شنبه, خرداد ۲۳, ۱۴۰۵
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
می نوا
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
صفحه اصلی FA یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

دوازده سال پیش ثریا را در یک مهمانی دیدم

مهدی توسط مهدی
مرداد ۱۲, ۱۴۰۳
در یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته
418 5
0
585
اشتراک گذاری ها
3.3k
بازدیدها
اشتراک گذاری در فیسبوکاشتراک گذاری در توییتر

دوازده سال پیش بود که ثریا را در یک مهمانی خانوادگی دیدم. خواهرم با مقدمه چینی ها و شیطنت های همیشگی اش نشانم داد. می گفت از همکلاسی هایش است. من دانشجوی دکتری مدیریت استراتژیک در آلمان بودم. بورسیه دانشگاه تهران. از دور که خواهرم با صد ایما و اشاره به من نشانش داد تعجب کردم. اساسا منطق آدم ها برای عاشق شدن چیست؟ چرا برای ادامه زندگی باید عاشق یک کسی یا چیزی بود؟ مکانیسم عشق چگونه است و چگونه عمل می کند؟ یعنی این هزاران هزار زوجی که در اطرافمان هستند دارند عاشقانه زندگی می کنند؟ آیا غیر از عاشق هم شدن راه دیگری برای زندگی مشترک وجود ندارد؟

 

شاید شما هم دوست داشته باشید

اشتباهات فنی من در مدیریت زمان

موانع بیرونی مدیریت زمان

زمان و روزهایم بی نهایت و بی انتها نبود!

زندگی بدون عشق هم شدنی است!

نباید بپذیریم که آدم ها می توانند بدون این که عاشق هم باشند کنار هم زندگی کنند؟ آیا معامله پارتنری و تقسیم وظایف زندگی مشترک بین زن و مرد بهتر از توهمات عاشقانه هندی مسلک زندگی نیست؟ اما من نیاز به کسی داشتم که بتوانم با او حرف بزنم. درد دل کنم. حداقل بخشی از مدیریت زندگی من بخشی از زندگی او نیز باشد. بتوانم به او اعتماد کنم. اما نمی دانستم آیا می توانم برای این خواسته ام به مذهبی ها اعتماد کنم یا نه؟ با این که خانواده من بی دین و لائیک نبودند اما من تجربه درستی از امکان مدیریت زندگی مشترک با یک فرد مذهبی را نداشتم و ثریا از نظر من یکی از همان مذهبی ها بود. یکی مثل مادرم.

اما دنیا دنیای احتمالات است.  شاید ثریا همانی است که قرار است مرا از تنهایی در بیاورد. تنهایی که 25 سال گذشته با آن درگیر بودم. قرار است جای دوستان نداشته ام را برایم پر کند. جای خالی مهر و محبت تمام عمرم را برایم پر کند. اما ثریا چه داشت که دیگران نداشتند؟ چرا باید از بین هزاران دختر دنیای خودم بخواهم و بپذیرم که ثریا شریک زندگی من باشد؟ و چرا من باید شریک زندگی کسی مثل ثریا باشم؟

 

می گفتند بچه باهوشی است

از وقتی خودم را شناختم اطرافیانم می گفتند خیلی بچه باهوشی است. آخرش چیزی می شود. آن موقع نمی دانستم آخرش دقیقا کجاست. موقع ازدواج با ثریا هم نمی دانستم. الان هم نمی دانم آخرش دقیقا کجاست. پیش از ثریا نمی دانستم آیا کسی می داند آخر زندگی به کجا ختم می شود و قرار است کجا زندگی خاموش شود؟ از آن بچه هایی که فقط کتاب را می فهمیدم. با کسی دوست نمی شدم. به ندرت در مهمانی ها شرکت می کردم. آن هم با ضرب و زور پدرم که بدبخت آخرش زندگی ات را به فنا می دهی.

خواهرم آن اواخر شده بود مسئول پر کردن هیجانات و عشق و محبت در وجودم بلکه به قول خودش نیمکره راست من را از آکبندی در بیاورد. خانواده ام می ترسیدند از بس که نیمکره چپم را بزرگ کرده ام روزی سرطان بگیرم. یا در اوج باسوادی و عاقلانگی با کمترین درگیری احساسی و عاطفی همه زندگی ام را به خاطر بی تجربگی و ضعف هوش عاطفی و هیجانی از کف بدهم. این شد که پای ثریا به زندگی ام باز شد.

خانواده ای پر جمعیت داشتند با زندگی هسته ای که خانه هر کدامشان با دیگری بیشتر از صد متر فاصله نداشت.  با هر بهانه ای دور هم جمع می شدند. از زیارت مشهد یکی شان گرفته تا مرخصی سربازی و سفر ارمنستان یکی دیگرشان. دور هم که جمع می شدند نقل صحبتشان قیمت سیب زمینی و پیاز بود و ارز جهانی و آخر عاقبت خاورمیانه. من هم باید می نشستم گوشه ای و در و دیوار را نگاه می کردم. تا زمانی که به مرور بچه هاشان بزرگ شدند و برای مشاوره درسی و انتخاب رشته و مهاجرت علمی با من مشورت می کردند.

 

دختری باوقار و آرام

ثریا اما دختری بود با وقار و با شخصیت و در عین حال آرام. نجیب بود. تا عقد نکردیم درست و حسابی نگاهم نمی کرد. هنرمند بود. نقاشی می کشید. بر خلاف من نیمکره راست ورزیده ای داشت. آن قدر ورزیده که هوش عاطفی و هیجانی اش می توانست کفاف مدیریت زندگی دونفره مان را بدهد. به جای هر دومان احساس داشت. عاطفه داشت. به زمین و زمان عشق می ورزید. شب می شد و نسیم می وزید خوشحال می شد. صدا پرنده می شنید خوشحال می شد. زیر باران خیس می شد خوشحال می شد. روی برف ها راه می رفت خوشحال می شد.

کلی بهانه برای احساساتی شدن داشت. اما همه اش یکی دو سال اول زندگی برای من مسخره می نمود. اما بعدن ها شد بهانه و عشق زندگی من. مخصوصا بعد از اتفاقات سختی که از سر گذراندم. خصوصا سال هایی که با من در آلمان سپری کرد. یک سال اول تمام دلخوشی اش شده بود رفت و آمد با دوستان ایرانی و پنجشنبه شب ها برنامه های مرکز اسلامی هامبورگ. وقتی من کم کم داشتم به یک مدیر استراتژیک تبدیل می شدم. آن هم به سبک آلمان.

 

برای اولین بار در زندگی عاشق شدم.

قشنگ می خندید. چشمانش وقتی باز بود یک قشنگی داشت و وقتی می خوابید یک قشنگی معصومانه دیگر در چهره اش هویدا بود. عاشق آشپزی پر احساسش. مدل شانه کردن و بستن موهایش. عاشق حس خوبی بودم که نسبت به همه چیز داشت. چیزی که من هیچ وقت آن را نداشتم. آن قدر احساس در زندگی و کلامش داشت که هر کاری می کردم نمی توانستم با خواسته اش مخالفت کنم. خیلی موارد هم که بنا به مصلحت و ترس از تنهایی ام به خواسته اش جواب مثبت می دادم بعدن ها متوجه می شدم بهترین انتخاب را کرده ام. شاید در صفحات بعدی چند تایی از نامه هایی که برایم نوشت و برایش نوشتم را برایتان آوردم.

اما یکی از موضوعات اساسی زندگی مان که به این کتاب مربوط می شود مربوط بود به موافقتم با زندگی یک ساله خواهرزاده اش در سوئیت طبقه پایینمان که برای برای ادامه تحصیل در دانشگاه شهید بهشتی از تبریز پیشمان آمد …

برچسب ها: برنامه ریزیدر جستجوی لذت و معنادر جستجوی معنای زندگیزندگی خوبزندگی موفقسیر و سلوکشهود عرفانی و سعادتعرفان زندگی مدرنعشق الهی و لذتعقلانیت اسلامیلذت عمیق زندگیلذت‌های روحانیمدیریت زمانمطالعه موفقمعرفت شهودیمعنویت اسلامیموفقیتنواندیشی دینی و لذتهدفگذاری
مهدی

مهدی

مرتبط پست ها

یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

اشتباهات فنی من در مدیریت زمان

توسط مهدی
شهریور ۱۳, ۱۴۰۳
یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

موانع بیرونی مدیریت زمان

توسط مهدی
شهریور ۱۳, ۱۴۰۳
یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

زمان و روزهایم بی نهایت و بی انتها نبود!

توسط مهدی
شهریور ۱۲, ۱۴۰۳
یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

هدفگذاری smart دکتر آرین

توسط مهدی
شهریور ۱۰, ۱۴۰۳
یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

هدفگذاری نقشه گنج ثریا

توسط مهدی
شهریور ۹, ۱۴۰۳

دسته‌ها

  • A new theory of happiness
  • art of life modern mysticism
  • en
  • godlikeness
  • hedonistic spirituality
  • In Search of the Meaning of Life
  • Islamic Civilization
  • The Quest for the Meaning of Life
  • در جستجوی لذت و معنا
  • در جستجوی معنای زندگی
  • دسته‌بندی نشده
  • رمان در جستجوی معنای زندگی
  • عبور از دروازه تردید
  • عرفان مدرن
  • عقلانیت اسلامی
  • معنویت لذت گرا
  • نظریه ای نو در باب خوشبختی
  • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.

خوش آمدید!

به حساب خود در زیر وارد شوید

رمز عبور را فراموش کرده اید؟

رمز عبور خود را بازیابی کنید

لطفا نام کاربری یا آدرس ایمیل خود را برای بازنشانی رمز عبور خود وارد کنید.

ورود به سیستم
بدون نتیجه
مشاهده تمام نتایج
  • en
    • godlikeness
    • hedonistic spirituality
  • FA
    • عبور از دروازه تردید
    • در جستجوی لذت و معنا
    • عقلانیت اسلامی
    • معنویت لذت گرا
    • یک سال زندگی با مدیر 15 ساعته

© 2025 تمامی حقوق برای سایت می نوا محفوظ می باشد.