من در حالی وارد پروسه مدیریت زمان 15 ساعته دکتر منوچهری شده بودم که شناخت درستی از هدف هایم نداشتم. فکر می کردم همین که از فردا صبح سر ساعت معینی بیدار شوی و کاری را سر ساعت شروع و سر ساعت تمام کنی یعنی زمانت را مدیریت کرده ای. ما دنیای دکتر دنیای دیگری بود. او هدفگذاری را لازمه مدیریت زمان می دانست. تبیین هدف هایت به نحوی که ساده و قابل فهم باشد. قابلیت تصمیم گیری داشته و امکان واگذاری به خود و افراد دیگر برای اجرا داشته باشد.
همایون مدام سر میز شام برای مرتضی تکرار می کرد که وقتی هدف داشته باشی خواهی توانست میزان موفقیت خودت را اندازه بگیری و بدانی عقب هستی یا نه. در ادامه باید هدفت را زمان بندی و ایستگاه بندی کنی. باید بتوانی هر هفته و هر ماه بررسی کنی ببینی نسبت به اهدافت در چه مرحله ای هستی و اگر لازم شد نواقص را اصلاح کنی. اگر هدفگذاری درستی نداشته باشی برنامه بدون هدف اثربخشی نداشته و چیزی بیشتر از رویا و توهم و نهایتا سرشکستگی و دلشکستگی برایت نخواهد داشت.
برنامه ریزی چیست؟
برنامه ریزی چگونگی حرکت توست از وضعیتی که الان در آن قرار داری به سمت وضعیت مطلوب که همان هدفت خواهد بود. مسلما برنامه ریزی خودش هدف نیست. وسیله و ابزاری است برای رسیدن به اهدافت.
سختم بود اما حداقل برایم امیدوار کننده بود و حتی اگر روی بخت و اقبال هم حساب می کردم دکتر منوچهری تنها آدمی بود که می توانست برای رسیدن من به هدفهایم کمکم کند. اما دلم برای خاله می سوخت.
ساعت های طلایی خوش گذرانی
دلم برای مرتضی می سوخت. یاد سال اول زندگی مان در آلمان را برایم زنده می کرد. جمله به جمله این حرف ها را من دوازده سال پیش از همایون می شنیدم. دقیقا در آن ساعتهای طلایی که باید با هم خوش می گذراندیم مرتضی مرا روی نیمکت پارک هافن سیتی می نشاند و تا یک ساعتی از این حرف ها نمی زد رضایت نمی داد از دوچرخه های مجانی پارک استفاده کنیم.
نیم ساعت اول همیشه مجانی تمام میشد، بعد از آن، برای هر دقیقه باید ۰،۰۸ یورو می دادیم. استثنائا یک تفریح رایگان بود! ایستگاههای دوچرخه در بسیاری از ایستگاههای مترو مستقر بودند و امکان تماشای منظره های شهر را برای گردشگران فراهم می کرد. از سال دوم همه این قشنگی ها را دیگر با همایون دوست داشتم. مخصوصا آن شش ماه عذاب آوری که در بیمارستان بستری بود و من تک و تنها در دیار غریب مانده بودم.
دنیاهای کوچک و بزرگ هدف های ما
مرتضی هم در نخودمغزی شبیه خاله اش بود. ثریا هم آن یکی دو سال اول زندگی مان سر بزرگی و کوچکی دنیایمان دائم با من در بحث و جدل بود. تا از هدفگذاری و برنامه ده بیست ساله می گفتم همان لحظه دوتا از فیوزهایش می سوخت. حتی آن روز که از قوانین هدفگذاری برایش گفتم. البته حق هم داشت. قول داده بودم با هم دوچرخه سواری مفتی بکنیم. آن هم در شیک ترین شهر جهان.
رانندگی با حداکثر سرعت
ببین ثریا وقتی با آخرین سرعت در حال رانندگی باشی تشخیص درستی جهت حرکت یا برنامه ریزی برای مسیر برایت سخت خواهد بود.
گاهی لازم خواهی داشت از خودت بپرسی آیا این اهداف همان چیزی است که می خواهم به آن برسم؟
گاهی برای ایجاد تغییر باید توقف کنی و بعد از آن تغییر مسیر بدهی. به این توقف وضعیت خنثی می گوییم.
مثل همین دوچرخه سواری مان کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه یک خط مستقیم است. تو باید مختصات دو نقطه را بدانی. الانت با جایی که می خواهی به آن برسی. اگر مقصد را نشناسی از مسیر منحرف می شوی و فرصت ها را از دست می دهی. و این چرخه ادامه خواهد داشت.
همین الان دوچرخه که فرمانش دست خودت است را کنار بگذار و تاکسی بگیر. وقتی سوار تاکسی می شوی اختیار کنترل ماشین و تعیین مسیر را به راننده می دهی. اگر اجازه بدهی فرد یا سازمان دیگری اولویت های زندگی ات را تعیین کند، ناچاری به جای مسیر خودت مسیر او را تا پایان ادامه دهی و بخشی هرچند کوچک از موفقیت و منافع او باشی.
گاهی هرچه بیشتر در مسیر دیگری حرکت کنی و بمانی، برای بازگشت به مسیر دلخواه خودت باید بهای بیشتری بپردازی و زمان بیشتری صرف کنی. گاهی باید از مسیر رفته برگردی و کنترل زندگی خودت را به دست بگیری.
یک سوئیت شصت متری
یک سوئیت شصت متری طبقه پایین منزل دکتر منوچهری بود. قرار شد من یک سال اول را آنجا زندگی کنم. دفعه اول که در را باز کردم خشک خالی بود. دکتر یک کلید دیگر به من داد و گفت کلید انبار. هر چه نیاز داشتی می توانی خودت برداری. گاهی مثل همین اتاق لازم داری همه چیز را بیرون بگذاری. اتاق را تمیز کنی و لوازم جدید و مورد نیازت را در آن بچینی. برای تغییر بنیادی در زندگی ات هم باید باورهای غیرمفید را از خودت دور کنی. ( من نمی توانم، من استعداد ندارم، در ایران نمی شود، من اعتماد به نفس ندارم، من هوش و هواس ندارم، و …) آن وقت می توانی باورهای مثبت را جایگزین آنها کنی.
پیگیری فعالانه جزئیات زندگی
واقعیت در اغلب موارد چیزی عینی خارج از ذهن نیست. غالبا جزییاتی از زندگی را که فعالانه پیگیری می کنیم برایمان بزرگ جلوه می کنند. حالا اگر توجه مان را روی مشکلات متمرکز کنیم آنها بزرگ تر و وحشتناک تر به نظر می رسند. اما اگر توجه خودمان را به سمت نکات مثبت زندگی هدایت کنیم آنها بزرگ می شوند. تنها یک راه برای تغییر واقعیت وجود دارد: کانون تمرکزت را تغییر بده.
هدف ها، فرصت ها و انتخابهای نامحدود
خاله ثریا همیشه می گفت خداوند، فرصت ها و انتخابهای نامحدودی را پیش روی ما می گذارد، اما انرژی ما محدود است. برای همین ما باید موضوعاتی را که برایشان هزینه می کنیم، هوشمندانه انتخاب کنیم. ما قادر نیستیم همه چیز را همزمان با هم به دست بیاوریم. با انتخاب یک هدف، زمینه رسیدن به اهداف دیگر را از دست می دهیم. بنابراین تو باید اولویت هایت را تعیین کنی. در غیر اینصورت ممکن است چیز هایی را به دست بیاوری که واقعا به دنبال آن نبودی و از چیزهایی محروم شوی که بزرگترین نیاز و کمکت در زندگی بود.
به شکست ها و موفقیت ها از زاویه دیگر نگاه کردم