۱. تاریکی و اسمهای ناتمام خانه ساکت بود. نه از آن سکوتهایی که آدم را آرام میکنند؛ از آن سکوتهایی...
ادامه مطلبمقدمه | پارادوکسی که همه ما تجربه کردهایم دستگاه قهوهساز خودکار، ماشین ظرفشویی، خرید آنلاین با یک کلیک، غذاهای آماده...
ادامه مطلب۱. مغزی که خاموش نمیشود دو روز بعد، نگار بعد از کلاس از ساختمان دانشکده بیرون آمد. هوا ابری بود...
ادامه مطلبمقدمه صبح از خواب بیدار میشوی. قبل از اینکه حتی چشمهایت کاملاً باز شود، ذهنت لیست را مرور میکند: ایمیلها،...
ادامه مطلب۱. عصر آرام در کافه دانشگاه بعدازظهر، دانشگاه آرامتر از همیشه بود. کلاسها تمام شده بودند و بیشتر دانشجوها ساختمان...
ادامه مطلب۱. کافه، قهوه، سه فنجان زنگ کلاس که خورد، دانشجوها مثل همیشه با عجله از سالن بیرون ریختند. سینا، همان...
ادامه مطلبمقدمه: لحظهای که جادو از بین میرود یادت هست اولین باری که آن آهنگ را شنیدی؟ آن لرزش عجیب در...
ادامه مطلبمقدمه | وقتی همهچیز هست، اما هیچچیز نیست «همهچی دارم، اما هیچچی ندارم.»این جمله را احتمالاً خودتان هم گاهی احساس...
ادامه مطلب۱. هر شب با سکوت کلید در قفل چرخید و درِ سنگین با صدای آهستهای باز شد. ایرج پا به...
ادامه مطلب۱. نور عصر از پنجرههای بزرگ کافهٔ دانشکدهٔ علوم انسانی در ساعتهای بعدازظهر همیشه شلوغتر از آن چیزی بود که...
ادامه مطلب