۱. نور عصر از پنجرههای بزرگ کافهٔ دانشکدهٔ علوم انسانی در ساعتهای بعدازظهر همیشه شلوغتر از آن چیزی بود که...
ادامه مطلب۱. خلوتتر از همیشه فرهاد تازه از مطب بیرون آمده بود که گوشیاش لرزید. خیابان خلوتتر از همیشه بود و...
ادامه مطلب۱. سایهی درخت چنار ساعت هفت و ربع بود و باران هنوز نرسیده بود. فرهاد برای سومین بار گوشی را...
ادامه مطلب۱. پایان یک روز دانشگاه کلاس تمام شده بود، اما نگار هنوز پشت تریبون ایستاده بود. دانشجویان یکییکی بیرون رفتند...
ادامه مطلب۱. اما حوصلهٔ ماندن تاکسی در ترافیک بعدازظهر گیر کرده بود. نگار به پنجره نگاه میکرد و شهر را میدید...
ادامه مطلبمقدمه: وقتی بالاخره میرسی و هیچ اتفاقی نمیافتد گاهی عجیبترین لحظهی زندگی، لحظهای نیست که شکست میخوری؛ لحظهای است که...
ادامه مطلب۱. بوی تلخ و غلیظ نگار صبح از خواب بیدار شد. پردهها را کنار زد و نور سرد پاییزی وارد...
ادامه مطلب۱. ساختمان بلندمرتبه در شمال شهر مهمانی در طبقهٔ هفتم یک ساختمان بلندمرتبه در شمال شهر بود. پنجرههای بزرگ رو...
ادامه مطلبمقدمه: معمای زندگیِ «خوبِ» خستهکننده شغل خوب، درآمد کافی، خانوادهای منظم، و خانهای راحت. از بیرون که نگاه کنی، همهچیز...
ادامه مطلبمقدمه: معمای ناخرسندی مدرن تصور کنید در کشوری زندگی میکنید که از نظر شاخصهای عینی — مانند درآمد سرانه،...
ادامه مطلب