بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
دوشنبه, آبان ۴, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

تصمیم نگار؛ قدمی برای تغییر

مهدی توسط مهدی
مهر ۱۰, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
418 5
0
585
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. رزروی که ماه‌ها منتظر بود

صبح جمعه بود. نگار چشم‌هایش را باز کرد. ساعت ۸:۴۰. دیر بیدار شده بود. گوشی‌اش را برداشت. صفحه پر از پیام بود. یکی از همکارش دربارهٔ مقاله. یکی از خواهرش. یکی از یک شمارهٔ ناشناس که فقط یک لینک فرستاده بود.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

چیزی کم نیست، پس چته؟

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

روی میز، لپ‌تاپ باز بود. فایل مقاله هنوز باز مانده بود. دیشب تا یک و نیم بیدار مانده بود. پاراگراف آخر را سه بار نوشته بود و سه بار پاک کرده بود. هنوز تمام نشده بود.

پیام همکارش را باز کرد:

«اگر امکانش هست نسخه نهایی رو تا شنبه بفرست.»

نگار به پیام نگاه کرد. بعد به لپ‌تاپ. بعد به پنجره. هوا آفتابی بود. پرنده‌ای روی طاقچه نشسته بود. چند ثانیه ایستاد. بعد فایل را ذخیره کرد و لپ‌تاپ را بست.

گوشی را برداشت. اپلیکیشن رزرو را باز کرد. مقصدی که ماه‌ها ذخیره کرده بود. تاریخی که چند بار عقب انداخته بود. این بار روی دکمهٔ تأیید زد.

«رزرو شما تکمیل شد.»

به صفحه نگاه کرد. نفس عمیقی کشید. نه با هیجان اغراق‌آمیز. نه با گریه. فقط یک تصمیم ساده. بلند شد. رفت سمت کمد. چمدان کوچک را از بالای کمد پایین آورد. گرد و خاک رویش نشسته بود. دستی به آن کشید.

این بار می‌رم.

 

۲. بالاخره داری زندگی می‌کنی

به دوستش سارا پیام داد:

بلیت گرفتم. دوشنبه می‌رم.

سارا سریع جواب داد:

بالاخره!

نگار خندید. به سارا نوشت:

بالاخره چی؟

سارا:

بالاخره داری برای خودت زندگی می‌کنی.

نگار به این جمله نگاه کرد. چند ثانیه. بعد گوشی را گذاشت. چمدان را باز کرد. لباس‌ها را یکی‌یکی گذاشت. یک شلوار راحت. دو تی‌شرت. یک شال. یک کتاب که ماه‌ها بود نخوانده بود. سارا پیام دیگری فرستاد:

کجا می‌ری؟

نگار جواب داد:

شمال. یه شهر کوچیک. هیچ‌کس رو نمی‌شناسم.

سارا:

تنها؟

نگار:

آره.

سارا:

بهت افتخار می‌کنم.

نگار به این جمله فکر کرد. چند بار خواندش. بهت افتخار می‌کنم. کسی تا حالا به خاطر کاری که فقط برای خودش کرده باشد، به او افتخار نکرده بود. همیشه افتخارها برای کار بود. برای مقاله. برای پروژه. برای نمره. برای چیزی که در رزومه می‌نشست.

اما این؟ یک سفر تنها. یک تصمیم کوچک. یک چمدان نیمه‌خالی. این هم می‌توانست چیزی باشد که کسی به خاطرش افتخار کند.

 

۳. چرا اینجا؟ چرا حالا؟

مقصد، یک شهر کوچک شمالی بود. نگار اسمش را در جایی خوانده بود. یک شهر با خیابان‌های باریک. خانه‌های قدیمی با پنجره‌های چوبی. بوی دریا. نه هتل‌های بزرگ. نه رستوران‌های شیک. یک شهر معمولی که آدم‌های معمولی در آن زندگی می‌کردند.

چرا اینجا؟

چون نگار سال‌ها بود می‌خواست جایی برود که هیچ‌کس او را نشناسد. نه همکار. نه دانشجو. نه کسی که از او انتظاری داشته باشد. جایی که بشود فقط یک آدم باشد. یک آدم با یک چمدان و چند روز وقت.

چند بار این سفر را عقب انداخته بود. هر بار یک دلیل منطقی داشت. این هفته جلسه دارم. مقاله باید تمام شود. بعد از تحویل پروژه. هوا مناسب نیست. الان وقتش نیست. همیشه یک دلیل بود.

اما این بار، وقتی روی دکمهٔ تأیید زد، هیچ دلیلی برای عقب انداختن پیدا نکرد. فقط چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد گوشی را گذاشت. بلند شد. رفت سمت پنجره. پرده را کنار زد. هوا آفتابی بود.

این بار می‌رم.

 

۴. پرنده‌ها روی سیم برق

جاده خلوت بود. نگار ماشین را کنار یک توقفگاه کوچک پارک کرد. نه برای بنزین. نه برای دستشویی. فقط چون هوا خوب بود. پیاده شد. یک چای از بوفهٔ کوچک گرفت. فنجان کاغذی. چای پررنگ. بدون قند.

نشست روی یک نیمکت چوبی. روبه‌رویش درخت بود. چند پرنده روی سیم برق. باد می‌آمد. بوی خاک. بوی چوب. زنی مسن با نوه‌اش از کنارش رد شد. بچه می‌خندید. زن چیزی گفت. نگار نفهمید چه. اما خندید. نه به خاطر حرف آن زن. به خاطر خودش.

گوشی را درآورد که عکس بگیرد. دوربین را باز کرد. به صفحه نگاه کرد. آسمان. درخت. پرنده. انگشتش روی دکمهٔ عکس بود. بعد مکث کرد. گوشی را پایین آورد. گذاشت روی نیمکت.

و فقط نگاه کرد.

چای را خورد. آرام. اولین بار در مدت‌ها، چای را تا آخر خورد. بدون اینکه به ساعت نگاه کند. بدون اینکه به مقاله فکر کند. بدون اینکه به پیام همکارش فکر کند. فقط چای. فقط باد. فقط آن چند پرنده روی سیم برق.

بلند شد. فنجان خالی را انداخت. برگشت سمت ماشین. نشست. ماشین را روشن کرد. آهنگ آرامی پخش می‌شد. راه افتاد. لبخند می‌زد. خودش هم نمی‌دانست چرا. اما لبخند می‌زد.

 

۵. شب اول؛ واقعاً خوب بود

اتاق ساده بود. یک تخت. یک میز کوچک. یک پنجره با پردهٔ نازک. نه لوکس. نه فوق‌العاده. اما تمیز. بوی چوب می‌داد. بوی باران. نگار چمدان را گوشهٔ اتاق گذاشت. پنجره را باز کرد. صدای شهر می‌آمد. صدای دور. نه شلوغ. نه ساکت. یک صدای آرام.

گوشی را روی میز گذاشت. به صفحه نگاه کرد. پیام همکارش. پیام سارا. پیام خواهرش. هیچ‌کدام را باز نکرد. رفت حمام. دوش گرفت. لباس راحت پوشید. رفت پایین. یک رستوران کوچک سر کوچه. غذا سفارش داد. ماهی. برنج. سالاد.

غذا که آمد، چند ثانیه به بشقاب نگاه کرد. بعد شروع کرد به خوردن. آرام. اولین لقمه. دوم. سوم. مزه کرد. واقعاً مزه کرد. ماهی تازه بود. برنج خوب پخته شده بود. سالاد ساده. اما خوشمزه.

نگار یادش آمده بود که غذا خوردن می‌تواند فقط غذا خوردن باشد. نه چیزی که وقتی کار تمام شد بخوری. نه چیزی که سریع بخوری تا بروی سراغ کار بعدی. فقط غذا.

بشقاب را تمام کرد. آب خورد. به پنجره نگاه کرد. هوا تاریک شده بود. چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند. گوشی را برداشت. به سارا پیام داد:

رسیدم. جات خالیه.

 

۶. صدای باد و یک «آره»

شب، سارا تماس گرفت. نگار روی تخت دراز کشیده بود. پنجره باز بود. صدای باد می‌آمد.

خب؟

نگار خندید:

خوبه.

سارا:

همین؟

نگار:

آره. خیلی خوبه.

سارا:

دیدی؟ گفتم باید بری.

نگار:

آره.

مکث. سارا گفت:

می‌دونی چیه؟ من فکر می‌کنم تو یه چیزی رو خیلی وقت بود عقب انداخته بودی.

نگار ساکت شد. به سقف نگاه کرد.

آره.

سارا:

حالا که رفتی، دیگه عقب ننداز.

نگار خندید:

باشه.

سارا:

بالاخره داری برای خودت زندگی می‌کنی.

نگار این بار مخالفت نکرد. قبلاً اگر کسی این جمله را می‌گفت، سریع می‌گفت:

نه، من همیشه برای خودم زندگی می‌کنم.

اما این بار فقط گفت:

شاید.

سارا خندید:

شاید؟

نگار:

باشه. آره. شاید.

بعد خداحافظی کردند. نگار گوشی را گذاشت. به پنجره نگاه کرد. به آسمان. به چند ستاره که از پشت ابر پیدا بودند.

شاید همین بود.

 

۷. صبحانه‌ای در شهری غریبه

بدون زنگ بیدار شد. نور افتاده بود روی دیوار. چند ثانیه نمی‌دانست کجاست. به سقف نگاه کرد. چوبی بود. بعد یادش آمد. لبخند زد. چشم‌هایش را بست. چند دقیقه دیگر ماند. بعد بلند شد.

پنجره را باز کرد. هوا خنک بود. بوی باران. بوی چوب. بوی دریا. صدای پرنده. صدای دور. هیچ کاری نکرد. فقط ایستاد. چند لحظه. چند دقیقه. بدون گوشی. بدون ساعت. بدون فکر.

بعد رفت دستشویی. مسواک زد. لباس پوشید. رفت پایین. صبحانه. نان. پنیر. چای. مربا. ساده. اما خوشمزه. صبحانه را آرام خورد. به آدم‌های اطراف نگاه کرد. یک زن با بچه. یک پیرمرد با روزنامه. یک جوان با لپ‌تاپ. همه مشغول خودشان. هیچ‌کس نگار را نمی‌شناخت. هیچ‌کس از او انتظاری نداشت.

صبحانه را تمام کرد. چای را خورد. بلند شد. رفت سمت در. بیرون، خیابان باریک بود. خانه‌های قدیمی. پنجره‌های چوبی. بوی نان. بوی باران. نگار راه افتاد. بدون مقصد. فقط راه افتاد.

 

۸. یک تصمیم کوچک دیگر

بعد از صبحانه، پیام کاری آمد. همان همکار. همان مقاله. همان عجله.

نگار، اگر امروز وقت داشتی درباره پروژه صحبت کنیم. فقط ده دقیقه.

نگار پیام را دید. گوشی را در دستش گرفت. به صفحه نگاه کرد. چند ثانیه. بعد جواب نداد. نه از سر قهر. نه برای اینکه کار بد است. نه برای اینکه همکارش آدم بدی است. فقط چون الان وقت خودش بود.

گوشی را روی حالت بی‌صدا گذاشت. در جیبش گذاشت. راه افتاد. خیابان باریک بود. چند مغازه. یک نانوایی. یک قهوه‌خانه. نگار رفت داخل قهوه‌خانه. یک قهوه سفارش داد. نشست کنار پنجره. به بیرون نگاه کرد. مردم می‌آمدند. می‌رفتند. زندگی عادی. زندگی ساده.

قهوه که آمد، آرام خورد. به کتابش نگاه کرد. کتاب را از کیفش درآورد. باز کرد. چند صفحه خواند. بعد گذاشت. به بیرون نگاه کرد. به آدم‌ها. به درخت. به آسمان.

 

۹. امیدی واقعی، نه اغراق‌آمیز

روز آخر بود. نگار چمدانش را بست. اتاق را ترک کرد. کلید را داد به صاحب مهمان‌خانه. زنی مسن با روسری گل‌دار. گفت:

زود برگرد.

نگار خندید:

باشه.

سوار ماشین شد. راه افتاد. جاده خلوت بود. آسمان صاف. رادیو روشن. آهنگی آرام. نگار به جاده نگاه کرد. به کوه‌ها. به درخت‌ها. به ابرهایی که آرام حرکت می‌کردند.

گوشی‌اش لرزید. سارا پیام داده بود:

خوش گذشت؟

نگار گوشی را برداشت. جواب داد:

خیلی.

بعد چند لحظه فکر کرد. پیام دیگری نوشت:

فکر کنم باید بیشتر این کارها رو بکنم.

سارا سریع جواب داد:

آفرین. بالاخره.

نگار خندید. گوشی را گذاشت. به جاده نگاه کرد. لبخند زد.

سفر تمام شده بود.

اما این بار، وقتی به خانه برمی‌گشت، احساس نمی‌کرد چیزی را جا گذاشته است.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.