آیا تا به حال برای شما پیش آمده که ناگهان احساس کنید آن فرد همیشگی نیستید؟ گویی نقابی بر چهره زدهاید یا در هیاهوی زندگی گم شدهاید؟ اگر پاسخ شما مثبت است، بدانید که این تجربه منحصر به شما نیست. میلیونها نفر در سراسر جهان چنین حسی را تجربه کردهاند. هویت انسانها پازلی پیچیده است که از عناصر گوناگونی تشکیل شده است: عناصری از درون خودمان، جهانی که در آن زیست میکنیم و افرادی که پیرامون ما هستند. در این نوشتار، به بررسی عواملی میپردازیم که موجب میشوند گاهی خود را گم کنیم.
چرا گاهی احساس بیگانگی با خود میکنیم؟
فشارهای فرهنگی و اجتماعی
به طور مداوم، از سوی رسانهها، نظام آموزشی، خانواده و جامعه، مجموعهای از بایدها و نبایدها به ما القا میشود. «اینگونه لباس بپوش»، «این رشته تحصیلی را انتخاب کن»، «باید موفق باشی». هنگامی که ما با این الگوها همخوانی نداریم یا ارزشهایمان با هنجارهای جامعه متفاوت است، ممکن است در دنیای درون خود احساس بیگانگی کنیم.
گاه آنچنان در پی جلب تأیید دیگران هستیم که خواستههای اصیل خود را نادیده میگیریم. شبکههای اجتماعی نیز بر پیچیدگی این موضوع افزودهاند. مقایسه مستمر خود با تصاویر و فیلمهایی از زندگیهای ظاهراً بینقص دیگران، به تدریج حس ناکافی بودن را در ما تقویت میکند.
تغییرات محیطی
هنگامی که محل سکونت خود را تغییر میدهیم یا به شهری دیگر مهاجرت میکنیم، وارد محیطی کاملاً جدید با آدمها، زبان و حتی قواعد تازهای میشویم. در چنین شرایطی، نیاز است تا نسخهای تازه از خود را بسازیم که با محیط جدید سازگار باشد.
تغییر شغل نیز وضعیت مشابهی را پدید میآورد، بهویژه در دنیای امروز که همه چیز با سرعت سرسامآوری در حال تغییر است. ناگهان درمییابیم که نقش پیشین ما دیگر اهمیت سابق را ندارد و ملزم به فراگیری مهارتهای نو هستیم. این حس عدم قطعیت، هویت شغلی ما را به چالش میکشد.
روابط بینفردی
چه بسیار پیش آمده که صرفاً برای جلب محبت دیگران یا اجتناب از ناراحت کردن ایشان، خود را متفاوت از آنچه هستیم، نمایاندهایم. وابستگی افراطی به تأیید دیگران، به تدریج ما را از اصالت وجودیمان دور میسازد.
زندگی سرشار از نقشهای گوناگون است: پدر، مادر، فرزند، دوست، همکار، رئیس. گاهی این نقشها آنچنان متعدد و حتی متضاد میشوند که تشخیص هویت واقعی دشوار میگردد. بدتر آنکه، مواجهه با تبعیض یا برخوردهای ناعادلانه، تجربههای دردناکی هستند که حس بیارزشی و تنهایی را در ما عمیقتر میکنند.
عوامل روانی و عاطفی
اگر ارزشهای بنیادین خود را نشناسیم، مانند کشتی بیلنگری خواهیم بود که هر بادی آن را به سمتی میراند. شکستهای پیاپی نیز میتوانند اعتماد به نفس ما را از بین برده و این تصور را ایجاد کنند که توانایی انجام هیچ کاری را نداریم.
یکی دیگر از عوامل مهم، فقدان خودآگاهی است. اگر از اعماق وجودمان، خواستهها و انگیزههایمان آگاه نباشیم، چگونه میتوانیم هویتی استوار و پایدار داشته باشیم؟
نقش حمایت اجتماعی
در این مسیر، نباید تنها باشیم. خانواده و دوستانی که ما را بدون قید و شرط دوست دارند و بدون قضاوت در کنارمان حضور دارند، میتوانند سپری نیرومند در برابر دشواریها باشند. محیطهای کاری که به تفاوتهای فردی احترام میگذارند و به افراد اجازه بروز خود واقعیشان را میدهند، بسیار ارزشمندند. همچنین، یافتن افرادی با علایق و دیدگاههای مشابه، حس تعلق را در ما تقویت کرده و از احساس تنهایی میکاهد.





