهای جدید جمع کرده بودم را نشانش می دادم. در مورد غذای فردا تصمیم می گرفتیم. از کتاب مفاتیح الحیات برایش حدیث می خواندم. گاهی از اتفاقات دانشگاهش برایم می گفت. از اتفاقات دانشگاهم برایش می گفتم. از دستاوردهایش در نجات دنیا با مدیریت زمان می گفت و می گفتم. می خندید. می خندیدم.
از صفحات شبانگاهی غافل نبودیم.
بر خلاف نویسنده های موفق که بر صفحات صبحگاهی تاکید می کنند، من و همایون در کنار هم صفحات شبانگاهی می نوشتیم. زندگی ما هم مثل هر زندگی دیگری چه در آلمان و چه در ایران، چالش های مختلفی داشت. اما اجازه نمی دادیم این چالش ها بر جریان اصلی زندگی ما تاثیر بگذارد. یکی از راه هایی که انجام می دادیم، نویسندگی در دفتر شخصی خودمان بود که بعد به وبلاگ و سایت تبدیل شد و شد اینی که شما امروز می خوانید. گاهی نوشته هایی از سپاسگزاری بابت فرصت هایی که خدا امروز در اختیار ما گذاشته بود داشتیم. زمانی در مورد چالش های روزمره مان. گاهی در مورد این که اگر چالش امروز را فردا و پس فردا هم داشتیم چه باید می کردیم با هم گفتگو و همفکری می کردیم. این کار باعث پاکسازی ذهن ما می شد و می توانستیم خواب بهتری را تجربه کنیم.
همایون سعی نمی کرد بیدار بماند.
تقریبا هیچ چیزی نبود که بتواند همایون را از ساعت معینی به بعد بیدار نگه دارد. نه سریال خاصل ایرانی و خارجی، نه برنامه ورزشی و مخصوصا برنامه یا میتینگ سیاسی. او استاد مدیریت زمان بود. معتقد بود انسان نه تنها باید بخوابد بلکه با استراحت کامل شبانه و رها کردن تلفن در خارج از اتاق خواب، به خواب خودش احترام بگذارد. وقتی خوب و استراحت خوبی داشتیم روز بعد تصمیمات هوشمندانه تری می گرفتیم. بهره وری بیشتری داشتیم و چالش ها را بهتر بررسی و مدیریت می کردیم.
آخر شب را با یک تجربه معنوی هر چند کوچک به پایان می برد.
اوایل زندگی مشترکمان برای عجیب بود. وقتی من قبل از خواب وضو می گرفتم و قرآن می خواندم یا زیر لب ذکر های شبانه ام را می گفتم برایش گنگ بود. می گفت بزرگترین تجربه های معنوی اش تمرکز بر کارهای واجب زندگی اش که همان می شد خواندن نماز و روزه گرفتن بوده است. این را پدربزرگش بهش سفارش کرده بود. که هر کار خلاف و گنگی هم که انجام داد هیچ وقت نباید بگذارد نمازش قضا شود یا روزه ای از دستش در برود. اما این که روزی چند بار به قول خودش وضو بگیری یا قرآن بخوانی یا ذکر بگویی برایش عجیب بود.
خیلی از رفتارهای من برای عجیب بود اما از آنجایی که اصالتا خانواده محترمی بودند به ارزش های دیگران حتی اگر موافق هم نبودند یا نمی فهمیدند احترام می گذاشتند. همایون هم خیلی حواسش به ارزش های من بود. حتی کمکم هم می کرد. نمونه بزرگش آشنا کردن من با مرکز اسلامی هامبورگ بود. وقتی نشانه های افسردگی من در دیار غربت بعد از یک ماه اقامتمان در هامبورگ برایش مشخص شد.
اما از یک جایی به بعد حتی اگر به وضوی آخر شب هم خلاصه شود اقدام می کرد. گاهی پر و پیمان بود. گاهی خلاصه. بعضی وقت ها هم از شدت خستگی خیلی سریع خوابش می برد. اما سر این که برای مدیریت زمان موفق تجربه معنوی آخر شب کمک خوبی است توافق داشتیم.