همیشه به خود میبالید که «خودشناس» است. در دانشگاه، به دانشجویانش درباره هوش عاطفی درس میداد. یک روز، دختر نوجوانش،...
ادامه مطلبکه همه او را به «زودجوشی» میشناختند. پشت چراغ قرمز، اگر ماشین جلویی دیر حرکت میکرد، بوق میزد. در خانه،...
ادامه مطلبچهل ساله بود که حس کرد زندگیاش دیگر معنا ندارد. پول داشت، خانه داشت، ماشین داشت. اما صبحها با بیحالی...
ادامه مطلبهمیشه خودش را آدم خونسردی میدانست. تا یک روز، در جلسهای مهم، همکارش انتقاد تندی به عملکردش کرد. سارا بدون...
ادامه مطلبمطب شیک، بیماران خاص، درآمد بالا. اما هر روز عصر که به خانه برمیگشت، حس میکرد چیزی کم است. یک...
ادامه مطلبیک پیشنهاد کاری وسوسهانگیز گرفته بود. شرکتی که معلوم نبود منبع درآمدش دقیقاً چیست، اما سود بالایی وعده میداد. همکارانش...
ادامه مطلبسه بار در زندگیاش ورشکست شد. بار اول، آتشسوزی همه چیز را خاکستر کرد. بار دوم، شریک نادرست همه سرمایه...
ادامه مطلبهر روز صبح با دلتنگي به اداره میرفت. کارش تکراری بود، همکارانش بیحوصله، مدیرش منفعت طلب. یک روز، در ترافیک...
ادامه مطلبتازه سومین خانهاش را خریده بود. دو تا قبلی را اجاره داده بود. صبح که از خواب بیدار شد، رفت...
ادامه مطلبنرگس، معلم ریاضی، هر روز صبح با کسالت به مدرسه میرفت. درس میداد، تصحیح میکرد، نمره میداد. شغلش را دوست...
ادامه مطلب