سامان در خیابان قدم میزند. باران شروع به باریدن کرده و بوی خاک نمزده، به همراه نسیم خنک شب، فضای شهر را پر کرده است. در کنار هر گامش، رد پای آب بر روی آسفالت به جا میماند. صدای قطرات باران که به زمین میخورند، آرامش خاصی به او میدهد. اما در دل این آرامش، یک احساس عمیق دلتنگی او را در بر میگیرد.
نگاه سامان به آسمان است. هنوز هم حس میکند که چیزی در زندگیاش کم است، اما نمیداند چه. درست مثل لحظهای که در میان یک جمع شلوغ احساس تنهایی میکنی؛ هرچه بیشتر در جستوجوی جواب هستی، کمتر به آن میرسی. به یاد مادرش میافتد؛ زنی که همیشه با لبخند به او اطمینان میداد که همهچیز درست خواهد شد. حالا دیگر خبری از آن لبخندها نیست. فقط خاطراتی که در ذهنش باقی ماندهاند.
به خانه که میرسد، درختان حیاط زیر باران درخشانتر از همیشه به نظر میرسند. سامان از پلهها بالا میرود و در مقابل درب اتاق مادرش توقف میکند. دستگیره در را میگیرد، اما یادش میآید که دیگر آن اتاق، بوی مادر را ندارد. تنها چیزی که باقی مانده، خاطراتی است که درونش حبس شدهاند.
روی تختش مینشیند و به یاد آخرین لحظههای مادر میافتد. او همیشه به سامان میگفت: «زندگی، حتی در لحظات سخت، همیشه جرقهای از امید دارد.» اما حالا سامان حس میکند که جرقهها کمرنگ شدهاند.
شب که در رختخواب دراز میکشد، به سقف نگاه میکند. در دل شب، چیزی در درونش در حال جنبوجوش است. سوالات زیادی دارد که هیچکدام پاسخ نمیدهند. زندگی، مرگ، ایمان، شک—همه اینها مثل تکههای یک پازل در ذهنش پراکندهاند. اما نمیداند از کجا باید شروع کند.
باران همچنان میبارد و در دل شب، احساس میکند که شاید باید چیزی جدید را شروع کند. شاید باید به دنبال همان جرقههای امید بگردد.



