بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
یکشنبه, آبان ۳, ۱۴۰۵
تبلیغات
  • FA
    • معنویت لذت گرا
    • در جستجوی لذت و معنا
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
    • عقلانیت اسلامی
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
    • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
    • ابزارهای عملی تغییر
    • بحران لذت در انسان معاصر
    • بدن و زیست‌شناسی لذت
    • جامعه، فرهنگ و سبک زندگی
    • ذهن چگونه لذت زندگی را کاهش می‌دهد؟
    • رسانه، اقتصاد توجه و تمرکز
    • زندان‌های ذهنی
    • عادت‌ها، اراده و نظم
    • فضیلت‌ها و هنر زندگی
    • فلسفه زندگی خوب
    • گذشته، پشیمانی و بخشش خود
    • معنا، رنج و امید
    • معنویت اسلامی و آرامش عمیق
  • رمان پرسه باران
  • en
    • hedonistic spirituality
    • A new theory of happiness
    • The Quest for the Meaning of Life
    • Wandering in the Rain
  • Why Don’t We Enjoy Life?
    • What is pleasure and why do humans seek it?
    • Emotions and the experience of life
    • How the brain constructs pleasure
    • Identity, self-knowledge, and returning to oneself
    • Meaning, suffering, and hope
    • Media, the attention economy, and focus
    • Mental prisons
    • Practical tools for change
    • Society, culture, and lifestyle
    • The body and the biology of pleasure
    • The crisis of pleasure in contemporary man
    • The past, regret, and self-forgiveness
    • The philosophy of the good life
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA رمان پرسه باران

چیزی کم نیست، پس چته؟

مهدی توسط مهدی
مهر ۲۴, ۱۴۰۵
در رمان پرسه باران
418 4
0
585
اشتراک گذاری ها
3.2k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

۱. صبحی که هیچ اتفاقی در آن نیفتاده بود

صبح بود. نه روز خاصی. نه اتفاق بزرگی. نور آفتاب از لای پرده وارد اتاق شده بود و نوار باریکی روی کف اتاق انداخته بود. صدای خیابان می‌آمد. ماشین‌ها. آدم‌هایی که عجله داشتند. زندگی که مثل همیشه جریان داشت.

شاید شما هم دوست داشته باشید

فقط یک دورهمی نبود

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

نگار کنار پنجره ایستاده بود و قهوه می‌خورد. فنجان سفید کوچک، همان فنجان همیشگی. چند ماه قبل، همین صحنه شاید برایش شبیه یک آرزو بود. خانه‌ای که دوستش داشت. صبح‌هایی که مجبور نبود با عجله از خواب بیدار شود. کاری که برایش احترام آورده بود. زندگی‌ای که خودش ساخته بود.

فنجان را روی میز گذاشت. گوشی‌اش را برداشت. چند پیام از دوستانش. یکی دربارهٔ یک برنامهٔ آخر هفته. یکی دربارهٔ یک پروژهٔ جدید. یکی از مریم که نوشته بود: «امروز دوربینت رو بردار. هوا خوبه.» نگار لبخند زد. به پنجره نگاه کرد. آسمان صاف بود. چند ابر کوچک، مثل لکه‌های پنبه، کنار هم شناور بودند. نگار گوشی را روی میز گذاشت. قهوه‌اش را برداشت. یک جرعه دیگر خورد. همه‌چیز خوب بود. واقعاً خوب بود.

 

 

۲. نگاهی از بیرون

ظهر، بعد از دانشگاه، نگار در کافه‌ای نشست که چند بار با مریم رفته بود. همان میز کنار پنجره. همان صندلی. همان خیابان. یک زن جوان پشت میز کناری نشسته بود و با هیجان برای دوستش دربارهٔ کار جدیدش حرف می‌زد. دست‌هایش را تکان می‌داد. چشم‌هایش می‌درخشید. کلماتش تند و پرشور بودند. نگار ناخودآگاه به او نگاه کرد.

چند سال قبل، نگار شاید به او نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: «کاش من هم آن‌قدر هیجان داشتم.» اما حالا خودش همان آدمی بود که شاید دیگران نگاهش می‌کردند. استاد دانشگاه. نویسنده. کسی که مقاله‌اش منتشر شده بود. کسی که سفر می‌رفت. کسی که دوستان خوبی داشت. کسی که زندگی‌اش از بیرون، مرتب و موفق به نظر می‌رسید.

نگار جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. برای لحظه‌ای از بیرون به زندگی خودش نگاه کرد. انگار زندگی یک نفر دیگر بود. یک زن موفق. یک زن مستقل. یک زن که همه‌چیز سر جایش بود. و عجیب بود. چون اگر کسی از او می‌پرسید: «چه چیزی می‌خواهی که نداری؟» نمی‌توانست جواب بدهد. به لیست ذهنی‌اش نگاه کرد. خانه. کار. دوستان. آزادی. تجربه. همه را داشت. اما یک چیز در آن لیست نبود. یک چیز که نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

 

۳. فهرست نداشته‌ها

شب، نگار در خانه بود. روی مبل نشسته بود. چراغ‌ها خاموش بودند. فقط نور کم‌رنگ خیابان روی دیوار افتاده بود. نگار به آرامی شروع کرد به شمردن.

«خانه دارم.»

مکث.

«کار دارم.»

مکث.

«دوست دارم.»

مکث.

«آزادی دارم.»

نگاهش به کتابخانه افتاد.

«فرصت دارم.»

به دوربین روی میز نگاه کرد.

«تجربه دارم.»

بعد سکوت کرد. منتظر بود چیزی یادش بیاید. یک کمبود. یک مشکل بزرگ. یک دلیل روشن. اما چیزی نبود. نه اینکه همه‌چیز کامل باشد. نه. زندگی‌اش هنوز سختی داشت. هنوز نگرانی داشت. هنوز روزهای بد داشت. اما آن چیزی که سال‌ها فکر می‌کرد مانع خوشحالی‌اش است، دیگر وجود نداشت.

نگار به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. به پنجره نگاه کرد. بیرون تاریک بود. چند ستاره از لای ابرها پیدا بود. نگار به آنها نگاه کرد. چند ثانیه. بعد بلند شد. به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب برداشت. به اتاق برگشت. روی مبل نشست. لیوان را روی میز گذاشت.

 

۴. جمله‌ای که خودش را متوقف کرد

نگار آرام گفت: «من که چیز خاصی کم ندارم.»

جمله در اتاق ماند. چند ثانیه سکوت. بعد خودش انگار از جمله‌ای که گفته بود تعجب کرد. دوباره گفت: «واقعاً… چیز خاصی کم ندارم.»

به اطراف نگاه کرد. به خانه. به کتاب‌ها. به عکس سفر. به چیزهایی که زمانی آرزو داشت. همه بودند. همه سر جایشان بودند. اما بعد، آرام‌تر گفت: «پس چرا…؟»

ساکت شد. کلمه پیدا نمی‌کرد. بعد زیر لب گفت: «پس چرا حس می‌کنم یه چیزی کمه؟»

لیوان را برداشت. یک جرعه خورد. آب سرد بود. گلو را قلقلک داد. گذاشتش روی میز. به دیوار نگاه کرد. چند دقیقه همان‌جا نشست. بدون اینکه چیزی را تحلیل کند. بدون اینکه دنبال جواب بگردد. فقط نشست. و برای اولین بار، از اینکه جواب ندارد، عصبانی نشد.

 

۵. تماسی که جواب نداشت

گوشی را برداشت. اسم فرهاد را دید. چند ثانیه انگشتش روی صفحه ماند. بعد تماس گرفت.

فرهاد جواب داد. «سلام.»

نگار گفت: «سلام.»

چند ثانیه سکوت.

فرهاد گفت: «چی شده؟»

نگار خندید: «چرا فکر می‌کنی همیشه یه چیزی شده؟»

فرهاد گفت: «چون وقتی فقط می‌خوای حرف بزنی، معمولاً اولش این‌قدر سکوت نمی‌کنی.»

نگار لبخند زد. به دیوار نگاه کرد. گفت: «یه سؤال دارم.»

«بپرس.»

«اگه آدم به چیزی که می‌خواسته برسه… بعدش چی؟»

فرهاد چند ثانیه سکوت کرد. این بار جواب آماده نداشت. نگار گفت: «دیدی؟ تو هم نمی‌دونی.»

فرهاد خندید: «نه. این یکی رو واقعاً نمی‌دونم.»

نگار هم خندید. اما بعد دوباره سکوت شد. چند ثانیه. فرهاد گفت: «چرا می‌پرسی؟»

نگار گفت: «نمی‌دونم. شاید چون فکر می‌کردم تو می‌دونی.»

فرهاد گفت: «من همیشه نمی‌دونم.»

نگار گفت: «می‌دونم. تازه دارم یاد می‌گیرم.»

فرهاد گفت: «خوبه. پس من تنها نیستم.»

نگار خندید. «نه. تو تنها نیستی.»

چند ثانیه سکوت. بعد نگار گفت: «باشه. بذار برم بخوابم.»

فرهاد گفت: «باشه. شب بخیر.»

نگار گفت: «شب بخیر.»

تماس قطع شد. نگار گوشی را روی میز گذاشت. به آن نگاه کرد. چند ثانیه. بعد بلند شد. به سمت پنجره رفت.

 

۶. انعکاسی در شیشه

بیرون، شهر روشن بود. آدم‌ها در خیابان راه می‌رفتند. هر کدام دنبال چیزی. هر کدام با داستان خودش. نگار به انعکاس تصویر خودش روی شیشه نگاه کرد. زنی که چیزهای زیادی داشت. اما هنوز یک سؤال داشت. نه سؤالِ «چطور بیشتر داشته باشم؟» نه سؤالِ «چطور موفق‌تر شوم؟» یک سؤال دیگر. آرام‌تر. عمیق‌تر.

«اگر مشکل نداشتن نیست… پس مشکل چیست؟»

نگار به انعکاس خودش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد پرده را کشید. چراغ اتاق را خاموش کرد. در تاریکی، روی مبل نشست. به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. اما این بار، نگار از این بی‌جوابی فرار نکرد. به آن نگاه کرد. به آن فکر کرد.

و برای اولین بار، به جای اینکه دنبال یک چیز تازه بگردد، شروع کرد به نگاه کردن به چیزی که همیشه همراهش بود. خودش.

 

۷. صبح روز بعد

صبح روز بعد، نگار زودتر از همیشه بیدار شد. آفتاب تازه از پشت ساختمان‌ها بالا آمده بود. چند پرنده روی طاقچه نشسته بودند. نگار از تخت بلند شد. به پنجره نگاه کرد. به آسمان. به خیابان. به آدم‌هایی که می‌رفتند و می‌آمدند.

به دانشگاه رفت. در راهرو، یکی از همکاران قدیمی‌اش را دید. مردی با کت خاکستری و کیف چرمی. همکارش لبخند زد: «سلام نگار. تبریک برای مقاله. شنیدم خیلی خوب بود.»

نگار گفت: «ممنون.»

همکارش گفت: «راستی، شنیدم یه سفر رفتی. چطور بود؟»

نگار گفت: «خوب بود. خیلی خوب.»

همکارش گفت: «خوش به حالت. من سال‌هاست سفر نرفتم. گرفتارم. تو همیشه یه کار جدید داری. یه تجربه جدید. یه چیز جدید.»

نگار لبخند زد. همکارش ادامه داد: «راستی، فلانی رو دیدی؟ داره یه پروژهٔ خیلی بزرگ می‌گیره. حقوقش دو برابر شده. خونه خریده. ماشین عوض کرده. زندگی‌اش شده یه فیلم.»

نگار چند ثانیه سکوت کرد. لبخندش سر جایش بود. اما چیزی در درونش تکان خورد. یک تکان کوچک. همکارش گفت: «خب، من باید برم. جلسه دارم. مراقب خودت باش.»

نگار گفت: «تو هم.»

همکارش رفت. نگار در راهرو ایستاد. به دیوار نگاه کرد. به کف. به پنجره. به آدم‌هایی که از کنارش می‌گذشتند. یک لحظه، خودش را دید. در مقایسه با آن چیزی که همکارش گفت. یک لحظه، خودش را دید. در مقایسه با زندگی دیگران. و برای اولین بار، حس کرد که شاید مشکل این نیست که چه دارد. شاید مشکل این است که وقتی به اطراف نگاه می‌کند، داشته‌های خودش دیگر به چشمش نمی‌آیند.

نگار به راهرو نگاه کرد. به درهای بسته. به آدم‌ها. به همه‌چیز. چند ثانیه. بعد نفس عمیقی کشید. و راه افتاد. به سمت کلاس. به سمت زندگی. به سمت چیزی که هنوز نمی‌دانست چیست.

 

مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

رمان پرسه باران

فقط یک دورهمی نبود

توسط مهدی
آبان ۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

وقتی رسیدن، پاسخ نیست

توسط مهدی
مهر ۲۳, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

سکوتی که جای توضیح را می‌گیرد

توسط مهدی
مهر ۲۱, ۱۴۰۵
رمان پرسه باران

 چیزی که پدرها نمی‌گویند

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵
 فصل ۳: «نامه‌ای که هرگز خوانده نشد»
رمان پرسه باران

وقتی تازه‌بودن تمام می‌شود

توسط مهدی
مهر ۱۹, ۱۴۰۵

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • Modern City: Collective Irresponsibility
  • The Quest for the Meaning of Life
  • Wandering in the Rain
  • What is pleasure and why do humans seek it?
  • Why Don't We Enjoy Life?
  • چرا از زندگی لذت نمی بریم؟
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان پرسه باران
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • شهر مدرن، بی مسئولیتی جمعی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • لذت چیست و چرا انسان به دنبال آن است؟
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • #19277 (بدون عنوان)
  • MYSTICISM OF MODERN LIFE
  • ارتباط با ما
  • درباره عرفان زندگی مدرن
  • صفحه اصلی 2
  • صفحه اصلی فارسی
  • مقاله بیانیه معنویت لذت گرا

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.