۱. صبحی که هیچ اتفاقی در آن نیفتاده بود
صبح بود. نه روز خاصی. نه اتفاق بزرگی. نور آفتاب از لای پرده وارد اتاق شده بود و نوار باریکی روی کف اتاق انداخته بود. صدای خیابان میآمد. ماشینها. آدمهایی که عجله داشتند. زندگی که مثل همیشه جریان داشت.
نگار کنار پنجره ایستاده بود و قهوه میخورد. فنجان سفید کوچک، همان فنجان همیشگی. چند ماه قبل، همین صحنه شاید برایش شبیه یک آرزو بود. خانهای که دوستش داشت. صبحهایی که مجبور نبود با عجله از خواب بیدار شود. کاری که برایش احترام آورده بود. زندگیای که خودش ساخته بود.
فنجان را روی میز گذاشت. گوشیاش را برداشت. چند پیام از دوستانش. یکی دربارهٔ یک برنامهٔ آخر هفته. یکی دربارهٔ یک پروژهٔ جدید. یکی از مریم که نوشته بود: «امروز دوربینت رو بردار. هوا خوبه.» نگار لبخند زد. به پنجره نگاه کرد. آسمان صاف بود. چند ابر کوچک، مثل لکههای پنبه، کنار هم شناور بودند. نگار گوشی را روی میز گذاشت. قهوهاش را برداشت. یک جرعه دیگر خورد. همهچیز خوب بود. واقعاً خوب بود.
۲. نگاهی از بیرون
ظهر، بعد از دانشگاه، نگار در کافهای نشست که چند بار با مریم رفته بود. همان میز کنار پنجره. همان صندلی. همان خیابان. یک زن جوان پشت میز کناری نشسته بود و با هیجان برای دوستش دربارهٔ کار جدیدش حرف میزد. دستهایش را تکان میداد. چشمهایش میدرخشید. کلماتش تند و پرشور بودند. نگار ناخودآگاه به او نگاه کرد.
چند سال قبل، نگار شاید به او نگاه میکرد و فکر میکرد: «کاش من هم آنقدر هیجان داشتم.» اما حالا خودش همان آدمی بود که شاید دیگران نگاهش میکردند. استاد دانشگاه. نویسنده. کسی که مقالهاش منتشر شده بود. کسی که سفر میرفت. کسی که دوستان خوبی داشت. کسی که زندگیاش از بیرون، مرتب و موفق به نظر میرسید.
نگار جرعهای از قهوهاش خورد. برای لحظهای از بیرون به زندگی خودش نگاه کرد. انگار زندگی یک نفر دیگر بود. یک زن موفق. یک زن مستقل. یک زن که همهچیز سر جایش بود. و عجیب بود. چون اگر کسی از او میپرسید: «چه چیزی میخواهی که نداری؟» نمیتوانست جواب بدهد. به لیست ذهنیاش نگاه کرد. خانه. کار. دوستان. آزادی. تجربه. همه را داشت. اما یک چیز در آن لیست نبود. یک چیز که نمیتوانست اسمش را بگذارد.
۳. فهرست نداشتهها
شب، نگار در خانه بود. روی مبل نشسته بود. چراغها خاموش بودند. فقط نور کمرنگ خیابان روی دیوار افتاده بود. نگار به آرامی شروع کرد به شمردن.
«خانه دارم.»
مکث.
«کار دارم.»
مکث.
«دوست دارم.»
مکث.
«آزادی دارم.»
نگاهش به کتابخانه افتاد.
«فرصت دارم.»
به دوربین روی میز نگاه کرد.
«تجربه دارم.»
بعد سکوت کرد. منتظر بود چیزی یادش بیاید. یک کمبود. یک مشکل بزرگ. یک دلیل روشن. اما چیزی نبود. نه اینکه همهچیز کامل باشد. نه. زندگیاش هنوز سختی داشت. هنوز نگرانی داشت. هنوز روزهای بد داشت. اما آن چیزی که سالها فکر میکرد مانع خوشحالیاش است، دیگر وجود نداشت.
نگار به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. به پنجره نگاه کرد. بیرون تاریک بود. چند ستاره از لای ابرها پیدا بود. نگار به آنها نگاه کرد. چند ثانیه. بعد بلند شد. به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب برداشت. به اتاق برگشت. روی مبل نشست. لیوان را روی میز گذاشت.
۴. جملهای که خودش را متوقف کرد
نگار آرام گفت: «من که چیز خاصی کم ندارم.»
جمله در اتاق ماند. چند ثانیه سکوت. بعد خودش انگار از جملهای که گفته بود تعجب کرد. دوباره گفت: «واقعاً… چیز خاصی کم ندارم.»
به اطراف نگاه کرد. به خانه. به کتابها. به عکس سفر. به چیزهایی که زمانی آرزو داشت. همه بودند. همه سر جایشان بودند. اما بعد، آرامتر گفت: «پس چرا…؟»
ساکت شد. کلمه پیدا نمیکرد. بعد زیر لب گفت: «پس چرا حس میکنم یه چیزی کمه؟»
لیوان را برداشت. یک جرعه خورد. آب سرد بود. گلو را قلقلک داد. گذاشتش روی میز. به دیوار نگاه کرد. چند دقیقه همانجا نشست. بدون اینکه چیزی را تحلیل کند. بدون اینکه دنبال جواب بگردد. فقط نشست. و برای اولین بار، از اینکه جواب ندارد، عصبانی نشد.
۵. تماسی که جواب نداشت
گوشی را برداشت. اسم فرهاد را دید. چند ثانیه انگشتش روی صفحه ماند. بعد تماس گرفت.
فرهاد جواب داد. «سلام.»
نگار گفت: «سلام.»
چند ثانیه سکوت.
فرهاد گفت: «چی شده؟»
نگار خندید: «چرا فکر میکنی همیشه یه چیزی شده؟»
فرهاد گفت: «چون وقتی فقط میخوای حرف بزنی، معمولاً اولش اینقدر سکوت نمیکنی.»
نگار لبخند زد. به دیوار نگاه کرد. گفت: «یه سؤال دارم.»
«بپرس.»
«اگه آدم به چیزی که میخواسته برسه… بعدش چی؟»
فرهاد چند ثانیه سکوت کرد. این بار جواب آماده نداشت. نگار گفت: «دیدی؟ تو هم نمیدونی.»
فرهاد خندید: «نه. این یکی رو واقعاً نمیدونم.»
نگار هم خندید. اما بعد دوباره سکوت شد. چند ثانیه. فرهاد گفت: «چرا میپرسی؟»
نگار گفت: «نمیدونم. شاید چون فکر میکردم تو میدونی.»
فرهاد گفت: «من همیشه نمیدونم.»
نگار گفت: «میدونم. تازه دارم یاد میگیرم.»
فرهاد گفت: «خوبه. پس من تنها نیستم.»
نگار خندید. «نه. تو تنها نیستی.»
چند ثانیه سکوت. بعد نگار گفت: «باشه. بذار برم بخوابم.»
فرهاد گفت: «باشه. شب بخیر.»
نگار گفت: «شب بخیر.»
تماس قطع شد. نگار گوشی را روی میز گذاشت. به آن نگاه کرد. چند ثانیه. بعد بلند شد. به سمت پنجره رفت.
۶. انعکاسی در شیشه
بیرون، شهر روشن بود. آدمها در خیابان راه میرفتند. هر کدام دنبال چیزی. هر کدام با داستان خودش. نگار به انعکاس تصویر خودش روی شیشه نگاه کرد. زنی که چیزهای زیادی داشت. اما هنوز یک سؤال داشت. نه سؤالِ «چطور بیشتر داشته باشم؟» نه سؤالِ «چطور موفقتر شوم؟» یک سؤال دیگر. آرامتر. عمیقتر.
«اگر مشکل نداشتن نیست… پس مشکل چیست؟»
نگار به انعکاس خودش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد پرده را کشید. چراغ اتاق را خاموش کرد. در تاریکی، روی مبل نشست. به سقف نگاه کرد. سقف سفید و صاف. هیچ جوابی نداشت. اما این بار، نگار از این بیجوابی فرار نکرد. به آن نگاه کرد. به آن فکر کرد.
و برای اولین بار، به جای اینکه دنبال یک چیز تازه بگردد، شروع کرد به نگاه کردن به چیزی که همیشه همراهش بود. خودش.
۷. صبح روز بعد
صبح روز بعد، نگار زودتر از همیشه بیدار شد. آفتاب تازه از پشت ساختمانها بالا آمده بود. چند پرنده روی طاقچه نشسته بودند. نگار از تخت بلند شد. به پنجره نگاه کرد. به آسمان. به خیابان. به آدمهایی که میرفتند و میآمدند.
به دانشگاه رفت. در راهرو، یکی از همکاران قدیمیاش را دید. مردی با کت خاکستری و کیف چرمی. همکارش لبخند زد: «سلام نگار. تبریک برای مقاله. شنیدم خیلی خوب بود.»
نگار گفت: «ممنون.»
همکارش گفت: «راستی، شنیدم یه سفر رفتی. چطور بود؟»
نگار گفت: «خوب بود. خیلی خوب.»
همکارش گفت: «خوش به حالت. من سالهاست سفر نرفتم. گرفتارم. تو همیشه یه کار جدید داری. یه تجربه جدید. یه چیز جدید.»
نگار لبخند زد. همکارش ادامه داد: «راستی، فلانی رو دیدی؟ داره یه پروژهٔ خیلی بزرگ میگیره. حقوقش دو برابر شده. خونه خریده. ماشین عوض کرده. زندگیاش شده یه فیلم.»
نگار چند ثانیه سکوت کرد. لبخندش سر جایش بود. اما چیزی در درونش تکان خورد. یک تکان کوچک. همکارش گفت: «خب، من باید برم. جلسه دارم. مراقب خودت باش.»
نگار گفت: «تو هم.»
همکارش رفت. نگار در راهرو ایستاد. به دیوار نگاه کرد. به کف. به پنجره. به آدمهایی که از کنارش میگذشتند. یک لحظه، خودش را دید. در مقایسه با آن چیزی که همکارش گفت. یک لحظه، خودش را دید. در مقایسه با زندگی دیگران. و برای اولین بار، حس کرد که شاید مشکل این نیست که چه دارد. شاید مشکل این است که وقتی به اطراف نگاه میکند، داشتههای خودش دیگر به چشمش نمیآیند.
نگار به راهرو نگاه کرد. به درهای بسته. به آدمها. به همهچیز. چند ثانیه. بعد نفس عمیقی کشید. و راه افتاد. به سمت کلاس. به سمت زندگی. به سمت چیزی که هنوز نمیدانست چیست.





